|
بازي سرنوشت |
|
<marquee direction="right">ایکاش روزی بیاد که ما همدیگرو درک کنیم و بفهمیم</marquee> |
سه ماه از ازدواج ما ميگذرد ،و اين سه ماه بيشتر از همه عمرم خوش بودم ،چقدر ما دو
تا خوشبختيم که به هم رسيد يم،زندگي داره اون روي خودشو بهمون نشون ميده خدايا بخاطر اينکه منو به فرهاد م رسوندي ازت ممنونم..............!!!!!!!!! تصميم گرفتم برم سر کار اما کاري گيرم نمياد که هم خوب باشه هم باب ميل من،فرهاد هم داره کمکم ميکنه توي اين کار تا بتونم کار مناسبي پيدا کنم. تو فکر اين بودم که زودتر بايد يه فکري برا بيکاريم بکنم که فر هاد اومد با يه جعبه شيريني،مثل هميشه به استقبالش رفتم و از نگاهش و نفساش جون تازه اي گرفتم،وقتي علت خوشحاليشو جويا شدم، گفت:حدس بزن چي شده؟اون دوستي که تازه باهاش اشنا شده بودم رو امروز دوباره ديدم، بهت گفته بود م که دنبال يه شريک خوب ميگرده برا شرکتش ،با اون شريکش شراکتشون بهم خورده،از من خواهش کرد که اگه ميتونم قبول کنم ،چون فکر ميکنه از هر لحاظ برا اينکار مناسبم ،منم خيلي فکر کردم ديدم پيشنهاد خوبيه و........حر فشو قطع کر دم وگفتم:حالا شما مدير هستيد يا منشي؟با شيطنت گفت: من هيچکدوم ولي شما چرا،با تعجب گفتم:من؟؟؟ گفت:با شيطنت گفت:اره شما،اما ادامشو بعدا بهت ميگم که حول نکني،داشت اذيتم ميکرد ،اما من بروي خودم نياوردم و گفتم:بهتر، منم الان حوصله شنيدن اين حرفها رو ندارم،با بي خيالي رفتم اشپزخونه ،دنبالم اومد و گفت:خيلي بدي ،باشه تسليمم مثل هميشه،لطفا بيا بشين بقيشو بگم،با لبخندي بر لب نشستم ،اومد کنارم نشست و گفت:تو همه جوره دل ما رو ميبري گلم،ديگه با اين ناز و ادات بيشتر دلبري نکن ،ميخواي منو خونه نشينم کني ،ميخواي کاري کني ديگه نتونم برم بيرون،اره؟؟؟؟؟؟؟گفتم:فرهاد تا دوباره از شنيدن حرفات منصرف نشدم زود بگو ،باشه ؟ يه بوس ازم کرد و گفت:باشه الان ميگم بابا،اين دوستم ،اسمش امير حسين سعيديه،رييس شرکته،منم به عنوان شريکش انتخاب کرده،و ازم خواسته که يه منشي تحصيل کرده و داراي شرايطي که گفته پيدا کنم برا خودمون،منم فکر کردم ديدم تو که ميخواي بري سر کار بهتره بياي همونجا پيش خود م ،جلوي چشمم باشي ،اينجوري هم من راحتم و خيالم اسودست هم تو راحتي و ميشي سرور ما،چطوره؟ فقط يه چيزي بگم امير حسين از من خواسته بود منشي مرد پيدا کنم چون با زنها مشکل داره ،يعني از زنها بدش مياد حالا چرا نميدونم ،اما وقتي بهش گفتم تو دنبال کار ميگردي و دوست دارم تو بياي تو شرکت خودمون کار کني ،قبول کرد.يه ماه طول کشيد تا من و فرهاد رسما بريم سر کار ،من هنوز با اين اقاي سعيدي اشنا نشده بود م،فقط تلفني باهاش حرف زده بودم ،کاره من بيبشتر با فرهاد بود ،از وقتي ميرفتيم شرکت با هعم بوديم تا وقتي که برميگشتيم،خيلي بهمون خوش ميگذشت و به کارمون هم مسلط بوديم و کسي هم گله اي نداشت با همه کارکنان شرکت دوست شده بوديم. نميدونم چرا ولي دلم ميخواست با اين اقاي امير حسين سعيدي اشنا بشم و ببينم کيه که اينقدر با زنها مشکل داره و اصلا چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هر وقت به فر هاد ميگم و علت اين کار اقاي سعيدي رو منيپرسم ميگه،منم نميدونم اخه اصلا دوست نداره در مورد اين موضوع حرف بزنه ،هميشه وقتي علت تنفرشو از خانمها ميپرسم ميگه،من متنفرنيستم فقط نميخوام باهاشون روبرو بشم چون قسم خوردم،هميبشه هم زود بحث رو عوض ميکنه..... ))))) بازي سرنوشت چه ها نميکني با سر نوشت ها.............((((( 

