<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>بازي سرنوشت</title>
<link>http://yektatak123.blogfa.com/</link>
<description>&lt;marquee direction=&quot;right&quot;&gt;ایکاش  روزی بیاد  که ما  همدیگرو  درک  کنیم و بفهمیم&lt;/marquee&gt;</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 26 Feb 2008 16:55:50 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>قسمت بیست و چهارم</title>
<link>http://yektatak123.blogfa.com/post-49.aspx</link>
<description>نزديک عيده و هنوز برا تعطيلاتمون برنامه ريزي نکرديم،يعني وقتشو نداريم،اما هر
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; دو معتقديم که بايد نهايت استفاده را از اين تعطيلات بکنيم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اخرين روز کاريمونو تموم کرديم و براي رفتن به خونه پيش فرهاد رفتم ،با لبخندي &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفت:خسته نباشي خانمم ،يه خبر خوب برات دارم،در  حالي که کنارش مينشستم تا &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اونم اماده بشه براي رفتن ،گفتم چه خبري؟خوش خبر باشي،گفت:اقاي سعيدي ما رو&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; برا  تعطيلات به شمال دعوت کرده ،اونجا ويلا داره ،خودشم ميخواد بره اونجا،با &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اخم گفتم:اهان........ميخواد اونجا هم کسي باشه تا بتونه بهش کم محلي کنه و زير دست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; داشته باشه،من که نميام اگه تو دوس داري ميتوني بري،فرهاد با لبخندي گفت:پا شو&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; سيما خانم بهتره بريم تو راه باهم حر ف ميزنيم،نميدونم اين بد بخت چه بدي در حق&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; تو کرده که اين قدر باهاش بدي؟؟؟؟با بي حوصلگي گفتم:نميدونم ازش  خوشم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمياد ،فرهاد گفت:بين سيما جان ،اون با همه خانمها مشکل داره،تنها باتوکه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نيست،اخلاقش اينه،اصلا معني نداره تو بخواي بخاطر اخلاقي که داره باهاش لج &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کني و تعطيلاتمونو خراب کني ،در ضمن اون که همش نميخواد ور دل ما باشه، &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اونجا هر وقت هر جايي که خواستيم ميتونيم بر يم،در ضمن برا شناخت بيشتر &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همديگه اين سفر لازمه،اگه اجازه بدي من موافقتمونو بهش بگم،با در ماندگي گفتم:من&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; هنوز قانع نشدم اما چون تو ميخواي و اين برا من خيلي مهمه اشکالي نداره ،من با&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; تو  هر جايي ميام حتي خونه اقاي سعيدي ،در حالي که هر دو ميخنديديم فرهاد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفت:لطف ميکني عزيزم شرمنده کردي،پس فردا ميريم شمال ........................&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فرهاد بلافاصله زنگ زد تا به اقاي سعيدي بگه که موافق هستيم،اما اقاي سعيدي &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خونه نبودند،براش پيغام گذاشتيم که موافقيم،شب به خونه خانواده من و فرهاد رفتيم  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و با تبريک پيشاپيش عيد ازشون خداحافظي کرديم ،وقتي رسيديم خونه خيلي دير شده &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بود ، تلفن داشت زنگ ميزد ،با عجله رفتم و گوشي رو برداشتم ،گفتم بله بفرماييد، &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صداشو از چند فرسخي ميتونستم تشخيص بدم،گفت:خانم رحيمي اتفاقي افتاده؟چرا &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نفس نفس ميزنيد؟ با بي توجهي به سوالش گفتم:ببخشيد شما؟گفت:اقاي معتمدي &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هستند؟از اين که نميخواست خودشو معرفي کنه لجم گرفته بودگفتم:اگه ممکنه شما &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خودتونو معرفي بفرماييد تا من بهشون  اطلاع بدم،گفت:من سعيدي هستم ،با لحني &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که يعني تازه شناختمتون گفتم:بخشيد اقاي سعيدي نشناختمتون،الان فرهاد رو صداش&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; ميکنم،گفت:باور کنم که شما بعد از اين همه مدت که هر روز داريد صداي منو پشت &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تلفن ميشنويد بازم منو نشناختيد؟نميدونستم چه جوابي بايد بهش بدم ،با اومدن فرهاد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;  خداحافظي کردم  بدون جواب دادن به سوالش گوشي رو به فرهاد دادم،از اينکه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مچمو گرفته بود و به لجبازيم پي برده بود خيلي نارحت بودم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فرهاد وقتي که گوشي رو گذاشت گفت:بفرما سيما خانم،اقاي سعيدي گفتن برا اينکه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; مزاحم ما نشن راه رو با ما نميان و توي ويلاشون منتظر ما هستن،با قيافه حق به &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جانبي گفتم:خب که چي؟با لبخندي بر لب گفت:که هيچي ،که پا شو وسايلتو اماد ه کن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; خانمم،در ضمن اخمو نباش که اصلا بهت نمياد،و اونجوري اصلا دوست ندارم، &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتي نگاه منو ديدو اينکه خندم گرفته از طرز حرف زدنش  ،بهم نزديک شد و در&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; حالي که بغلم  ميکرد گفت:من عاشق لبخنداتم سيماي من، اينا رو از من دريغ نکن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; باشه ؟در حالي که در مقابل حرفاش و ابراز محبتش  هميشه تسليم بودم  گفتم:چشم...................................&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 516px; HEIGHT: 313px&quot; height=372 src=&quot;http://xs119.xs.to/xs119/07381/15q2---------2222222----low.gif&quot; width=497&gt;&lt;BR&gt;صبح زود حرکت کرديم ،نيمه هاي راه خوابم برده بود اما با استشمام هواي مطبوع &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بهاري شمال بيدار شدم،فر هاد با نگاهي به من و نوازش صورتم گفت:خوب خوابيدي&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; خانمم ،با بوسه اي بردستش و تکاني به خود گفتم:اره ممنون ،اما مثل اينکه زياد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوابيدم،برا چي بيدارم نکردي ؟گفت؟:تو وقتي خواب هستي هم مصاحب خوبي برام&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; هستي و من اصلا احساس تنهايي نميکنم،نگاه کردن به تو  و ديدنت در کنار خودم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; بهم ارامش ميده عزيزم ،در حالي که حرفاش  به روح و جسمم ارامش  ميداد از &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بودن در کنار او و اينکه براي هميشه ميتونستم در کنار خودم داشته باشمش ،احساس &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ميکردم خوشبخت ترين انسان روي زمين هستم  و به بودن اودرکنارم ميباليدم..... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدايا يعني همه عاشقا عشقشونو مثل من دوست دارن...........&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;                                              بازي سرنوشت&lt;BR&gt;             هيچ وقت به هيچ عاشقي رحم نکرده و نخواهد کرد      &lt;BR&gt;                                                   سرنوشتها&lt;BR&gt;         رقم زده شده اند و ما فقط  بازيگران نقشهاي ان هستيم&lt;BR&gt;                                                    براستي &lt;BR&gt;                         که سرنوشت چه بازيها که نميکند با ما&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 26 Feb 2008 16:55:50 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yektatak123&amp;postid=49</comments>
<dc:creator>yektatak123</dc:creator>
<guid>http://yektatak123.blogfa.com/post-49.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قسمت بیست و سوم</title>
<link>http://yektatak123.blogfa.com/post-48.aspx</link>
<description>&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 499px; HEIGHT: 198px&quot; height=245 src=&quot;http://negartanha.persiangig.com/iran/asheghane.jpg&quot; width=624&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از وقتي دارم ميرم شر کت ،هنوز اين اقاي سعيدي رو نديدم،هم دوست دارم زود تر&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; ببينمش ،هم از فکر ديدنش دچار استرس ميشم،تو اين مدت من فقط صداشو شنيده &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بودم که خيلي خشک و رسمي  سوالات و يا اوامرشونو بهم ميگفتند و ميپرسيدند،يه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; جورايي دوست د اشتم ببينم صاحب اين صدا که اينقدر مغرور و از خود راضيه کيه؟؟؟&lt;BR&gt;اون روز فرهاد با عجله گفت:سيما جان اين  چند تا پوشه رو بگير ،ببر پيش اقاي &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سعيدي بايد امضا شن بگو فوريه،بعد بگير بيار برا من ،فرهاد وقتي ديد من هنوز &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ايستادم ،با حالت جدي گفت:سيما لطفا زود باش  عجله دارم،لطفا....بعد هم شروع کرد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به گرفتن شماره و اين يعني بايد ميرفتم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در زدم،صدايي که خيلي برام اشنا بود گفت:بفرماييد،رفتم تو ،او روي صندلي چرمي &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خود نشسته  بود و پشتش به من بود،گفتم:ببخشيد اقاي سعيدي ،اقاي معتمدي گفتن &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اينا رو بيارم خدمت شما،بايد امضا بشن،در ضمن گفتن که فوريه،بدون اينکه برگردد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفت:ممنون خانم رحيمي ، لطفا 5 دقيقه ديگه بياييد ببريد...،چه بي ادب ،به خودش &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زحمت نداد بر گرده و جواب منو بده،پر رو...