تبليغاتX
بازي سرنوشت
 


بازي سرنوشت

 
درد و دل
آثار بجا مانده از یک عاشق
دوستان عاشق تنها
دوستان عاشق
موضوعات
آمار وب
طراح قالب:
لوگو دوستان
كدهاي جاوا
قسمت هیجدهم
نتونستم جلوي ريزش اشكامو بگيرم ،فرهاد داشت حرف ميزد اما من اصلا نميشنيدم،بي اختيار

بلند شدم و راه افتادم،تاكسي گرفتم و ادرس خونه نادر رو بهش دادم ،فقط يه جمله تو زبونم

بود:چرا نادر ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

وقتي در زدم زن عمو درو باز كرد ،تا منو با اون حال ديد گفت:سيما چي شده؟گفتم:نادر

 خونه است؟گفت:اتفاقي افتاده؟با صداي بلندتري گفتم:نادر كجاست؟با دستش اشاره به اتاق

 نادر كرد ،با صداي من نادر اومد بيرون و با نگراني گفت:سيما چي شده ؟،گفتم:خيلي

 پستي نادر،مگه من به تو چه بدي كرده بودم؟چرا اينكارو با من كردي ؟نادر درحالي كه

ميخواست ارومم كنه ،گفت:سيما من نميدونم در مورد چي حرف ميز ني ،بشين اروم باش تا با

 هم حرف بزنيم،با صداي بلندي گفتم:من هيچ حرفي با تو ندارم فقط بايد در مورد يه چيزي بهم

توضيح بدي ونامه رو گرفتم  طرفش ،ديگه نفهعميدم چي شد.

با صداي مادرم به خودم اومدم كه ميگفت:اخه چي شد؟نادر هم گفت:زن عمو فقط يه سوء

تفاهمه ساده است،چشممو باز كردم مادرم  با خوشحالي گفت:سيما جون بهتري؟چت

شده؟چرا اينجوري شدي؟گفتم:مگه چي شده؟مادرم گفت:خونه نادر اينا حالت بد شده،نادر

اورده بيمارستان منم خبر كرد مردمو زنده شدم تا رسيدم اينجا،نادر گفت:زن عمو بذاريد

بخوابه ارام بخش بهش تزريق كردن بايد استراحت كنه،امشبم بايد اينجا بمونه تحت نظر

باشه،دكتر ميگفت فقط بايد استراحت كنه،شنيدن صداش ازارم ميداد با اينكه ميدونستم خودشم

ناراحته اما بازم نميتونستم ببخشمش،تا نصف شب تو بيمارستان بوديم با خواست خود م و

خواهش از دكتر اجازه گرفتم كه برم خونه فقط به شرط اينكه تو خونه استراحت كامل داشته
باشم.
فردا اولين نفر نادر بود بود كه به ديدنم اومد،تا ديدمش بجاي جواب سلام و احوالپرسيش گفتم:

باز چه نقشه اي داري؟نادر با دلخوري گفت:سيمنا اجازه بده تو يه فرصت مناسب بهت

 توضيح ميدم تو رو خدا  اينقدر خودتو اذيت نكن...اجازه ندادم حرفشو ادامه بده گفتم:

نميخوام نادر هيچ توضيحي از نظر من قابل قبول نيست هيچ توضيحي نميتونه كارتو توجيه كنه

ميفهمي؟دوباره داشتم گريه ميكردم  و نادر بدون هيچ حرفي رفت.

ده روز از  ملاقات من و فرهاد ميگذره ،و اين فشار عصبي هنوز با منه ،خانم معتمدي به ديدنم

اومده بود پس  فرهاد ميدونست كه بعد ازاون  روز چي به سرم اومده ولي بازم سراغي ازم

نگرفته،با اصرار فراوانم،مادرم اجازه داده يه ساعتي بيرون قدم بزنم اما نه تنها حالم بهتر نشد

بدتر با فكراي جور وا جور اعصابم بهم ريخت،ترجيح دادم بر گردم خونه،وقتي وارد خونه شدم

مادرم داشت با تلفن حرف ميزد و ميگفت:انشاالله كه هموني باشه كه شما هم ميخواهيد فرهاد

پسر خوبيه حتما انتخابش هعم درسته،من كه گفتم عجله نكنيد خودش دست به كار خواهد

شد،استنباطي كه از حرفاش كردم  به شدت دگرگونم كرد حالم بد شده بود به زحمت خودمو

 روي مبل انداختم مادرم با ديدن من  خداحافظي كرد و اومد پيشم وگفت:سيما بازم حالت بد