+ نوشته شده در 14 Jan 2008ساعت 6 AM توسط یکتا |
داشتم نگاش ميکردم،او غرق افکارش بود ،خداي من اون در هر زمان و مکاني ،در هر
شرايطي دوست داشتنيه و جذاب ،ايا همونجوري که من ديوونه فرهادم و برام قابل ستايشه ،من هم در نظر اون اينجوريم و ديدش به من مثل خودمه.......???? وقتي به خودم اومدم هر دو چشم در چشم هم داشتيم ،در مقابل چشمان جذابش و نگاهش عاجز بودم برا همين نگاهمو از نگاهش بر داشتم و به زمين دوختم،با دست صورتمو به طرف خودش بر گردوند و گفت:دلم ميخواد شبانه روز پيشم باشي بشينم فقط نگات کنم،به خدا از حالا دارم غصه شب رو ميخورم که ميخواي بري و باز تنهام بذاري ،ميدوني سيما ديگه نميتونم دوريتو تحمل کنم برام سخته نميتونم،ميخوام برا هميشه پيشم بموني..... کردند ،ناراحتي فرهاد تابلو بود ،اصرار داشت که هنوز زوده بمونيد،سينا با شيطنت رو به فرهاد گفت:فرهاد جان ما سيما رو نميبر يم فقط خودمون ميريم ،اجازشو صادر شده پس بيخودي اصرار نکن و دست از سر ما بردار،در حالي که همه به حرف سينا ميخنديديم، فرهاد در حالي که خوشحال بود از اين حرف سينا ، گفت:باشه اقا سينا يکي طلبت ،ميدونم کي بايد تلافي کنم . اون شب هموني شد که فرهاد ميخواست و من شبو پيشش موندم چه شبي بود ............... چقدر خوش گذشت................. بهترين شب زندگيمون بود. 3 ماهه که ما نامزديم ،تو اين سه ماه هميشه باهم بوديم ،ولي باز هم فرهاد راضي نيست و ميگه بايد زود تر ازدواج کنيم وقتي گفتم هنوز زوده برا ازدواج با ناراحتي گفت:واقعا نظرت اينه؟يعني زوده؟از حالت چهرش خندم گرفت ،نگاهي بهم کرد و گفت:سيما خانم دارم برات،حالا ديگه با بي رحمي داري منو اذيت ميکني اونم در اين مورد خاص...... حالا هر چقدر ميخواي بخند ،ببين کي تلافيشو سرت در ميارم ،اون موقع شاکي نشي؟؟ همه رفتند و ما دو تا تنها شديم،فرهاد گفت:لباستو عوض نکن کار دارم. دوربينشو اورد و روي سه پايش تنظيم کرد ،روشنش کرد ،بعد اومد و کنارم نشست و دستش رو انداخت دور گردنم ،نگاه دقيقي بهم کرد و گفت:سيما ميدوني امشب با اين لباست،قيافه شيرينت و نگاه جذابت منو جون به سرم کردي ،ديوونه شدم،خم شد بوسه اي بر پيشانيم زد و محکم بغلم کرد منم بغلش کردم و اروم گفتم:فرهاد جان اين دوربينو خاموش کني بهتر نيست من اينجوري معذبم،لبخندي زد و در حالي که صورتمو نوازش ميکرد گفت:اين فيلمو هيچکسي نخواهد ديد بجز من و تو و بچه هامون،گفتم:بچه هامون اينا رو ببينن که چي بشه!؟گفت:که بدونن عشق يعني چي،دوست داشتن چه جوريه،عاشقي چه ميکند با دلها ،اينها همشون تو نگاهاي ما گنجانده شده ،دلم ميخواد ............ عاشق ،که هميشه بايد در عذاب باشند ،اخه چر ا؟؟؟؟؟؟؟؟))))))))
شب همه با خوشي و شادي دور هم شام خورديم و بعد از کمي صحبت همه عزم رفتن
بالاخره ما با مجلس با شکوهي با هم ازدواج کرديم،مجلس به خوبي برگزار شد ،وقتي
(((((((( خدايا ،چرا هميشه خوشيها و با هم بود نها زود تموم ميشه
اما تنهايي، جدايي و غم هميشه ماندگاره مخصوصا برا دلهاي
+ نوشته شده در 12 Jan 2008ساعت 9 PM توسط یکتا |