،همش تقصير فرهاده،خيلي از کارش &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عصبي بودم،دوس نداشتم منو احضارم کنه برا همين خودم دقيقا سر 5 دقيقه در &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اتاقشو زدم ،دوباره همون صدا و بفرماييد و دوباره روي صندلي و پشت  به من &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفت:ممنون خانم رحيمي ، روي ميز هستند ميتونيد ببريدشون...،از بس عصبي بودم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مدارک و کوبيدم روي ميز فرهاد،داشت با تلفن حرف ميزد ،با عجله خداحافظي کرد  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما من نموندم تا حرفشو بزنه از اتاقش اومدم بيرون و کيفمو بر داشتم که برم،فرهاد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با لبخندي بر  لب گفت:خانم خانما چي شده؟با اقاي سعيدي دعوا کردي؟اخه بهم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفت از شما بخاطر رفتارش معذرت بخوام،نذاشتي توضيح بده ،حالا خودت بگو چي&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; شده؟گفتم:هيچي ،فقط من نميتونم اينجا کار کنم  با اون مدير مغرورش،از طرز &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برخوردش بدم اومد نميخوام ديگه با کسي مثل اون يه جا باشم،فرهاد گفت:ارومتر&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; زشته ميشنوه،سيما تو چت شده؟ميخواستم از شرکت بيام بيرون که گوشي فرهاد  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زنگ زد ،فرهاد با ديدن شماره لبخندي زد وگفت:بفرما اينم اقاي سعيدي ،اولين حرفي&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; که فرهاد به اقاي سعيدي گفت اين بود:امير حسين کارت با کرام الکاتبينه ،بعد در &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالي که ميخنديد گفت:خواهش ميکنم ، چشم  ،گوشي دستتون،و گوشي رو به من&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; گفت:بيا بدبخت زنگ زده ازت معذرت بخواد ،باهاش بد حرف نزني زشته،گوشي رو&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; از دستش گرفتم و با همون لحن خودش گفتم :بله ....گفت:خانم رحيمي  من بابت &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هموني که شما رو ناراحت کرده و قصد مجازات داريد معذرت ميخوام  ،من &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;منظوري نداشتم، شما چون هنوز منو نميشناسيد بهتون بر خورده ولي مطمئن باشيد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که بزودي  به همه کارها و رفتار هاي من عادت خواهيد کرد،بخشيديد؟در حالي که &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از شنيدن حرفاش يه کم اروم شده بودم ،گفتم:خواهش ميکنم منم منظوري نداشتم اما  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حق بديد که تحمل کردن بعضي از رفتارها سخته و............&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فرهاد نذاشت حرفمو ادامه بدم و گفت:خوب پس اشتي کردين ،با اين حرفش مجبور&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; شدم با تشکر از اقاي سعيدي گوشي رو بدم به فرهاد ،فرهاد  گفت:عزيزم من يه کم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کار دارم اونا ر و تموم کنم خدمتت ميرسم باهات کار دارم ...............&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 547px; HEIGHT: 196px&quot; height=247 src=&quot;http://weblog.zendehrood.com/freespace/mehdi_azad/banner58515.jpg&quot; width=599&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 16 Feb 2008 17:57:24 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yektatak123&amp;postid=48</comments>
<dc:creator>yektatak123</dc:creator>
<guid>http://yektatak123.blogfa.com/post-48.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قسمت بیست و دوم</title>
<link>http://yektatak123.blogfa.com/post-47.aspx</link>
<description>سه ماه از ازدواج ما ميگذرد ،و اين سه ماه بيشتر از همه عمرم خوش بودم ،چقدر ما  دو 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; تا خوشبختيم که به هم رسيد يم،زندگي داره اون روي خودشو بهمون نشون ميده &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدايا بخاطر اينکه منو به فرهاد م رسوندي ازت ممنونم..............!!!!!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG src=&quot;http://www.bgreetings.com/ecards/love/i_love_you/84.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تصميم گرفتم برم سر کار اما کاري گيرم نمياد که هم خوب باشه هم باب ميل من،فرهاد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هم داره کمکم ميکنه توي اين کار تا بتونم کار مناسبي پيدا کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو فکر اين بودم که زودتر بايد يه فکري برا بيکاريم بکنم که فر هاد اومد با يه جعبه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شيريني،مثل هميشه به استقبالش رفتم و از نگاهش و نفساش جون تازه اي گرفتم،وقتي &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;علت خوشحاليشو جويا شدم، گفت:حدس بزن چي شده؟اون دوستي که تازه باهاش اشنا شده&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; بودم رو امروز دوباره ديدم، بهت گفته بود م که  دنبال يه شريک خوب ميگرده برا &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شرکتش ،با اون شريکش شراکتشون بهم خورده،از من خواهش کرد که اگه ميتونم قبول&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; کنم ،چون فکر ميکنه از هر لحاظ برا اينکار مناسبم ،منم خيلي فکر کردم ديدم پيشنهاد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوبيه و........حر فشو قطع کر دم وگفتم:حالا شما مدير هستيد  يا  منشي؟با شيطنت گفت: &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من هيچکدوم ولي شما چرا،با تعجب گفتم:من؟؟؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفت:با شيطنت گفت:اره شما،اما ادامشو بعدا بهت ميگم که حول نکني،داشت اذيتم ميکرد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;،اما من بروي خودم نياوردم و گفتم:بهتر، منم الان حوصله شنيدن اين حرفها رو ندارم،با&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; بي خيالي رفتم اشپزخونه ،دنبالم اومد و گفت:خيلي بدي ،باشه تسليمم مثل هميشه،لطفا &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بيا بشين بقيشو بگم،با لبخندي بر لب نشستم ،اومد کنارم نشست و گفت:تو همه جوره دل &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما رو ميبري گلم،ديگه با اين ناز و ادات بيشتر دلبري نکن ،ميخواي منو خونه نشينم کني&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; ،ميخواي کاري کني ديگه نتونم برم بيرون،اره؟؟؟؟؟؟؟گفتم:فرهاد تا دوباره از شنيدن &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حرفات منصرف نشدم زود بگو ،باشه ؟ يه بوس ازم کرد و گفت:باشه الان ميگم بابا،اين&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; دوستم ،اسمش امير حسين سعيديه،رييس شرکته،منم به عنوان شريکش انتخاب کرده،و &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ازم خواسته که يه منشي تحصيل کرده و داراي شرايطي که گفته پيدا کنم برا &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خودمون،منم فکر کردم ديدم تو که ميخواي بري سر کار بهتره بياي همونجا پيش خود م &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;،جلوي چشمم باشي ،اينجوري هم من راحتم و خيالم اسودست هم تو راحتي و ميشي &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سرور ما،چطوره؟ فقط يه چيزي بگم امير حسين از من خواسته بود منشي مرد پيدا کنم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چون با زنها مشکل داره ،يعني از زنها بدش مياد حالا چرا نميدونم ،اما وقتي بهش گفتم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو دنبال کار ميگردي و دوست دارم تو بياي تو شرکت خودمون کار کني ،قبول کرد.يه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ماه طول کشيد تا من و فرهاد رسما بريم سر کار ،من هنوز با اين اقاي سعيدي اشنا نشده &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بود م،فقط  تلفني باهاش حرف زده بودم ،کاره من بيبشتر با فرهاد بود ،از وقتي ميرفتيم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; شرکت با هعم بوديم تا وقتي که برميگشتيم،خيلي بهمون خوش ميگذشت و به کارمون هم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مسلط بوديم و کسي هم گله اي نداشت با همه کارکنان شرکت دوست شده بوديم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نميدونم چرا ولي دلم ميخواست با اين اقاي امير حسين سعيدي اشنا بشم و ببينم کيه که &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اينقدر با زنها مشکل داره و اصلا چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر وقت به فر هاد ميگم و علت اين کار اقاي سعيدي رو منيپرسم ميگه،منم نميدونم اخه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اصلا دوست نداره در مورد اين موضوع حرف بزنه ،هميشه وقتي علت تنفرشو از خانمها&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; ميپرسم ميگه،من متنفرنيستم فقط نميخوام باهاشون روبرو بشم چون قسم خوردم،هميبشه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هم زود بحث رو عوض ميکنه.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;               )))))   بازي سرنوشت چه ها نميکني با سر نوشت ها.............(((((&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 495px; HEIGHT: 261px&quot; height=389 src=&quot;http://www.shanbeh.com/photo/images/alghrib/18.jpg&quot; width=410&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 13 Jan 2008 20:48:50 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yektatak123&amp;postid=47</comments>
<dc:creator>yektatak123</dc:creator>
<guid>http://yektatak123.blogfa.com/post-47.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قسمت بیست و یکم</title>
<link>http://yektatak123.blogfa.com/post-46.aspx</link>
