تبليغاتX
بازي سرنوشت
 


بازي سرنوشت

 
درد و دل
آثار بجا مانده از یک عاشق
دوستان عاشق تنها
دوستان عاشق
موضوعات
آمار وب
طراح قالب:
لوگو دوستان
كدهاي جاوا
قسمت بیستم
يک هفته بعد با يه مراسم خصوصي که فقط خانواده من و فرهاد اونو تشکيل ميداد با هم

نامزد شديم و عقد کرديم،خدايا چقدر منتظر اين لحظه بودم ،چقدر دوست داشتم اين

 نگاههاي زيبا و متين و عاشق رو بي پروا ببينم،اونروز يکي از بهترين روزهاي زندگي من و فرهاد بود.

فردا برا اولين بار ميخوام برم خونه فرهاد ،يا در واقع خونه خودم و فرهاد،اون از همه

دعوت کرده تا به خونه خودش بريم،ميخوامزودتر برم و  غافلگيرش کنم ،ديگه نميتونم

صبر کنم بلند شدم و اماده رفتن شدم،مامانم با ديدن من با تعجب و لبخندي بر لب گفت:سيما

 ميخواي از الان بري اونجا خيلي زوده ها ......!!!!!!!!من و مني کردم و گفتم:نه با يکي از

دوستام قرار دارم بعدش ميرم ،مامانم با لبخندي حاکي از اينکه دروغمو فهميده گفت:

باشه،ما هم خودمون  شب مياييم برو.،ر فت اشپزخونه و من تونستم نفس راحتي بکشم،از

اينکه دستم رو شده بود يه کم خجالت ميکشيدم اما شوق ديدن فرهاد برام از همه چيز مهمتر بود.

زنگ در رو فشردم اونم چندين بار،داشتم نا اميد ميشدم ،با خودم گفتم کاش بهش ميگفتم

شايد خونه باباش مونده باشه شايد....در همين موقع صداي خواب الودي گفت:بابا کيه اين

وقت صبح،کيه؟؟؟؟؟؟دستم رو گذاشتم جلوي دهنم و گفتم:بخشيد اقا فرهاد شماييد؟با

تعجب گفت:بفرماييد شما؟گفتم:من از طرف نيروي انتظامي اومدم ،شما بايد همراه من به

کلانتري بياييدگفت:مثل اينکه اشتباه شده!؟گفتم:نخير اشتباهي در کار نيست،شما درو باز

 کنيد ميفهميد،خندم گرفته بود فکر ميکنم فهميد چه خبره چون ديگه هيچي نگفت و درو باز

کرد ،رفتم بالا در  باز بود ولي خودش دم در نبود،اهسته وارد شدم ،خونش هم مثل خودش

دلنشين بود،اپارتماني شيک و تر و تميز که حاکي از ذوق و سليقه صاحبخانه بود،داشتم مو

 شکافانه همه جا رو نگاه ميکردم که با صداي زيباش به طرف صدا برگشتم،جلوي اتاق

خوابش با لباس خواب به در تکيه داده بود و نگاهم ميکردگفت:به خونه خودت خوش اومدي

عزيزم،با دستپاچگي گفتم:سلام ببخشيد که من اينقدر زود مزاحمتون شدم شما هنوز خوابيده

بوديد،با لبخندي بر لب به طرفم اومد دسته گلي که خريده بودم رو بهش دادم گرفت و

گفت:تو خودت زيباترين گل روي زميني  نيازي به گل نبود و..............

چقدر به گرماي نفسش احتياج داشتم ،با احساس کردنش  در کنارم اونهم اينقدر نزديک ارامش مي يافتم خدايا...........................................!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

فرهاد هنوز لباساشو عوض نکرده بود و صبحونه هم نخورده بود ،گفتم:نکنه ميخواي بازم

بخوابي ؟با لبخندي به لباس هاش نگاه کرد و گفت:اومدنت برام اينقدر هيجان داشت که همه

 چي يادم رفته،ميدوني سيما همش فکر ميکردم دارم خواب ميبينم وهمه چي فقط خوابه،اخه

 ميدوني اين چند وقته خيلي از اين خواب ها ديدم ،همش ارزو ميکردم که اين خواب

 نباشه،اما امروز با اومدنت و بيدار کردنت از خواب بهم ثابت کرد که ديگه خواب

نيستم،سيما جونم ازت ممنونم بهترين صبحيه که توي تمام عمرم داشتم تا حالا،ولي مطمئنم

که اين صبحها از اين به بعد برام تکرار خواهد شد و من هميشه اين لذت رو خواهم چشيد.

