|
خوش به حال سينا كه خيلي راحت ميتونست حرف دلشو بزنه همش ميگفت:اقا فرهاد برا چي
يكدفعه غيبتون زد ؟نيستيد خبريه؟ما كه خيلي دلمون براتون تنگ شده بود و .....
پدرم با گفتن سينا جان بسه ديگه چقدر حرف ميزني به سينا فهموند كه زيادي حرف زده و بايد
كوتاه بياد،اونم دلخور از حرف بابام ديگه هيچي نگفت، بابا و اقاي معتمدي مثل هميشه مشغول
گپ زدن شدند و مامان هم با خانم معتمدي ،منو سينا و فرهاد هم اين طرف باهم نشسته بوديم ،
فرهاد نشسته بود پيش سينا،گفت:سينا جون يكي يكي بپرس قول ميدم همشو جواب بدم،
خوبه؟سينا هم كه كنجكاويش داشت ميكشتش خوشحال گفت:چشم،من روبروي اونا نشسته بودم
و كاملا حرفاشونو ميشنيدم از اينكه سينا كار منو راحت كرده بود و سوالاي منو زود تر از من
پرسيده بود خوشحال بودم،سينا گفت:اين همه مدت چرا يادي از ما نميكرديد؟
فرهاد نگاهي به من كرد و گفت:شما چرا يادي از ما نميكرديد؟علت خاصي داشت؟،ميدونستم
اينواز من پرسيد نه سينا برا همين اجازه ندادم سينا چيزي بگه اروم طوري كه بقيه نشنوند
گفتم:اجازه اينكارو نداديد،فرهاد بدون نگاهي به من باز هم رو به سينا گفت:من برا خودم
دليل داشتم اونم چه دليلي !!!سينا فقط گوش ميكرد و متعجب بود،دوباره من جواب دادم
،گفتم:ميشه اون دليل تونو ما هم بدونيم،اين بار نگاهي بهم كرد كه تمام تنم لرزيد و غر
گرفتم گفت:شما كه ميدونيد،از اينكه تكرار بشه خوشتون مياد؟
با تعجب گفتم:من ميدونم؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!بدون توجه به حرفاي من گفت:
سينا جان سوال بعديتو ميتوني بپرسي،سينا با نگاهي به من گفت:ميشه دليلي كه سيما و تو
ميدونيد به منم بگيد؟فرهاد نگاهي به من كرد و گفت:از خواهرت بپرس اون بهتر ميدونه ،
سينا نگاهي به من كرد گفتم:من نميدونم در مورد چي حرف ميزنيد دوس داشتم علتشو بگيد ولي
حالا كه نميخواهيد بگيد برا چي ....نذاشت حرفمو ادامه بدم گفت:سيما خانم برا چي داريد
كشش ميديد وقتي كه خودتون از من خواستيد كه ديگه مزاحمتون نشم؟
با گفتن اين حرف سينا رو بهم كرد و گفت:اره سيما؟!!!
گفتم:صبر كنيد ،سوءتفاهم شده بخدا ،من كي همچين چيزي بهتون گفتم؟؟؟؟صدام يه كم بلند
بود همه با صداي من برگشتند و با تعجب به ما نگاه كردند مادرم گفت:سيما چي شده؟
دسپاچه گفتم:چيزي نيست مامان،سينا داره اذيت ميكنه ،با چشم غره اي به سينا فهموندم كه
چيزي نگه بابام با گفتن اقا سينا شلوغ نكن تمومش كرد.