<description>داشتم نگاش ميکردم،او غرق افکارش بود ،خداي من اون در هر زمان و مکاني ،در هر 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شرايطي دوست داشتنيه و جذاب ،ايا همونجوري که من ديوونه فرهادم  و برام قابل &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ستايشه ،من هم در نظر اون اينجوريم و ديدش به من مثل خودمه.......????&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتي به خودم اومدم هر دو چشم در چشم هم داشتيم ،در مقابل چشمان جذابش و نگاهش &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عاجز بودم برا همين نگاهمو از نگاهش بر داشتم و به زمين دوختم،با دست صورتمو به&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; طرف خودش بر گردوند و گفت:دلم ميخواد شبانه روز پيشم باشي بشينم فقط نگات &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کنم،به خدا از حالا دارم غصه شب رو ميخورم که ميخواي بري و باز تنهام بذاري &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;،ميدوني سيما ديگه نميتونم دوريتو تحمل کنم  برام سخته نميتونم،ميخوام برا هميشه پيشم بموني.....&lt;BR&gt;شب همه با خوشي و شادي دور هم شام خورديم و بعد از کمي صحبت همه عزم رفتن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; کردند ،ناراحتي فرهاد تابلو بود ،اصرار داشت که هنوز زوده بمونيد،سينا با شيطنت رو &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به فرهاد گفت:فرهاد جان ما سيما رو نميبر يم فقط خودمون ميريم ،اجازشو صادر &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شده پس بيخودي اصرار نکن و دست از سر ما بردار،در حالي که همه به حرف سينا &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ميخنديديم، فرهاد در حالي که خوشحال بود از اين حرف سينا ، گفت:باشه اقا سينا يکي طلبت ،ميدونم کي بايد تلافي کنم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اون شب هموني شد که فرهاد ميخواست و من شبو پيشش موندم چه شبي بود ...............&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چقدر خوش گذشت.................&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بهترين شب زندگيمون  بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;3 ماهه که ما نامزديم ،تو اين سه ماه هميشه باهم بوديم ،ولي باز هم فرهاد  راضي نيست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; و ميگه بايد زود تر ازدواج کنيم وقتي گفتم هنوز زوده برا ازدواج با ناراحتي گفت:واقعا &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نظرت اينه؟يعني زوده؟از حالت چهرش خندم گرفت ،نگاهي بهم کرد و گفت:سيما خانم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; دارم برات،حالا ديگه با بي رحمي داري منو اذيت ميکني اونم در اين مورد خاص......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا هر چقدر ميخواي بخند ،ببين کي تلافيشو سرت در ميارم ،اون موقع شاکي نشي؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG height=296 src=&quot;http://alladin.persiangig.com/image/asheghane/کاش%20می%20شد..JPG&quot; width=470&gt;&lt;BR&gt;بالاخره  ما با مجلس با شکوهي با هم ازدواج کرديم،مجلس به خوبي برگزار شد ،وقتي &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه رفتند و ما دو تا تنها شديم،فرهاد گفت:لباستو عوض نکن کار دارم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوربينشو اورد و روي سه پايش تنظيم کرد ،روشنش کرد ،بعد اومد و کنارم نشست و &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دستش رو انداخت دور گردنم ،نگاه دقيقي بهم کرد و گفت:سيما ميدوني امشب با اين &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لباست،قيافه شيرينت و نگاه جذابت منو جون به سرم کردي ،ديوونه شدم،خم شد بوسه اي  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; بر پيشانيم  زد و محکم بغلم کرد منم بغلش کردم و اروم گفتم:فرهاد جان اين دوربينو &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خاموش کني بهتر نيست من اينجوري معذبم،لبخندي زد و در حالي که صورتمو نوازش &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ميکرد گفت:اين فيلمو هيچکسي نخواهد ديد بجز من و تو و بچه هامون،گفتم:بچه هامون &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اينا رو ببينن که چي بشه!؟گفت:که بدونن عشق يعني چي،دوست داشتن چه جوريه،عاشقي&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; چه ميکند با دلها ،اينها همشون تو نگاهاي ما گنجانده شده ،دلم ميخواد ............&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG src=&quot;http://www.sharemation.com/syrus/asheghane.JPG&quot;&gt;&lt;BR&gt;         ((((((((  خدايا ،چرا هميشه خوشيها و با هم بود نها زود تموم ميشه&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;           اما تنهايي، جدايي و غم هميشه ماندگاره مخصوصا برا دلهاي&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;           عاشق ،که هميشه بايد در عذاب باشند ،اخه چر ا؟؟؟؟؟؟؟؟))))))))&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 12 Jan 2008 11:13:50 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yektatak123&amp;postid=46</comments>
<dc:creator>yektatak123</dc:creator>
<guid>http://yektatak123.blogfa.com/post-46.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قسمت بیستم</title>
<link>http://yektatak123.blogfa.com/post-44.aspx</link>
<description>يک هفته بعد با يه مراسم خصوصي که فقط خانواده من و فرهاد اونو تشکيل ميداد با هم 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نامزد شديم و عقد کرديم،خدايا چقدر منتظر اين لحظه بودم ،چقدر دوست داشتم اين&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; نگاههاي زيبا و متين و عاشق رو بي پروا ببينم،اونروز يکي از بهترين روزهاي زندگي من و فرهاد بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فردا برا اولين بار ميخوام برم خونه فرهاد ،يا در واقع خونه خودم و فرهاد،اون از همه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دعوت کرده تا به خونه خودش بريم،ميخوامزودتر برم و  غافلگيرش کنم ،ديگه نميتونم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صبر کنم بلند شدم و اماده رفتن شدم،مامانم با ديدن من با تعجب و لبخندي بر لب گفت:سيما&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; ميخواي از الان بري اونجا خيلي زوده ها ......!!!!!!!!من و مني کردم و گفتم:نه با يکي از &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوستام قرار دارم بعدش ميرم ،مامانم با لبخندي حاکي از اينکه دروغمو فهميده گفت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باشه،ما هم خودمون  شب مياييم برو.،ر فت اشپزخونه و من تونستم نفس راحتي بکشم،از &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اينکه دستم رو شده بود يه کم خجالت ميکشيدم اما شوق ديدن فرهاد برام از همه چيز مهمتر بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زنگ در رو فشردم اونم چندين بار،داشتم نا اميد ميشدم ،با خودم گفتم کاش بهش ميگفتم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شايد خونه باباش مونده باشه شايد....در همين موقع صداي خواب الودي گفت:بابا کيه اين &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقت صبح،کيه؟؟؟؟؟؟دستم رو گذاشتم جلوي دهنم و گفتم:بخشيد اقا فرهاد شماييد؟با &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تعجب گفت:بفرماييد شما؟گفتم:من از طرف نيروي انتظامي اومدم ،شما بايد همراه من به &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کلانتري بياييدگفت:مثل اينکه اشتباه شده!؟گفتم:نخير اشتباهي در کار نيست،شما درو باز&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; کنيد ميفهميد،خندم گرفته بود فکر ميکنم فهميد چه خبره چون ديگه هيچي نگفت و درو باز &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کرد ،رفتم بالا در  باز بود ولي خودش دم در نبود،اهسته وارد شدم ،خونش هم مثل خودش &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلنشين بود،اپارتماني شيک و تر و تميز که حاکي از ذوق و سليقه صاحبخانه بود،داشتم مو&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; شکافانه همه جا رو نگاه ميکردم که با صداي زيباش به طرف صدا برگشتم،جلوي اتاق &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوابش با لباس خواب به در تکيه داده بود و نگاهم ميکردگفت:به خونه خودت خوش اومدي &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عزيزم،با دستپاچگي گفتم:سلام ببخشيد که من اينقدر زود مزاحمتون شدم شما هنوز خوابيده &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بوديد،با لبخندي بر لب به طرفم اومد دسته گلي که خريده بودم رو بهش دادم گرفت و &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفت:تو خودت زيباترين گل روي زميني  نيازي به گل نبود و..............&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چقدر به گرماي نفسش احتياج داشتم ،با احساس کردنش  در کنارم اونهم اينقدر نزديک ارامش مي يافتم خدايا...........................................!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فرهاد هنوز لباساشو عوض نکرده بود و صبحونه هم نخورده بود ،گفتم:نکنه ميخواي بازم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بخوابي ؟با لبخندي به لباس هاش نگاه کرد و گفت:اومدنت برام اينقدر هيجان داشت که همه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; چي يادم رفته،ميدوني سيما همش فکر ميکردم دارم خواب ميبينم وهمه چي فقط خوابه،اخه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; ميدوني اين چند وقته خيلي از اين خواب ها ديدم ،همش ارزو ميکردم که اين خواب&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; نباشه،اما امروز با اومدنت و بيدار کردنت از خواب بهم ثابت کرد که ديگه خواب &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نيستم،سيما جونم ازت ممنونم بهترين صبحيه که توي تمام عمرم داشتم تا حالا،ولي مطمئنم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که اين صبحها از اين به بعد برام تکرار خواهد شد و من هميشه اين لذت رو خواهم چشيد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با بوسه اي بر پيشانيم به اتاقش رفت تا لباساشو بپوشه ، ،به اشپزخونه رفتم و تا فرهاد بياد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;براش صبحونه اما ده کردم،ر فتم ببينم فرهاد چکار ميکنه،در زدم ،وقتي متوجه من شد  با&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; خوشحالي گت:بيا تو عزيزم مثل غريبه ها اونجا وايسادي که چي بشه،رفتم تو ،يه طرف &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ديوار اتاقش کتابخونه بود پر از کتاب،انواع و اقسام کتابها رو داشت ،گفتم:واي......!!!!!!