|
بازي سرنوشت |
|
<marquee direction="right">ایکاش روزی بیاد که ما همدیگرو درک کنیم و بفهمیم</marquee> |
با عجله به طرف اتاقم رفتم،كادوي كتاب و باز كردم و پيش بقيه كتاب ها گذاشتم خواستم برم
بيرون ،اما با عجله دوباره برگشتم و كتاب و باز كردم و ورق زدم اخر كتاب با خط زيبايي كه داشت اينو نوشته بود: *****تقديم به زيباترين،زرنگترين،مهربان ترين شاگرد دنيا،هميشه به يادتون هستم و براتون ارزوي موفقيت و سر بلندي در تمام مراحل زندگيتونو دارم. كسي كه هميشه به فكرتوست***** واي كه حرفاش با من چه كار ها كه نمي كرد..... با خوندن كلمه هاي نوشته شده توسط اون حالم دگرگون ميشد،من با اين دل وامونده با اين اوضاع و احوال بايد چكار كنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ با صداي نادر به خودم اومدم كه ميگفت:اين سيما خانم نيومد پس؟زينت هم با صداي بلندي گفت:چرا اومده اما مثل اينكه حوصله كسي رو نداره چون يه راست رفته تو اتاقش مثل هميشه،سريع كتابو گذاشتم لاي بقيه كتابا و رفتم بيرون،بخاطر فرهاد و اينكه سفرمون خوش بگذره تصميم گرفته بودم با نادر كاري نداشته باشم،برا همين با لبخندي ساختگي بهشون سلام كردم،نادر متفكرانه بر اندازم كرد و گفت:نه بابا !زينت خانم اشتباه فكر كردي ايشون خيلي هم سر حال هستند به كوري چشم بعضيا،زينت اخمي كرد و گفت:اون بعضيا منم ديگه ،دستتون درد نكنه و رفت ،نادر گفت:خيلي خوشحالم، گفتم:برا چي؟گفت:از اينكه تو اين سفر مطمئنم كه هميشه شاد خواهي بود و شادي تو منم شاد ميكنه،منظورشو ميدونستم اما گفتم:چطور اينقدر مطمئني؟گفت:بگذريم،تر جيح دادم ادامش ندم برا همين گفتم:نادر جان اگه از من دلخوري لطفا بهم بگو،من برا همه كارايي كه باعث ناراحتي تو بوده و انجامشون دادم معذرت ميخوام خوبه؟ دلم ميخواد اين سفر به تو هم خوش بگذره اينو خيلي دوست دارم باور كن،هاج و واج نگاهم ميكرد تو نگاهش ميشد فهميد كه داره دنبال اين ميگرده كه من چرا اينا رو دارم بهش ميگم،اما بازم از شنيدنشون خوشحال بود گفت:سيما دوست دارم هميشه همينطور بموني برا هر چي يا بخاطر هر كي هم كه باشه برام مهم نيست همين كه برا تو مهم باشم برام از همه دنيا با ارزش تره دلم ميخواد همينطور برات بمونم ولي...با صداي زينت كه گفت:نادر بريم ديگه دير شد حرفش نا تموم موند ،دم در نادر به زينت گفت:برو بشين تو ماشين الان ميام ،زينت با دلخوري گفت:بگو برو دنبال نخود سيا ديگه داداشه من ،بعد با خداحافظي از من رفت،نادر گفت:سيما جون نگران نباش منم مثل تو سعي ميكنم تو اين سفرمون به همه خوش بگذره و همه رو درك كنم بهت قول ميدم ،ميدوني به اين نتيجه رسيدم كه خوشحالي تو برام از هر چيزي با ارزشتره پس بخاطر تو سعي خودمو ميكنم. در حالي كه ميرفت داشتم دقيق نگاهش ميكردم ،خدايا من با دل اين چكار كنم ،ميدونم كه خيلي دوستم داره ،منم دوستش دارم اما مثل سينا ،من به اون به چشم برادرم نگا ميكنم نه چيز ديگه خيلي هم دوسش دارم اما نه اونجوري كه اون ميخواد،خدايا كمكم كن نميخوام اينجوري عذاب بكشه بخاطر من. صبح زود نادر اومد ،تنها بود و با ديدن من دم در گفت:منتظر كسي هستي ؟گفتم:الان ديگه نه،چون منتظر شما بودم كه اومديد ديگه ،با لبخندي گفت:ممنون كه منتظر ما بوديد ،برو سوارشوا،نادر رفت تو ،منم رفتم و پشت نشستم،ماشين فرهاد روبروي من اونوره خيابون ايستاد پياده شد و بطرف من اومد،منم پياده شدم و گفتم:سلام،حرفام كه يادتونه؟با لبخندي كه دلمو به اتيش ميكشيد گفت:سلام به سيما خانم گل،نترس منم شاگرد بدي نيستم همه چي يادمه مطمئن باش،لبخندي كه بر لب داشتيم ،خيلي حرف ها داشت كه فقط من ميدانستم و فرهاد،فرهاد بر گشت طرف ماشين خودشون، اما هنوز نگاه هاي ما در هم گره خورده بود و قصد جدايي نداشت در دل هر دوي ما اشوبي بود كه هيچ كس جز ما نميدانست و همين ازارمون ميداد، براي ابراز اين احساسات لحظه شماري ميكرديم اما.....
+ نوشته شده در 2 Nov 2007ساعت 5 PM توسط یکتا |