سينا با دلخوري گفت:ميبيني اقا فرهاد من هميشه بايد سپر بلاي اين خانم بشم حالا چرا
نميدونم،گفتم:فداي داداش كوچولوي خودم بشم ممنون كه كمكم ميكني هميشه،فرهاد لبخندي زد و
گفت:خوش به حالت سينا ،كاش منم خواهري مثل سيما خانم داشتم و سپر بلاش
ميشدم،لبخندش جاني تازه بهم داد انگار از خنده هاش انرژي ميگرفتم،انگار يادش اومد كه از من
دلخوره دوباره اخمي كرد و گفت:سينا جان قانع شدي؟من گفتم:نه،شما كه هنوز علت اصلي
رو نگفتيد،سينا هم حرف منو تاييد كرد بدون اينكه بدونه منظور من چيه و از چي حرف
ميزنم،گفت:يه كم خوب فكر كنيد يادتون مياد كه چي به روز من اورديد،با گفتن اين حرف اهي
كشيد و رفت تو خودش ،انگار داشت تو ذهنش همه چيز رو مرور ميكرد ،تلفن زنگ زد سينا
برا جواب دادن رفت،گفتم:ميشه خواهش كنم كه بگيد چرا از من دلخوريد من هيچ كاري كه
باعث اينهمه دلخوري بشه انجام ندادم باور كنيد،لطفا بگيد بذاريد اين سوء تفاهم حل بشه من ديگه
نميتونم...نذاشت حرفمو ادامه بدم گفت:خواهش ميكنم ادامه نديد من هنوز نتونستم با خودم
كنار بيام و اون حرفاتونو هضم نكردم ، ديگه نميتونم يه شوك ديگه رو تحمل كنم،اشك تو چشمام
جمع شده بود نميدونستم بايد چيكار كنم، اروم گفتم:فقط همينو بگم كه برا منم نبودن شما اين چند
وقت شوك بوده و نميدونم علت كاراتون چيه ،ديگه نتونستم ادامه بدم ترجيح دادم به اتاقم برم تا
اشكامو كسي نبينه ؛وقتي در اتاق رو بستم نتونستم جلوي اشكامو بگيرم و شروع به باريدن كردند
ديگه هيچ حرفي بينمون رد و بدل نشد و فقط سنگيني نگاهشو احساس ميكردم اما نميتونستم
جواب نگاهشو بدم توانشو نداشتم ميدونستم تا به چشماش نگاه كنم اشكام سرازير ميشه برا همين
به زور خودمو كنترل كردم .
بعد از رفتنشون بلافاصله با شب بخيري خستگي رو بهانه كردمو به اتاقم رفتم و يك دل سير
گريه كردم كتابش جلو چشمم بود و نگاهم به دست خطش ،داشتم ديوونه ميشدم ،حرفاشو تكرار
ميكردم ،ولي دليلي برا حرفاش نداشتم نميدونم اون شب چه جوري و كي خوابيدم صبح كه پا شدم
ديدم كتاب بغلمه و چشمام هم كه از بس گريه كرده بودم پف كرده بود حالم اصلا خوب نبود فكر
كردم با يه دوش حالم بهتر ميشه ،ولي بي فايده بود رفتم پايين مامانم با ديدن من گفت:سيما
فرهاد زنگ زده بود ميگفت كتابايي كه ميخواستي رو اماده كرده بهش زنگ بزن،با تعجب گفتم:
كي زنگ زده بود ؟لبخندي زد و گفت:8 صبح،انگار خيلي عجله داشت ،گفتم :ممنون مامان
،الان بهش زنگ ميزنم،وقتي صداشو شنيدم دلم داشت از جاش كنده ميشد اما با يه احوالپرسي
رسمي گفتم:با من كاري داشتيد؟گفت:بله مگه نميخواستيد مدرك نشونتون بدم عصر بياييد
جلوي كتابخونه مدرك رو بهتون نشون خواهم داد هر چند كه خودت بهتر ميدوني اما ميخوام برام
توضيح بدي گفتم:خوشحال ميشم ،ممنون، چشم ،ميام ،خداحافظ.جلوي كتابخونه ايستاده بود
مثل هميشه جذاب و دوس داشتني از دور كه ديدمش دلم لرزيد بايد امروز همه چي روشن بشه
من ديگه نميتونستم تحمل كنم ،فرهاد خواست كه توي پاركي كه نزديك كتابخونه بود بشينيم و
حرفامونو بزنيم منم قبول كردم ،وقتي نشستيم گفتم:خب من منتظرم،فرهاد كاغذي رو از جيبش
در اورد و گفت:بيا شايد اين يه چيزايي رو به يادت بياره،كاغذ رو از دستش گرفتم و بازش
كردم ،فرهاد گفت:بذار برات بخونم چون حفظم از بس خوندمش اما تا حالا معنيشو نفهميدم و
اين كه چرا؟ فرهاد شروع كرد متن نامه رو خوندن: سلام خواهش ميكنم اين نامه را به حساب نا مهرباني من نگذاريد اين را بدانيد كه در هر موقعيتي باشيد من دوستتون دارم و بهتون احترام ميذارم ولي هيچوقت نميتونم شما رو به چشم ديگه اي نگاه كنم ،شما را من مثل سينا هستيد ،از شما خواهش ميكنم شما هم منو مثل خواهرت بدونيد از حرف منم ناراحت نشيد،خيليا هستن كه ارزوي ازدواج با كسي مثل شما رو دارن ،اخه چرا اينقدر لج ميكنيد،من عاشق كس ديگه اي هستم و خيليم دوسش دارم،هر اتفاقي هم كه بيافته نميتونم اونو فراموش كنم براتون ارزوي موفقيت دارم در همه مراحل زندگيتون توسط سيما

|