&lt;BR&gt;اينجا چه خبره؟؟؟؟؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با لبخندي بهم گفت:ابنا همش مال سيماي خودمه ،اينا رو به عشق تاو و اينکه يه روزي&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; بياي و همشونو بخوني برات خريدم چون ميدونستم که چقدر کتاب خوندن رو دوست داري،پشت سرم ايستاده بود و دستاش دور کمرم بود.....................................&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;را اينکه از اون جو حاکم بيرون بياييم گفتم:صبحونه امادست نميخواي صبحونه بخوري؟با &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لبخندي شيطنت اميز حاکي از اينکه ميدونه من معذبم گفت:چشم سرورم بريم برا خوردن &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صبحونه که اين صبحونه خوردن داره،تو که صبحونه نخوردي؟گفتم:نخير صبح &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الطلوعاومدم که با تو صبحونه بخورم ديگه فکر ميکني منظور ديگه اي داشتم؟ وقتي &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نشستيم روبروي هم فرهاد گفت:تو شروع کن من ميخوام فقط نگاهت کنم اين برا من از همه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; چي لذت بخش تره،من ومن کنان گفتم:اخه تو اينجوري نگاهم ميکني که من نميتونم حتي &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نفس بکشم چه برسه به اينکه بخوام چيزي بخورم،لبخندي زد و گفت:باشه گلم باهم ميخوريم تا ................&lt;BR&gt;فرهاد ميگفت که ناهار و بيرون بخوريم اما من دلم ميخواست با فرهادم تنها باشم تو خونه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ارزوهامون اين برام خيلي لذت داشت برا همين بعد از کمي گشت وگذار و خريد برا شب &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برگشتيم خونه و دوتايي ناهار مفصلي اماده کرديم و خورديم ،چقدر چسبيد.............بعد از &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ظهر فرهاد مثل اينکه چيزي يادش اومده اشه با عجله بلند شد و فيلمي رو توي دستگاه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گذاشت و کنارم نشست دستمو گرفت تو دستاش و گفت:سيما جونم ببين اين فيلم مونس&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; تنهاييهاي من بوده تو اين همه وقت که ازت دور بودم،همه حر فاي دلمو بهش زدم تک تک &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جمله هاشو حفظم و دقيقه هاشو توي دقيقه ي چندم تو چي ميگي و چيکار ميکني و خيلي &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چيزاي ديگه،همينطورکه دستام تو دستش بود و گرماي نفساشو احساس ميکردم و بوي تنشو&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; استشمام ميکردم سرمو گذاشتم روي شونش و به تلويزيون خيره شدم،اون مسافرت لعنتي &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که نادر ترتيب داده بود از اول تا اخرش توي اون فيلم بود تا وقتي که نامه به دست &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فرهادميرسه دقيقا روز اخر مسافرتمون توي فيلم نبود وقتي که فيلم به اخرش رسيد فرهاد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با گريه بغلم کرد و گفت:سيما خيلي خوشحالم که تو پيشمي ،هميشه فکر ميکردم ديگه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هيچوقت نميتونم  تو رو داشته باشم هميشه فکر ميکردم تو رو از دست دادم.......هر دو  از &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;براي روزهاي دوري و رنجي که کشيده بوديم  از ته دل گريه ميکرديم و خوشحال بوديم از&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; اينکه تونسته بوديم به همديگه برسيم و براي هميشه مال هم باشيم هر دو با چشماني گريان &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و مشتاق ديده بر هم دوختيم و با نگاه هاي خودممون با هم عهد بستيم که هيچوقت همديگر &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رو ترک نکنيم ُهر دو با هم  و بهم ديگه گفتيم :&lt;BR&gt;                                           ******** خيلي  دوست دارم عزيزم*********&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 369px; HEIGHT: 342px&quot; height=425 src=&quot;http://persianv.com/photo/albums/card%20postal%20asheghane/card_postal-persianv.com_(24).jpg&quot; width=358&gt;&lt;BR&gt;    اما بازي سرنو شت چه بازيها که نميکند حتي با دلهاي عاشقي چون سيما و فرهاد&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 31 Dec 2007 16:13:50 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yektatak123&amp;postid=44</comments>
<dc:creator>yektatak123</dc:creator>
<guid>http://yektatak123.blogfa.com/post-44.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قسمت نوزدهم</title>
<link>http://yektatak123.blogfa.com/post-43.aspx</link>
<description> دوباره بي خبري از فرهاد ادامه داره و روز هاي سختي که من  دارم پشت سر ميزارم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; يکي پس از ديگري سپري ميشه.از کلاس که اومدم اصلا حوصله هيچ کاري رو نداشتم،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رفتم تو اتاقم ،مامانم پشت سرم اومد و گفت:سيما امشب خونه اقاي معتمدي دعوتيم بابات&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; گفته زود ميريم اماده باشيد،هم خوشحال بودم از اينکه دوباره ازشون خبري بدستم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ميرسيد هم نميخواستم برم خونشون،يه جورايي با خودم و فرهاد لج کرده بودم،برا همين&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;نميخواستم برم ،چون ميدونستم تا بينمش ............................&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مامانم وقتي ديد من قبول نميکنم با گفتن اصلا نميخواد بياي از اتاقم رفت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روي تخت دراز کشيدم به خودم و فرهاد و اتفاقاتي که افتاده بود فکر ميکردم که &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوابم برده بود،با صداي زنگ تلفن که نميخواست قطع بشه بيدار شدم هوا کاملا&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; تاريک شده  بود سينا هم خونه نبود ،تا من بلند شم و جواب تلفن رو بدم قطع شد،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تازه فهميدم که چقدر خوابيدم،گرسنم هم شده بود رفتم اشپز خونه تا يه چيزي بخورم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; دوباره تلفن زنگ زد تا بيام گوشي رو بردارم دوباره قطع شد،اعصابم خورد شده بود &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زود يه لقمه خوردمو تلفن و برداشتم و بردم تو اتاقم،هنوز به پريز نزده صداي نا هنجار&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; زنگ بلند شد ،با عجله برداشتم و با خشونت گفتم:بلهههههههههههههههههههههههههه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صداي خنديدنش مثل هميشه  ديوونم کرد اروم شدم مثل هميشه که با ديدنش و شنيدن&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;صداش کم ميارم بازم کم اوردم،با خنده گفت:هنوز حرف نزده داري ميزني ،چه خبره؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد دوباره خودش گفت:اولا سلام سيما خانم گل،خوبي ؟بعد هم بگو ببينم کي تو رو&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; اينقدر اذيت کرده که داري پشت تلفن داد ميزني و ميخواي بزنيش؟؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زبونم بند اومده بود گفتم:سلام ،چيزي نيست فقط يکي داشت هي زنگ ميزد و قطع ميکرد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فکر کردم بازم اونه ،ببخشيد کاري داشتيد؟با لبخندي گفت:متاسفانه اون مزاحم من بودم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولي قصد مزاحمت نداشتم شما جواب نميداديد من هم قطع ميکردم ،هيچ حرفي نداشتم بگم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برا همين گفتم:ببخشيد اخه من....نذاشت حرفمو ادامه بدم گفت:اخه شما خواب بوديد،بله&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من اومدم و مامانينا رو اوردم شما خواب تشريف داشتيد اونم چه خوابي............!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;يه جورايي دلم ميخواست صحبتو تموم کنم نميدونم چرا،ولي فرهاد پيش دستي کرد و&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; گفت:نميخواستم مزاحمتون بشم فقط ميخواستم بدونم برا چي امشب افتخار نداديد؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اين حرفش با شيطنت همراه بود،گفتم:به همون دليلي که شما  اين همه  مدت به خودتون&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; زحمت نداديد حالي از ما بگيريد با اينکه ميدونستيد که من.....ترجيح دادم ادامه ندم،بازم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لبخندي زد و گفت:پس ميخواستيد تلافي کنيد؟شما با من لج کردي چرا دعوت اونا رو &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رد کردي،گفتم :فرقي نميکنه،خنديد و گفت:اها چون منم اونجا بودم برا همين اره؟ولي &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بايد بگم من بخاطر شما و اين که ميدونستم من باشم بهتون خوش نميگذره نرفتم اونجا،من &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; خونه خودم هستم،شما باز هم اشتباه کرديد،مکثي کرد و گفت:پس شما بخاطر من از &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مهموني مونديد؟گفتم:برام فرقي نميکرد که برم يا نرم،گفت:ميدونم ،اينو به دفعات مکرر&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; بهم ثابت کرديد،حرف زدنش ،خنديدنش،حتي اه کشيدن . سکوتش برام ارامش بخش بود &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتي سکوتش رو ديدم گفتم:اگه منظورتون اون نامه هستش که خودتم ميدوني مخاطب &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اون نامه نادر بود نه تو ،اون نامه رو من برا نادر نوشتم در حد يه شوخي ولي ........هر &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند ديگه برام مهم نيست که چه فکري ميکني چون شما ديگه براتون مهم نيست.........