شده ؟گفتم:نه مامان خوبم ،با كي حرف ميزدي؟با خوشحالي از ياد اوري مكالمش گفت:با

خانم معتمدي،زنگ زده بود ميگفت:فرهاد ميخواد ازدواج كنه و خودش انتخاب كرده ،هنوز

نگفته كيه،گفته داره در مورد دختره تحقيق ميكنه ،ميگفت دلش شور ميزنه ،اخه فرهاد تنها

زندگي ميكنه ميگفت ميترسه با دوستاي نا باب رفت و امد كنه و خيلي چيزايه ديگه ،در واقع

داشت برام درد دل ميكرد.....

سرم به شدت درد ميكرد،صداي مادرمو نميشنيدم با حرفاي مادرم به اين نتيجه رسيدم كه فرهاد

تصميمشو گرفته داره با يكي ديگه ازدواج ميكنه ،هضمش برام مشكل بود،دركش برام غير

ممكن بود داشتم ديوونه ميشدم ،مادرم با ديدن حال من گفت:سيما باز چت شد؟گفتم نرو بيرون

  خودتو خسته نكن حرف گوش نميكني كه،زير ازومو گرفت و برد تو اتاقم ،وقتي دراز كشيدم

واز اتاق رفت بيرون سيل اشكام جاري شد ،فرهاد من به خدا خيلي دوست دارم چرا تو اين شك

 داري؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

الان چند ماهه كه از اون ملاقاتمون ميگذره و لي هنوز خبري از فرهاد نيست نه ازدواج كرده

 نه با من تماس گرفته ،مادرشم ديگه با مادرم تماس نداشته،خيلي دلم براش تنگ شده ،تو اين مدت

نادر با سميرا نامزد شده با همه دلخوري كه از نادر داشتم بخاطر خواهش سميرا رفتم تو مراسم

 نامزديشون شركت كردم فقط با نادر در حد تبريك گفتن حرف زدم سعي ميكنم باهاش روبرو

نشم.با اينكه اعصابم متشنج بود ولي باز هم كنكور شركت كردم ،جاي تعجب داره چون هم

سميرا هم من هر دو قبول شديم،فكرشو نميكردم بتونم قبول شم،جالب اينجاست كه اولين نفري

كه بهم زنگ زد و تبريك گفت خانم معتمدي بود ،مادرم با تعجب گفت:اينا چه زود با خبر

شدن؟نگاهي بهم كرد ،گفتم:من چه ميدونم !

ولي تو دلم خوشحال بودم چون ميدونستم كه فر هاد بهش گفته ،پس اون هنوزم يه ذره بهم فكر

ميكنه ،از بس خوشحال بودم وقتي نادر زنگ زد بهم تبريك بگه با خوشحالي جوابشو دادم همه اين

 خوشحالي منو برا قبولي از دانشگاه ميدونستند ولي من از اينكه فرهاد به فكر من هست و منو

 از ياد نبرده خوشحال بودم اونم چه جورررررررررررررر......

تلفن زنگ زد وقتي برداشتم هيچ جوابي نشنيدم هر چي گفتم الوووووكسي جواب نداد اما من

ميدونستم كيه.....

چقدر دلم ميخواست باهام حرف بزنه ،تو اين چند روزه چندين بار زنگ زده ولي حرف

نزده،مطمئنم كه خودشه.

كلاسامون شروع شده و همچنان خبري از فرهاد نيست،ديگه از دستش عصبيم شديداَ،اون خوب

 ميدونه كه من چقدر دوستش دارم اما ميخواد بيخيالي طي كنه يا تلافي كنه،باشه منم سعي ميكنم

همين كارو بكنم.
                       ديگه ميخوام بيخياليش بشم  مثل خودش كه بي خيال من شده

                                اما من نميتونم

                                                خدايا.......!!!!!!!

                                   

 

 

 


نويسنده: يكتا مورخ: 10 Dec 2007
|+|
مطالب پیشین
بزرگترين وبلاگ عاشقانه
قسمت بیست و چهارم
قسمت بیست و سوم
قسمت بیست و دوم
قسمت بیست و یکم
قسمت بیستم
قسمت نوزدهم
قسمت هیجدهم
قسمت هفدهم
قسمت شانزدهم
قسمت پانزدهم

Copy Right By: Http://J28.Blogfa.Com
Sponsored By: Masoud Rezaie

table>