با بوسه اي بر پيشانيم به اتاقش رفت تا لباساشو بپوشه ، ،به اشپزخونه رفتم و تا فرهاد بياد

براش صبحونه اما ده کردم،ر فتم ببينم فرهاد چکار ميکنه،در زدم ،وقتي متوجه من شد  با

 خوشحالي گت:بيا تو عزيزم مثل غريبه ها اونجا وايسادي که چي بشه،رفتم تو ،يه طرف

ديوار اتاقش کتابخونه بود پر از کتاب،انواع و اقسام کتابها رو داشت ،گفتم:واي......!!!!!!
اينجا چه خبره؟؟؟؟؟؟؟

با لبخندي بهم گفت:ابنا همش مال سيماي خودمه ،اينا رو به عشق تاو و اينکه يه روزي

 بياي و همشونو بخوني برات خريدم چون ميدونستم که چقدر کتاب خوندن رو دوست داري،پشت سرم ايستاده بود و دستاش دور کمرم بود.....................................

را اينکه از اون جو حاکم بيرون بياييم گفتم:صبحونه امادست نميخواي صبحونه بخوري؟با

لبخندي شيطنت اميز حاکي از اينکه ميدونه من معذبم گفت:چشم سرورم بريم برا خوردن

صبحونه که اين صبحونه خوردن داره،تو که صبحونه نخوردي؟گفتم:نخير صبح

الطلوعاومدم که با تو صبحونه بخورم ديگه فکر ميکني منظور ديگه اي داشتم؟ وقتي

نشستيم روبروي هم فرهاد گفت:تو شروع کن من ميخوام فقط نگاهت کنم اين برا من از همه

 چي لذت بخش تره،من ومن کنان گفتم:اخه تو اينجوري نگاهم ميکني که من نميتونم حتي

نفس بکشم چه برسه به اينکه بخوام چيزي بخورم،لبخندي زد و گفت:باشه گلم باهم ميخوريم تا ................
فرهاد ميگفت که ناهار و بيرون بخوريم اما من دلم ميخواست با فرهادم تنها باشم تو خونه

ارزوهامون اين برام خيلي لذت داشت برا همين بعد از کمي گشت وگذار و خريد برا شب

برگشتيم خونه و دوتايي ناهار مفصلي اماده کرديم و خورديم ،چقدر چسبيد.............بعد از

ظهر فرهاد مثل اينکه چيزي يادش اومده اشه با عجله بلند شد و فيلمي رو توي دستگاه

گذاشت و کنارم نشست دستمو گرفت تو دستاش و گفت:سيما جونم ببين اين فيلم مونس

 تنهاييهاي من بوده تو اين همه وقت که ازت دور بودم،همه حر فاي دلمو بهش زدم تک تک

جمله هاشو حفظم و دقيقه هاشو توي دقيقه ي چندم تو چي ميگي و چيکار ميکني و خيلي

چيزاي ديگه،همينطورکه دستام تو دستش بود و گرماي نفساشو احساس ميکردم و بوي تنشو

 استشمام ميکردم سرمو گذاشتم روي شونش و به تلويزيون خيره شدم،اون مسافرت لعنتي

که نادر ترتيب داده بود از اول تا اخرش توي اون فيلم بود تا وقتي که نامه به دست

فرهادميرسه دقيقا روز اخر مسافرتمون توي فيلم نبود وقتي که فيلم به اخرش رسيد فرهاد

با گريه بغلم کرد و گفت:سيما خيلي خوشحالم که تو پيشمي ،هميشه فکر ميکردم ديگه

هيچوقت نميتونم  تو رو داشته باشم هميشه فکر ميکردم تو رو از دست دادم.......هر دو  از

براي روزهاي دوري و رنجي که کشيده بوديم  از ته دل گريه ميکرديم و خوشحال بوديم از

 اينکه تونسته بوديم به همديگه برسيم و براي هميشه مال هم باشيم هر دو با چشماني گريان

و مشتاق ديده بر هم دوختيم و با نگاه هاي خودممون با هم عهد بستيم که هيچوقت همديگر

رو ترک نکنيم ُهر دو با هم  و بهم ديگه گفتيم :
                                           ******** خيلي  دوست دارم عزيزم*********


    اما بازي سرنو شت چه بازيها که نميکند حتي با دلهاي عاشقي چون سيما و فرهاد


نويسنده: يكتا مورخ: 1 Jan 2008
|+|
مطالب پیشین
بزرگترين وبلاگ عاشقانه
قسمت بیست و چهارم
قسمت بیست و سوم
قسمت بیست و دوم
قسمت بیست و یکم
قسمت بیستم
قسمت نوزدهم
قسمت هیجدهم
قسمت هفدهم
قسمت شانزدهم
قسمت پانزدهم

Copy Right By: Http://J28.Blogfa.Com
Sponsored By: Masoud Rezaie

table>