&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مدتي از تماس اون شبمون گذشته و من بازم هيچ خبري ازش ندارم،عروسي نادر و&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; سميراست و من اميدوارم که بتونم فرهاد رو اونجا ببينم،يکي از دلايلي که به اين &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عروسي رفتم همين بود و ديگه اينکه سميرا ازم خواهش کرد که منم تو عروسيشون باشم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نميخواستم سميرا ازمن دلخور بشه،جايي نشسته بودم که اومدن همه رو ببينم ،تو دلم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اشوب بود ،دلم ميخواست زودتر بياد،چرا دير کرده بود؟اگه نياد چي؟هزار تا فکر به &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سرم ميزد،سميرا بهم اشاره کرد که چند تا از دوستامون اومدن برم  استقبالشون،داشتم به &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اونا خوش امد ميگفتم که ديدم فرهاد وخانوادش وارد شدن با خانم معتمدي روبوسي کردم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; ولي حواسم فقط به فرهاد بود،دسته گل زيبايي دستش بود، داد بهم و تبريک گفت،گفتم:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ممنون لطف کرديد،انشاالله عروسي خودتون،لبخندي زد و گفت:اون موقع هم ميخواي دم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در بايستي؟خنده دار ميشه ها .....از حرفي که زده بودم پشيمون شدم شديدا........&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر وقت نگاش ميکردم با لبخندي جوابمو ميداد ،دور و برش خلوت بود ،خود به &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خود کشيده شدم طرفش،کنارش نشستم . گفتم:جاي خوبي رو انتخاب کرديد،نگاهي عميق &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بهم کرد و گفت:سيما ميدوني امروز ديگه ميخوام همه بدونن که چقدر برام &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عزيزي،ميخوام همه دونن که چدر دوشت دارم ديگه نميتونم پنهونش کنم،نميتونم،دارم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ديوونه ميشم بخدا،ازت خواهش ميکنم بهم اجازه بده امشب باپدرت حرف بزنيم ،شوکه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شده بودم هيچ حرفي نتونستم بزنم ،ادامه داد:سيما ديگه نميتونم اين نگاهها رو به تو تحمل&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; کنم ،ميخوام همه بدونن که تو مال مني و کسي حق نداره بهت زل بزنه،با اشاره به چند &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نفر از همکلاسيا و اشنايان که داشتن نگاهمون ميکردن گفت:از نگاه همشون متنفرم،ميدونم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو هم همين احساس رو داري ،ميخوام برا هميشه مال خودم بشي،با نفسات زنده باشم با &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نگاهت جون بگيرم با حرفات به ارامش برسم  با خنده هات زندگي کنم ،سيما تو خيلي &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقته شدي همه وجود من ،من بي تو معني  ندارم ،با تو کامل ميشم بي تو هيچم ،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                                        خيلي دوست دارم سيما&lt;BR&gt;خدايا چقدر حرفاش بهم ارامش ميداد ،نگاش برام اميد زندگي بود،نفساش شيشه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عمرم،خدايا من تا حالا چطوري تونستم دوريشو تحمل کنم ..........................&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با صدايي که از اعماق قلبم سر چشمه ميگرفت با نگاه کردن به چشمهاي زيبايش گفتم:&lt;BR&gt;                                    فرهاد منم خيلي دوست دارم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولي امان از بازي سرنوشت که چه بازيها با ما ميکند..................................&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 24 Dec 2007 14:15:10 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yektatak123&amp;postid=43</comments>
<dc:creator>yektatak123</dc:creator>
<guid>http://yektatak123.blogfa.com/post-43.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قسمت هیجدهم</title>
<link>http://yektatak123.blogfa.com/post-42.aspx</link>
<description>نتونستم جلوي ريزش اشكامو بگيرم ،فرهاد داشت حرف ميزد اما من اصلا نميشنيدم،بي اختيار 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بلند شدم و راه افتادم،تاكسي گرفتم و ادرس خونه نادر رو بهش دادم ،فقط يه جمله تو زبونم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بود:چرا نادر ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتي در زدم زن عمو درو باز كرد ،تا منو با اون حال ديد گفت:سيما چي شده؟گفتم:نادر&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; خونه است؟گفت:اتفاقي افتاده؟با صداي بلندتري گفتم:نادر كجاست؟با دستش اشاره به اتاق&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; نادر كرد ،با صداي من نادر اومد بيرون و با نگراني گفت:سيما چي شده ؟،گفتم:خيلي&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; پستي نادر،مگه من به تو چه بدي كرده بودم؟چرا اينكارو با من كردي ؟نادر درحالي كه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ميخواست ارومم كنه ،گفت:سيما من نميدونم در مورد چي حرف ميز ني ،بشين اروم باش تا با&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; هم حرف بزنيم،با صداي بلندي گفتم:من هيچ حرفي با تو ندارم فقط بايد در مورد يه چيزي بهم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توضيح بدي ونامه رو گرفتم  طرفش ،ديگه نفهعميدم چي شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با صداي مادرم به خودم اومدم كه ميگفت:اخه چي شد؟نادر هم گفت:زن عمو فقط يه سوء &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تفاهمه ساده است،چشممو باز كردم مادرم  با خوشحالي گفت:سيما جون بهتري؟چت &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شده؟چرا اينجوري شدي؟گفتم:مگه چي شده؟مادرم گفت:خونه نادر اينا حالت بد شده،نادر &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اورده بيمارستان منم خبر كرد مردمو زنده شدم تا رسيدم اينجا،نادر گفت:زن عمو بذاريد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بخوابه ارام بخش بهش تزريق كردن بايد استراحت كنه،امشبم بايد اينجا بمونه تحت نظر &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باشه،دكتر ميگفت فقط بايد استراحت كنه،شنيدن صداش ازارم ميداد با اينكه ميدونستم خودشم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ناراحته اما بازم نميتونستم ببخشمش،تا نصف شب تو بيمارستان بوديم با خواست خود م و &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خواهش از دكتر اجازه گرفتم كه برم خونه فقط به شرط اينكه تو خونه استراحت كامل داشته &lt;BR&gt;باشم.&lt;BR&gt;فردا اولين نفر نادر بود بود كه به ديدنم اومد،تا ديدمش بجاي جواب سلام و احوالپرسيش گفتم:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باز چه نقشه اي داري؟نادر با دلخوري گفت:سيمنا اجازه بده تو يه فرصت مناسب بهت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; توضيح ميدم تو رو خدا  اينقدر خودتو اذيت نكن...اجازه ندادم حرفشو ادامه بده گفتم:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نميخوام نادر هيچ توضيحي از نظر من قابل قبول نيست هيچ توضيحي نميتونه كارتو توجيه كنه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ميفهمي؟دوباره داشتم گريه ميكردم  و نادر بدون هيچ حرفي رفت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ده روز از  ملاقات من و فرهاد ميگذره ،و اين فشار عصبي هنوز با منه ،خانم معتمدي به ديدنم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اومده بود پس  فرهاد ميدونست كه بعد ازاون  روز چي به سرم اومده ولي بازم سراغي ازم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نگرفته،با اصرار فراوانم،مادرم اجازه داده يه ساعتي بيرون قدم بزنم اما نه تنها حالم بهتر نشد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بدتر با فكراي جور وا جور اعصابم بهم ريخت،ترجيح دادم بر گردم خونه،وقتي وارد خونه شدم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مادرم داشت با تلفن حرف ميزد و ميگفت:انشاالله كه هموني باشه كه شما هم ميخواهيد فرهاد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پسر خوبيه حتما انتخابش هعم درسته،من كه گفتم عجله نكنيد خودش دست به كار خواهد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شد،استنباطي كه از حرفاش كردم  به شدت دگرگونم كرد حالم بد شده بود به زحمت خودمو&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; روي مبل انداختم مادرم با ديدن من  خداحافظي كرد و اومد پيشم وگفت:سيما بازم حالت بد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شده ؟گفتم:نه مامان خوبم ،با كي حرف ميزدي؟با خوشحالي از ياد اوري مكالمش گفت:با &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خانم معتمدي،زنگ زده بود ميگفت:فرهاد ميخواد ازدواج كنه و خودش انتخاب كرده ،هنوز &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نگفته كيه،گفته داره در مورد دختره تحقيق ميكنه ،ميگفت دلش شور ميزنه ،اخه فرهاد تنها &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زندگي ميكنه ميگفت ميترسه با دوستاي نا باب رفت و امد كنه و خيلي چيزايه ديگه ،در واقع &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;داشت برام درد دل ميكرد.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سرم به شدت درد ميكرد،صداي مادرمو نميشنيدم با حرفاي مادرم به اين نتيجه رسيدم كه فرهاد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تصميمشو گرفته داره با يكي ديگه ازدواج ميكنه ،هضمش برام مشكل بود،دركش برام غير &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ممكن بود داشتم ديوونه ميشدم ،مادرم با ديدن حال من گفت:سيما باز چت شد؟گفتم نرو بيرون&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;  خودتو خسته نكن حرف گوش نميكني كه،زير ازومو گرفت و برد تو اتاقم ،وقتي دراز كشيدم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;واز اتاق رفت بيرون سيل اشكام جاري شد ،فرهاد من به خدا خيلي دوست دارم چرا تو اين شك&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; داري؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG height=421 src=&quot;http://pariskoochooloo.persiangig.com/love%20pic/love%20pic%20(5).jpg&quot; width=456&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الان چند ماهه كه از اون ملاقاتمون ميگذره و لي هنوز خبري از فرهاد نيست نه ازدواج كرده&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; نه با من تماس گرفته ،مادرشم ديگه با مادرم تماس نداشته،خيلي دلم براش تنگ شده ،تو اين مدت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نادر با سميرا نامزد شده با همه دلخوري كه از نادر داشتم بخاطر خواهش سميرا رفتم تو مراسم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; نامزديشون شركت كردم فقط با نادر در حد تبريك گفتن حرف زدم سعي ميكنم باهاش روبرو &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نشم.