تبليغاتX
بازي سرنوشت
 


بازي سرنوشت

 
درد و دل
آثار بجا مانده از یک عاشق
دوستان عاشق تنها
دوستان عاشق
موضوعات
آمار وب
طراح قالب:
لوگو دوستان
كدهاي جاوا
قسمت چهادهم
امتحانمو خوب دادم ،مثل قبليا كه نبود اما خوب بود،به سميرا اشاره كردم كه زود باش ،سميرا

هم پشت سرم اومد اما بي حوصله ،گفت:خراب كردم بابا ،گفتم:فداي سرت ،بيا زود تربريم

كار دارم،داشتيم با عجله از حياط مدرسه ميرفتيم بيرون كه ديدم نادر دم در ايستاده ،هيچ كاري

نميتونستم بكنم چون ديد كه اومديم بيرون،از دست كاراش ديگه كفري شده بودم،دست به دامن

سميرا شدم كه تو رو خدا بيا با من بريم نميخوام تنها باشم،سميرا خيلي جدي گفت:سيما تو

ديوونه اي ،اخه پسر به اين خوش تيپي ،برا چي ازش بدت مياد اون بد بخت اينهمه تو رو دوست

داره برا چي باهاش لج ميكني،در حالي كه دعوت به سكوتش ميكردم گفتم:سميرا تو ديگه اين

حرفارو نگو !،تو كه همه چيو ميدوني.

با ديدن ما كه نزديكش ميشديم از ماشين پياده شد و سلام و احوالپرسي گرمي باهامون كرد

مخصوصا با سميرا،يك ان چيزي به مغزم رسيد اگه بشه چي ميشه  واييييييييييي

بعد از تعارات فرماليته هميشگي كه زحمت ميشه و خودم ميرمو راهم نزديكه و اينا سميرا سوار

 شد ديدم كه نادر از ايينه خيلي سميرا رو تحت نظر داره برا همين منم همش به حرف كشيدمش

تا نادر بيشتر با اون و حرفاش اشنا بشه و...

وقتي سميرا پياده شد،گفتم:سميرا دختر خيلي خوبيه مگه نه؟با لبخندي گفت:مگه ميشه دوستاي

شما خوب نباشن، با خودم گفتم:دست از سر كچل ما بردار جون عمت ،اي بابا،گفتم:اگه

بخواي همين امروز ازش جواب بله رو ميگيرما،با لحن خاصي گفت:من از كسي كه از بچگي

 باهاش بزرگ شدم و با جون و دل بهش عشق مي ورزم،نميتونم بله بگيرم چه برسه به كسي كه

فقط يه بار ديدمش، كفرمو در اورده بود با حرفاش ،ترجيح دادم ديگه ادامه ندم ،تا خونه هيچ

كدوم حرفي نزديم.

اخرين امتحانمم با نادر رفتم مدرسه ،بر خلاف اون دفعه اينبار خوشحال بودم كه با نادر اومدم

ميخواستم يه جورايي نادرو با سميرا در گير كنم تا دست از سر من بر داره،امتحان كه تموم شد

گفتم:سميرا خانم بريم ،گفت:عجله داري برا رفتن ، امروز روز اخره ها مثلا،گفتم :اخه

 نادر منتظرمه برا همين گفتم،با دستپاچگي گفت:پس تو برو ديگه ،گفتم:باهم ميريم نادر ازم

خواسته تو رو هم با خودم برم گفت:راس ميگي برا چي اخه؟

گفتم:نميدونم ،حالا بريم ببينيم چي ميشه،بازم تا دم در خونه سميرا باهم حرف زديم و قول داديم

كه از همديگه بي خبر نمونيم،وقتي كه از سميرا خداجافظي كردم و رفت،گفتم:فكراتو كردي؟

گفت درمورد؟؟؟؟؟؟؟؟گفتم:سميرا ديگه؟با اخمي گفت:نترس بعد اين مسافرت اگه لازم

باشه خودم شرمو كم ميكنم نميخواد تو منو از سرت وا كني،اين جملاتو طوري گفت كه ديگه هيچ

جوابي براش پيدا نكردم.