با اينكه اعصابم متشنج بود ولي باز هم كنكور شركت كردم ،جاي تعجب داره چون هم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سميرا هم من هر دو قبول شديم،فكرشو نميكردم بتونم قبول شم،جالب اينجاست كه اولين نفري &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;كه بهم زنگ زد و تبريك گفت خانم معتمدي بود ،مادرم با تعجب گفت:اينا چه زود با خبر &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شدن؟نگاهي بهم كرد ،گفتم:من چه ميدونم !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولي تو دلم خوشحال بودم چون ميدونستم كه فر هاد بهش گفته ،پس اون هنوزم يه ذره بهم فكر &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ميكنه ،از بس خوشحال بودم وقتي نادر زنگ زد بهم تبريك بگه با خوشحالي جوابشو دادم همه اين&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; خوشحالي منو برا قبولي از دانشگاه ميدونستند ولي من از اينكه فرهاد به فكر من هست و منو&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; از ياد نبرده خوشحال بودم اونم چه جورررررررررررررر......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تلفن زنگ زد وقتي برداشتم هيچ جوابي نشنيدم هر چي گفتم الوووووكسي جواب نداد اما من &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ميدونستم كيه.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چقدر دلم ميخواست باهام حرف بزنه ،تو اين چند روزه چندين بار زنگ زده ولي حرف &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نزده،مطمئنم كه خودشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;كلاسامون شروع شده و همچنان خبري از فرهاد نيست،ديگه از دستش عصبيم شديداَ،اون خوب&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; ميدونه كه من چقدر دوستش دارم اما ميخواد بيخيالي طي كنه يا تلافي كنه،باشه منم سعي ميكنم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همين كارو بكنم.&lt;BR&gt;                      &lt;IMG src=&quot;file:///C:/Documents%20and%20Settings/new/Local%20Settings/Temporary%20Internet%20Files/Content.IE5/YPKNITU5/2m4vwo5%5B1%5D.gif&quot;&gt; ديگه ميخوام بيخياليش بشم  مثل خودش كه بي خيال من شده&lt;IMG src=&quot;file:///C:/Documents%20and%20Settings/new/Local%20Settings/Temporary%20Internet%20Files/Content.IE5/YPKNITU5/2m4vwo5%5B1%5D.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                               &lt;IMG src=&quot;file:///C:/Documents%20and%20Settings/new/Local%20Settings/Temporary%20Internet%20Files/Content.IE5/YPKNITU5/2m4vwo5%5B1%5D.gif&quot;&gt; اما من نميتونم&lt;IMG src=&quot;file:///C:/Documents%20and%20Settings/new/Local%20Settings/Temporary%20Internet%20Files/Content.IE5/YPKNITU5/2m4vwo5%5B1%5D.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                                               &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot; width=18&gt; خدايا.......!!!!!!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                                   &lt;IMG src=&quot;file:///C:/Documents%20and%20Settings/new/Local%20Settings/Temporary%20Internet%20Files/Content.IE5/YPKNITU5/2m4vwo5%5B1%5D.gif&quot;&gt;&lt;IMG src=&quot;file:///C:/Documents%20and%20Settings/new/Local%20Settings/Temporary%20Internet%20Files/Content.IE5/YPKNITU5/2m4vwo5%5B1%5D.gif&quot;&gt;&lt;IMG src=&quot;file:///C:/Documents%20and%20Settings/new/Local%20Settings/Temporary%20Internet%20Files/Content.IE5/YPKNITU5/2m4vwo5%5B1%5D.gif&quot;&gt;&lt;IMG src=&quot;file:///C:/Documents%20and%20Settings/new/Local%20Settings/Temporary%20Internet%20Files/Content.IE5/YPKNITU5/2m4vwo5%5B1%5D.gif&quot;&gt;&lt;IMG src=&quot;file:///C:/Documents%20and%20Settings/new/Local%20Settings/Temporary%20Internet%20Files/Content.IE5/YPKNITU5/2m4vwo5%5B1%5D.gif&quot;&gt;&lt;IMG src=&quot;file:///C:/Documents%20and%20Settings/new/Local%20Settings/Temporary%20Internet%20Files/Content.IE5/YPKNITU5/2m4vwo5%5B1%5D.gif&quot;&gt;&lt;IMG src=&quot;file:///C:/Documents%20and%20Settings/new/Local%20Settings/Temporary%20Internet%20Files/Content.IE5/YPKNITU5/2m4vwo5%5B1%5D.gif&quot;&gt;&lt;IMG src=&quot;file:///C:/Documents%20and%20Settings/new/Local%20Settings/Temporary%20Internet%20Files/Content.IE5/YPKNITU5/2m4vwo5%5B1%5D.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 10 Dec 2007 11:19:50 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yektatak123&amp;postid=42</comments>
<dc:creator>yektatak123</dc:creator>
<guid>http://yektatak123.blogfa.com/post-42.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قسمت هفدهم</title>
<link>http://yektatak123.blogfa.com/post-41.aspx</link>
<description>خوش به حال سينا كه خيلي راحت ميتونست حرف دلشو بزنه همش ميگفت:اقا فرهاد برا چي &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;يكدفعه غيبتون زد ؟نيستيد خبريه؟ما كه خيلي دلمون براتون تنگ شده بود و .....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پدرم با گفتن سينا جان بسه ديگه چقدر حرف ميزني به سينا فهموند كه زيادي حرف زده و بايد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;كوتاه بياد،اونم دلخور از حرف بابام ديگه هيچي نگفت، بابا و اقاي معتمدي مثل هميشه مشغول &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گپ زدن شدند و مامان هم با خانم معتمدي ،منو سينا و فرهاد هم اين طرف باهم نشسته بوديم ،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; فرهاد نشسته بود  پيش سينا،گفت:سينا جون يكي يكي بپرس قول ميدم همشو جواب بدم، &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوبه؟سينا هم كه كنجكاويش داشت ميكشتش خوشحال گفت:چشم،من روبروي اونا نشسته بودم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; و كاملا حرفاشونو ميشنيدم از اينكه سينا كار منو راحت كرده بود و سوالاي منو زود تر از من&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; پرسيده بود خوشحال بودم،سينا گفت:اين همه مدت چرا يادي از ما نميكرديد؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فرهاد نگاهي به من كرد و گفت:شما چرا يادي از ما نميكرديد؟علت خاصي داشت؟،ميدونستم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اينواز من پرسيد نه سينا برا همين اجازه ندادم سينا چيزي بگه اروم طوري كه بقيه نشنوند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; گفتم:اجازه اينكارو نداديد،فرهاد بدون نگاهي به من باز هم رو به سينا گفت:من برا خودم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دليل داشتم اونم چه دليلي !!!سينا  فقط گوش ميكرد و متعجب بود،دوباره من جواب دادم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;،گفتم:ميشه اون دليل تونو ما هم بدونيم،اين بار نگاهي بهم كرد كه تمام تنم لرزيد و غر &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گرفتم گفت:شما كه ميدونيد،از اينكه تكرار بشه خوشتون مياد؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با تعجب گفتم:من ميدونم؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!بدون توجه به حرفاي من گفت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سينا جان سوال بعديتو ميتوني بپرسي،سينا با نگاهي به من گفت:ميشه دليلي كه سيما و تو &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ميدونيد به منم بگيد؟فرهاد نگاهي به من كرد و گفت:از خواهرت بپرس اون بهتر ميدونه ،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سينا نگاهي به من كرد گفتم:من نميدونم در مورد چي حرف ميزنيد دوس داشتم علتشو بگيد ولي &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا كه نميخواهيد بگيد برا چي ....نذاشت حرفمو ادامه بدم گفت:سيما خانم برا چي داريد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; كشش ميديد وقتي كه خودتون از من خواستيد كه ديگه مزاحمتون نشم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با گفتن اين حرف سينا رو بهم كرد و گفت:اره سيما؟!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفتم:صبر كنيد ،سوءتفاهم شده بخدا ،من كي همچين چيزي بهتون گفتم؟؟؟؟صدام يه كم بلند &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بود همه با صداي من برگشتند و با تعجب به ما نگاه كردند مادرم گفت:سيما چي شده؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دسپاچه گفتم:چيزي نيست مامان،سينا داره اذيت ميكنه ،با چشم غره اي به سينا فهموندم كه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چيزي نگه بابام با گفتن اقا سينا شلوغ نكن  تمومش كرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سينا با دلخوري گفت:ميبيني اقا فرهاد من هميشه بايد سپر بلاي اين خانم بشم حالا چرا &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نميدونم،گفتم:فداي داداش كوچولوي خودم بشم ممنون كه كمكم ميكني هميشه،فرهاد لبخندي زد و&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; گفت:خوش به حالت سينا ،كاش منم خواهري مثل سيما خانم داشتم و سپر بلاش &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ميشدم،لبخندش جاني تازه بهم داد انگار از خنده هاش انرژي ميگرفتم،انگار يادش اومد كه از من&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; دلخوره دوباره اخمي كرد و گفت:سينا جان قانع شدي؟من گفتم:نه،شما كه هنوز علت اصلي &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رو نگفتيد،سينا هم حرف منو تاييد كرد بدون اينكه بدونه منظور من چيه و از چي حرف &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ميزنم،گفت:يه كم خوب فكر كنيد يادتون مياد كه چي به روز من اورديد،با گفتن اين حرف اهي &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;كشيد و رفت تو خودش ،انگار داشت  تو ذهنش همه چيز رو مرور ميكرد ،تلفن زنگ زد سينا &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برا جواب دادن رفت،گفتم:ميشه خواهش كنم كه بگيد چرا از من دلخوريد من هيچ كاري كه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باعث اينهمه دلخوري بشه انجام ندادم باور كنيد،لطفا بگيد بذاريد اين سوء تفاهم حل بشه من ديگه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; نميتونم...نذاشت حرفمو ادامه بدم گفت:خواهش ميكنم ادامه نديد من هنوز نتونستم با خودم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;كنار بيام و اون حرفاتونو هضم نكردم ، ديگه نميتونم يه شوك ديگه رو تحمل كنم،اشك تو چشمام &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جمع شده بود نميدونستم بايد چيكار كنم، اروم گفتم:فقط همينو بگم كه برا منم نبودن شما اين چند &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقت شوك بوده و نميدونم علت كاراتون چيه ،ديگه نتونستم ادامه بدم ترجيح دادم به اتاقم برم تا &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اشكامو كسي نبينه ؛وقتي در اتاق رو بستم نتونستم جلوي اشكامو بگيرم و شروع به باريدن كردند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ديگه هيچ حرفي بينمون رد و بدل نشد و فقط سنگيني نگاهشو احساس ميكردم اما نميتونستم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جواب نگاهشو بدم توانشو نداشتم ميدونستم تا به چشماش نگاه كنم اشكام سرازير ميشه برا همين&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; به زور خودمو كنترل كردم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد از رفتنشون بلافاصله با شب بخيري خستگي رو بهانه كردمو به اتاقم رفتم و يك دل سير &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گريه كردم كتابش جلو چشمم بود و نگاهم به دست خطش ،داشتم ديوونه ميشدم ،حرفاشو تكرار &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ميكردم ،ولي دليلي برا حرفاش نداشتم نميدونم اون شب چه جوري و كي خوابيدم صبح كه پا شدم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; ديدم كتاب بغلمه و چشمام هم كه از بس گريه كرده بودم پف كرده بود حالم اصلا خوب نبود فكر&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; كردم با يه دوش حالم بهتر ميشه ،ولي بي فايده بود رفتم پايين مامانم با ديدن من گفت:سيما &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فرهاد زنگ زده بود ميگفت كتابايي كه ميخواستي رو اماده كرده بهش زنگ بزن،با تعجب گفتم:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; كي زنگ زده بود ؟لبخندي زد و گفت:8 صبح،انگار خيلي عجله داشت ،گفتم :ممنون مامان &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;،الان بهش زنگ ميزنم،وقتي صداشو شنيدم دلم داشت از جاش كنده ميشد اما با يه احوالپرسي &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رسمي گفتم:با من كاري داشتيد؟گفت:بله مگه نميخواستيد مدرك نشونتون بدم عصر بياييد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جلوي كتابخونه مدرك رو بهتون نشون خواهم داد هر چند كه خودت بهتر ميدوني اما ميخوام برام&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; توضيح بدي گفتم:خوشحال ميشم ،ممنون، چشم ،ميام ،خداحافظ.جلوي كتابخونه ايستاده بود &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مثل هميشه جذاب و دوس داشتني از دور كه ديدمش دلم لرزيد بايد امروز همه چي روشن بشه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; من ديگه نميتونستم تحمل كنم ،فرهاد خواست كه توي پاركي كه نزديك كتابخونه بود بشينيم و &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حرفامونو بزنيم منم قبول كردم ،وقتي نشستيم گفتم:خب من منتظرم،فرهاد كاغذي رو از جيبش &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در اورد و گفت:بيا شايد اين يه چيزايي رو به يادت بياره،كاغذ رو از دستش گرفتم و بازش &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;كردم ،فرهاد گفت:بذار برات بخونم چون حفظم از بس خوندمش اما تا حالا معنيشو نفهميدم و &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اين كه چرا؟ فرهاد شروع كرد متن نامه رو خوندن:&lt;BR&gt;                                                 سلام&lt;BR&gt;                             خواهش ميكنم اين نامه را  به حساب نا مهرباني من نگذاريد &lt;BR&gt;                              اين را بدانيد كه در هر موقعيتي باشيد من دوستتون دارم&lt;BR&gt;                                و بهتون احترام ميذارم ولي هيچوقت نميتونم شما رو به &lt;BR&gt;                               چشم ديگه اي نگاه كنم ،شما را من مثل سينا هستيد ،از شما&lt;BR&gt;                              خواهش ميكنم شما هم منو مثل خواهرت بدونيد از حرف منم&lt;BR&gt;                               ناراحت نشيد،خيليا هستن كه ارزوي ازدواج با كسي مثل &lt;BR&gt;                             شما رو دارن ،اخه چرا اينقدر لج ميكنيد،من عاشق كس ديگه اي&lt;BR&gt;                             هستم و خيليم دوسش دارم،هر اتفاقي هم كه بيافته نميتونم اونو &lt;BR&gt;                           فراموش كنم براتون ارزوي موفقيت دارم در همه مراحل زندگيتون&lt;BR&gt;                                                                                  توسط سيما&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG src=&quot;http://www.azizjon.com/love/love.jpg&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 20 Nov 2007 08:03:14 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yektatak123&amp;postid=41</comments>
<dc:creator>yektatak123</dc:creator>
<guid>http://yektatak123.blogfa.com/post-41.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قسمت شانزدهم</title>
<link>http://yektatak123.blogfa.com/post-40.aspx</link>
<description>&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 425px; HEIGHT: 342px&quot; height=400 src=&quot;http://www.farsinet.com/ecards/love/images/love_god_teach.jpg&quot; width=300&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هميشه فكر ميكردم از اين مسافرت لذت خواهم برد اما................&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روزهاي اول فرهاد همون فرهاد هميشگي بود و فقط با نگاه ها و لبخند هامون باهم حرف ميز ديم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; و سعي ميكرديم كه نادر و بقيه به كاراي ما مشكوك نشن ولي كم كم بعد از چند روز اخلاق &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فرهاد عوض شد و بر عكس نادر خوش حالتر از هميشه بود،ميدانستم بين اونها اتفاقي افتاده ولي &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نتونستم كشفش كنم ،چون نه فرهاد اجازه صحبتي با او را داد و نه تونستم از نادر بپرسم،فر هاد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من ديگه نگاهشو از من ميدزديد و فقط تو خودش بود از من فرار ميكرد ،سعي ميكرد اصلا &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جلوي چشم من نباشه چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟منم نفهميدم!!!!!!!!!!!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;يك ماه گذشته و من هنوز نتونستم با فرهاد حرف بزنم،موبايلش كه هميشه خاموشه،خونشون هم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;كه نميتونم زنگ بزنم،به خودمم اين اجازه رو نميدم كه راه بيافتم تو خيابونا و محل كارشو &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;....و دنبالش بگردم،همه چيزو سپردم به دست زمان كه اون بهترين حلال مشكلاته.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اون حتي عروسي زينت خواهر نادر هم نيومد ،فكر ميكردم ميتونم اونجا ببينمش اما ..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ماه دوم  بي خبري هم سپري شد ،تو اين دو ماه نادر هر روز خدا خونه ما بودو من در فكر اين&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; بودم كه يه جوري نادر رو با سميرا بيشتر اشنا كنم اخه احساس ميكردم از اون بدش نمياد،سعي&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; ميكردم هر جايي كه من و نادر هستيم سميرا هم باشه ،واقعا هر دوي اونها رو دوست داشتم و &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ميدونستم كه ميتونند باهم خوشبخت بشن و داشتم زمينه اين كارو ميچيدم تا اينكه يه روز نادر زنگ&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; زد و گفت:سيما امروز به سميرا زنگ بزن ميام باهم بريم بيرون،از خدا خواسته گفتم:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باشه،زنگ زدم به سميرا و گفتم كه اماده باشه ،وقتي نادر اومد سر درد شديد رو بهانه كردم و &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نرفتم ولي گفتم كه سميرا منتظره و بايد با اون بر ه چون زشته كه اون منتظر بمونه ،نادر فكري&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; كرد با نگاهي به من گفت:مطمئني كه ميخواهي من با سميرا برم ؟با جديت گفتم:اره نگاه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دقيقي بهم كرد و گفت:باشه ميرم،تا شب دل تو دلم نبود كه بدونم چه خبري شد و نادر ديوونه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چكار كرد،شب سميرا بهم زنگ زدو گفت:سيما حدس بزن چي شده؟گفتم،نادر ازت &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خواستگاري كرده مگه نه؟گفت:خواستگاري كه نه،بذار از اول بگم،وقتي تنها اومد دنبالم و من&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; علتش رو پرسيدم هيچي نگفت،بعد از يه سكوت طولاني  گفت:سميرا خانم ازتون يه سوالي &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بيپرسم جوابمو ميديد؟گفتم:اره ،گفت:سيما كس ديگه اي رو دوست داره؟؟؟؟؟؟؟صلاح &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نديدم  موضوع فرهاد رو بگم ،بنابر اين گفتم:نه،،با تعجب گفت:مطمئنيد؟گفتم:اره تا حدودي &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مطمئنم كمي فكر كرد و گفت:شما در مورد من چي فكر ميكنيد؟