قرار بود بريم شمال ويلاي نادر اينا ،خونواده فرهادم كه به دعوت نادر ميومدن،تصميم گرفته

 بودم كه كاري نكنم وبهانه اي دست نادرندم تا به فرهاد گير بده پس بايد خيلي با دقت باهاش

حرف ميزدم،امروز بايد يه جوري فرهادو ميديدم تا قبل از مسافرت باهاش حرف بزنم برا همين

عصر بهش زنگ زدم و تو كتابخونه باهاش قرار گذاشتم.


چند تا كتاب انتخاب كردم برا خوندنم تومسافرت ،كه اومد،چقد تو اين چند وقته دلم براش تنگ شده

 بود ،با همون قيافه دوس داشتني و لبخند رو لبش بهم نزديك ميشد،احساس كردم الانه كه صداي

 قلبمو همه بشنون،با رسيدن و گفتن سلام خانمي خوبين شما،ارامش خاصي بهم دست داد با

لبخندي گفتم:بله ما خوبيم شما چطوريد؟ خوبيد؟ هر دو از اين حرفامون خندمون گرفته بود ،

گفت:سيما خانم يادي نميكنيدا خبريه؟ توجيهي نداشتم كه بگم برا همين تابلو رو گرفتم جلوش و

گفتم:تقديم به شما برا همه زحمتهاتون و يه يادگاري كوچولو از من،لبخندي زد و كادويي كه

دستش بود رو بهم داد و گفت:تقديم به سيما خانم گل،كه همه جا و هميشه نمونه است،فكر كردم

 بهترين چيزي كه ميتونم بهتون بدم يه كتابه اميدوارم خوشتون بياد، هر دو كادو هامونو گرفتيم و

با لبخند و نگاه پر از حرفي كه هيچكدوممون جرات بيانشو نداشتيم از هم تشكر كرديم ،نگاه او

هزاران حرف با من داشت كه ديوونم ميكرد ديگه دلم نميخواست ازش جدا بشم برا همين هميشه

 از نگاهش فراري بودم و ميترسيدم،برا همين گفتم:بهتره من ديگه برم،گفت:من ميرسونمتون

بفرماييد ،تو ماشين دلمو زدم به دريا و گفتم:اقا فرهاد يه چيزي ميگم اما لطفا از دستم ناراحت

نشيدا،گفت:راحت باش سيما خانم،گفتم:تو مسافرتمون اگه يه وقت چيزي از من يا كس ديگه

 اي ديديد يا شنيديد لطفا ناراحت نشيداين مسافرت تموم بشه همه چي حله،خيلي جدي گفت:اگه

شما بگيد نيا من نميام،گفتم:ولي دقيقا بايد شما باشيد فقط تو رفتارمون بايد يه كم ملاحظه كاري

داشته باشيم،لبخندي زد و گفت:اها ،يعني من اصلا بهتون محل نذارم و شما هم همينطور ،

اره؟گفتم:يه جورايي اره،گفت:پس بگو ميخواييم امتحان بديم ،گفتم:يه جورايي اره،هر دو

خنديديم وقتي رسيديم سر كوچه داد زدم نگه دار،فرهاد با تعجب گفت:مگه چي شده؟گفتم:

ماشين نادر دم دره نميخوام ما رو باهم ببينه لطفا ،قرارمون يادتون نميره كه؟با نگاهي به من كه

تا عمق وجودم رخنه كرد گفت:چشم عزيزم هر چي تو بگي ،من فقط دوس دارم همه جا به تو

خوش بگذره و تو شاد باشي منم با ديدن خنده هات شادم و بهم خوش ميگذره همين كه در كنار تو

باشم برام كافيه سيما جون اينو كه ميدوني مگه نه؟با صداي لرزاني گفتم:اره ميدونم چون منم