گفتم:من شما رو در&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; همون حدي كه سيما ازتون حرف زده ميشناسم ،پس نظر خاصي ندارم و نميتونم چيزي &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بگم،گفت:به نظر شما  اگه من بخوام كس ديگه اي رو دوست داشته باشم سيما ناراحت &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ميشه؟گفتم :نميدونم ،گفت:ولي ميدونم كه هر اتفاقي بيافته من سيما رو هميشه دوست خواهم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;داشت، حالا به نظر شما اگه كس ديگه اي تو زندگيم باشه از اين كه سيما رو دوست دارم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ناراحت ميشه؟گفتم:نميدونم چي بگم،گفت:مثلا اگه شما اون فرد مورد نظر باشيد چي؟گفتم:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من با شناختي كه از شما و سيما دارم هرگز ناراحت نميشدم ،لبخندي  از رضايت زد و &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفت:بهتره بريم برا امروز همينقدر كافيه!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;داشتم به حرفاي سميرا و نادر فكر ميكردم ،ميدونستم برا نادر كار راحتي نبوده ،اما خوشحال &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بودم كه تونسته بود واقعيت رو بپذيره واين خيلي عالي بودچون اون انتخابشو كرده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;يه روز تو اتاقم نشسته بودم كه تلفن زنگ زد و مادرم با احوالپرسي گرمي شروع به حرف زدن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; كرد وقتي دقيق گوش كردم فهميدم كه خانم معتمديه،خيلي كنجكاو شدم بدونم بعد از چند ماه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چطور ياد ما افتاده بودن؟رفتم بيرون ،مادرم تو اشپزخونه بود گفتم:مامان كي بود؟گفت:خانم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; معتمدي بود ،بيچاره داشت گريه ميكرد ،ميگفت فرهاد حالش اصلا خوب نيست،نه دكتر ميره نه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; چيزي ميخوره نه كاري ميكنه هميشه تو اتاقشه و تو خودش ،هيچ دليلي برا كاراش نميتونيم پيدا&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; كنيم ميخواست از ما دعوت كنه بريم خونشون اما من پيشدستي كردمو دعوتشون كردم خونمون&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; فردا برا شام ميان اينجا ،از خوشحالي نميدونستم بايد چكار كنم ....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدايا اين همون فرهاد من بود ،چرا اينجوري شده؟خيلي لاغر شده بود خيلي ولي مثل هميشه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جذاب و با وقار،تو چشماش چيزي بود ،انگار دنبال پاسخي براي سوالاتش ميگشت ولي چه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سوالاتي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ علت همه اين كارهاي اون فرار ش از من و خيلي چيزايه ديگه ،اما &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من  الان فقط ميخواستم نگاهش كنم،چون اينقدر دلم براش تنگ شده ود كه حد و اندازه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نداشت،فقط نگاهش ميكردم و سعي داشتم با نگاه هاي كوتاهي كه بهم ميكنه بهش بفهمونم كه : &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                 هنوزز  عاشقش هستم&lt;BR&gt;                                          و ديوانه وار دوسش دارم &lt;BR&gt;                                                                       حتي يشتر از گذشته&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 10 Nov 2007 10:39:06 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yektatak123&amp;postid=40</comments>
<dc:creator>yektatak123</dc:creator>
<guid>http://yektatak123.blogfa.com/post-40.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قسمت پانزدهم</title>
<link>http://yektatak123.blogfa.com/post-39.aspx</link>
<description>با عجله به طرف اتاقم رفتم،كادوي كتاب و باز كردم و پيش بقيه كتاب ها گذاشتم خواستم برم 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بيرون ،اما با عجله دوباره برگشتم و كتاب و باز كردم و ورق زدم اخر كتاب با خط زيبايي كه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;داشت اينو نوشته بود:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*****تقديم به زيباترين،زرنگترين،مهربان ترين شاگرد دنيا،هميشه  به يادتون هستم و &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;براتون ارزوي موفقيت  و سر بلندي در تمام مراحل زندگيتونو دارم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                                                                 كسي كه هميشه به فكرتوست*****&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;IMG height=308 src=&quot;http://m3rlin.persiangig.com/image/love%20point.jpg&quot; width=411&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;واي كه حرفاش با من چه كار ها كه نمي كرد.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با خوندن كلمه هاي نوشته شده توسط اون حالم دگرگون ميشد،من با اين دل وامونده با اين &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اوضاع و احوال بايد چكار كنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با صداي نادر به خودم اومدم كه ميگفت:اين سيما خانم نيومد پس؟زينت هم با صداي بلندي &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفت:چرا اومده اما مثل اينكه حوصله كسي رو نداره چون يه راست رفته تو اتاقش مثل &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هميشه،سريع كتابو گذاشتم لاي بقيه كتابا و رفتم بيرون،بخاطر فرهاد و اينكه سفرمون خوش &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بگذره تصميم گرفته بودم با نادر كاري نداشته باشم،برا همين با لبخندي ساختگي بهشون سلام &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;كردم،نادر متفكرانه بر اندازم كرد و گفت:نه بابا !زينت خانم اشتباه فكر كردي ايشون خيلي هم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سر حال هستند به كوري چشم بعضيا،زينت اخمي كرد و گفت:اون بعضيا منم ديگه ،دستتون &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;درد نكنه و رفت ،نادر گفت:خيلي خوشحالم، گفتم:برا چي؟گفت:از اينكه تو اين سفر مطمئنم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;كه هميشه شاد خواهي بود و شادي تو منم شاد ميكنه،منظورشو ميدونستم اما گفتم:چطور اينقدر &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مطمئني؟گفت:بگذريم،تر جيح دادم ادامش ندم برا همين گفتم:نادر جان اگه از من دلخوري &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لطفا بهم بگو،من برا همه كارايي كه باعث ناراحتي تو بوده و انجامشون دادم معذرت ميخوام &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوبه؟ دلم ميخواد اين سفر به تو هم خوش بگذره اينو خيلي دوست دارم باور كن،هاج و واج &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نگاهم ميكرد تو نگاهش ميشد فهميد كه داره دنبال اين ميگرده كه من چرا اينا رو دارم بهش &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ميگم،اما بازم از شنيدنشون خوشحال بود گفت:سيما دوست دارم هميشه همينطور بموني برا هر&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; چي يا بخاطر هر كي هم كه باشه برام مهم نيست همين كه برا تو مهم باشم برام از همه دنيا با &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ارزش تره دلم ميخواد همينطور برات بمونم ولي...با صداي زينت كه گفت:نادر بريم ديگه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دير شد حرفش نا تموم موند ،دم در نادر به زينت گفت:برو بشين تو ماشين الان ميام ،زينت با &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلخوري گفت:بگو برو دنبال نخود سيا ديگه داداشه من ،بعد با خداحافظي از من رفت،نادر &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفت:سيما جون نگران نباش منم مثل تو سعي ميكنم تو اين سفرمون به همه خوش بگذره و همه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رو درك كنم  بهت قول ميدم ،ميدوني به اين نتيجه رسيدم كه خوشحالي تو برام از هر چيزي با &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ارزشتره پس بخاطر تو سعي خودمو ميكنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در حالي كه ميرفت داشتم دقيق نگاهش ميكردم ،خدايا من با دل اين چكار كنم ،ميدونم كه خيلي &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوستم داره ،منم دوستش دارم اما مثل سينا ،من به اون به چشم برادرم نگا ميكنم نه چيز ديگه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خيلي هم دوسش دارم اما نه اونجوري كه اون ميخواد،خدايا كمكم كن نميخوام اينجوري عذاب &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بكشه بخاطر من.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صبح زود  نادر اومد ،تنها بود و با ديدن من دم در گفت:منتظر كسي هستي ؟گفتم:الان ديگه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نه،چون منتظر شما بودم كه اومديد ديگه ،با لبخندي گفت:ممنون كه منتظر ما بوديد ،برو &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سوارشوا،نادر رفت تو ،منم رفتم و پشت نشستم،ماشين فرهاد روبروي من اونوره خيابون ايستاد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پياده شد و بطرف من اومد،منم پياده شدم و گفتم:سلام،حرفام كه يادتونه؟با لبخندي كه دلمو به &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اتيش ميكشيد گفت:سلام به سيما خانم گل،نترس منم شاگرد بدي نيستم همه چي يادمه مطمئن &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باش،لبخندي كه بر  لب داشتيم ،خيلي حرف ها داشت كه فقط من ميدانستم و فرهاد،فرهاد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; بر گشت طرف ماشين خودشون، اما هنوز نگاه هاي ما در هم گره خورده بود و قصد جدايي &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نداشت در دل هر دوي ما اشوبي بود كه هيچ كس جز ما نميدانست و همين ازارمون ميداد، براي&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; ابراز اين احساسات لحظه شماري ميكرديم اما.....&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 02 Nov 2007 07:39:50 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yektatak123&amp;postid=39</comments>
<dc:creator>yektatak123</dc:creator>
<guid>http://yektatak123.blogfa.com/post-39.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