همون احساس تو رو دارم .
                                            خيلي دوست دارم

                        اين كلمه اي بود كه همزمان هردو به زبون اورديم


نويسنده: يكتا مورخ: 29 Oct 2007
|+|
قسمت سیزدهم
در حالي كه از عصبي شدن نادر دلم خنك شده بود گفتم:تازه فردا  دعوتيم خونشون،من كه ميرم

 كادوشم ميبرم،در حالي كه سرش بين دو تا دستاش بود و چشماشم بسته بود گفت:شما هيچ جا

نميري  مگر اينكه من بگم،با پوز  خندي گفتم: نه بابا!!!!!!!!!!!!!

من هر جا دلم بخواد ميرم،خودتم خوب ميدوني، با لبخندي گفت:متاسفانه شما اصلا فردا خونه

نيستي كه بخواي بري اونجا يا جاي ديگه،گفتم:يعني چي؟گفت:يعني اين يه هفته ما بين

امتحاناي تو ميريم شمال،همه ميدونن مگه تو نميدوني؟با بي خيالي گفتم:خوش بگذره من كه

نميرم،هم امتحان دارم هم فردا مهمونم،در همين لحظه صداي مادرم اومد كه داشت به اتاق نادر

ميومد:سيما خانم درست تموم شد ديره ها،نادر بلند شد درو نيمه باز گذاشت و  چند تا كتاب

گذاشت جلوم و گفت:به زن عمو ميگي داريم درس ميخونيم وگرنه خودت ميدوني كه من ديوونم

هر كاري كه بگي هم ازم بر مياد پس كاري نكن پشيمونت كنم،مادرم با زدن در وارد اتاق شد و

با نگاهي به من و نادر و كتابا گفت :شما داريد چكار ميكنيد؟گفتم:درس ميخونيم ،قرار بود كار

 ديگه اي بكنيم،مادرم از طرز حرف زدنم فهميد كه خيلي عصبيم ، اشاره اي به من كرد مبني بر

اينكه چي شده؟؟نادركه متوجه اين موضو شده بو د، برا سر ته اوردن مسئله و از يادبردنش،رو

 به مادرم گفت:زن عمو شما فردا جايي دعوتيد؟؟مامانم كه از هيچي خبر نداشت بلافاصله

 گفت:نه !!نادر با نگاهي معني دار به من و  لبخندي گفت:تو بهترين زن عموي دنيايي به

خدا،مادرم با لبخندي گفت:سيما فهميدي كه فردا قراره بريم شمال،نظر تو چيه؟با پوز خندي

گفتم:نظر من واقعا مهمه؟!،شماها يادتون رفته من امتحان دارم خودشم امتحان سال اخر ،فكر

 ميكنم همتون يادتون رفته مگه نه؟مادرم با نا رضايتي از حرفاي من گفت:سيما تو هميشه بايد

 يه اما و اگر بياري تو هر كاري ، اي بابا؟؟؟؟؟گفتم:چشم مادر من، من هيچي نميگم هر

جور كه راحتيد،مادرم گفت:حالا فردا امتحانتو بده ،من به بابات ميگم تو دوس نداري بريم ببينم

چي ميشه؟نادر گفت:شما خودتو ناراحت نكن زن عمو سيما دلش از يه جاي ديگه پره ميخواد

 سر شما خالي كنه بهتره شما بري،با اين حرف نادر مادرم گفت:سيما به درسات برس فكر

فردارو هم نكن باشه،برم ببينم بابات چي ميگه، فردا معلوم ميشه ديگه ،با تاييد حرفاش، رفت،نادر

 درو بست و اومد نشست،گفتم :ببين ،من بايد فردا امتحان بدم ميفهمي يعني چي ديگه؟؟؟با

خونسردي گفت:اره ميفهمم،من مثل تو دروغ نميگم امتحانت برا منم مهمه دوس ندارم فردا

امتحانتو خراب كني،با نگاهي به كليدي كه تو دستش بود گفتم:ميدوني كه بسته بودن در نميتونه

منو اينجا نگه داره اگه موندم برا اينه كه خودم خواستم پس اين در وا مونده رو بازش كن

زشته،در حالي كه بهم نگاه ميكرد ،با اهي كه از ته دل كشيد، گفت:تو راس ميگي من چقدر

 احمقم كه فكر ميكنم با حبس تو تو اتاقم برا يه شب و زدن حرفاي چندين سالم به تو ميتونم برا

هميشه تو رو داشته باشم در صورتي كه اينا همش مسخرست تو خودت بايد انتخاب كني ،اونم

ازادانه،كليد رو انداخت طرف من و گفت:ميدوني ،نميدونم دارم چكار ميكنم،شايدم دارم از دست

 تو و كارات ديوونه ميشم ،نميدونم ،برو ،اگه خواستي ميتوني بياي پيشم بهت كمك ميكنم اگه

نخواستي هم مهم نيست پا شو برو ،سرشو گذاشت رو دو تا دستاش و ديگه چيزي نگفت.


كتابامو بر داشتم و دوباره برگشتم اتاق نادر نميدونم چرا اما يه حسي ميگفت امشب نبايد تنهاش

بذارم،بخدا من نادرو مثل سينا دوسش داشتم ناراحتي اون برام مهم بود اما طرز فكرش در مورد

 من برام غير قابل قبول بود و دوس داشتم اين مسئله زود تر حل بشه،ميدونستم كاراش از روي

 عمد نيست و ...،وقتي منو ديد با لبخندي گفت:فكر نميكردم از زندانبانت زياد خوشت بياد

كه دوباره بياي پيشش،گفتم:تا اين زندانبان كي باشه؟در ضمن بخواي مزاحم درس خوندنم بشي

ديگه زندانيتو نميبيني گفته باشم،پس  يه زندانبان منطقي باش ،بذار به درسام برسم باشه؟ با

لبخندي گفت:قبل از شروع  درست يه سوال داشتم؟گفتم بفرماييد؟گفت:چرا در مورد اون

 تابلو دروغ گفتي:گفتم:دروغ نبود فقط مناسبتش دروغ بود اونم بنا بر دلايلي ...حرفمو

قطع كرد و گفت:بله ميدونم برا عصبي كردن من ،حالا مناسبت واقعيش چيه؟گفتم:اون تو

درسام خيلي بهم كمك كرده برام جزوه مياورد  همه اشكالامو حل ميكرد برا همين خواستم ازش

تشكر كنم همين،اشكالي داره؟؟؟؟؟؟با ناراحتي گفت: نه تشكر از زحمت كسي اشكالي

نداره اگه برا چيز ديگه اي نباشه؟ گفتم:يعني چي؟؟؟؟؟؟؟؟گفت:اخه عزيز من اگه

مشكلي تو درسات داشتي برا چي از من نپرسيدي كس ديگه اي جز اين اقا نبود كه به شما كمك

كنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟گفتم :شما  كه بهم نگفته بودي كمكم ميكني ،گفت:ايشون گفته بودن گفتم:

اره، با تامل گفت:حالا چرا اين تابلو ،چيز ديگه اي پيدا نكردي؟گفتم:نادر باز داري كفر منو

در مياري و از اينكه اومدم پيشت پشيمونم ميكني،با حالت عصبي گفت:من هيچوقت نميتونم مثل

 اون باشم ،درسته؟ مثل اينكه به چيزي كه ميخواست رسيده بود گفت: تو به در سات برس

من ميرم بيرون تا حواست سر جاش باشه،اگه مشكلي داشتي صدام كن هر چند...

حرفشو تموم نكرد و رفت بيرون.

وقتي به خودم اومدم و تقريبا درسمو تموم كردم كه ساعت 2 نصف شب بود بلند شدم و رفتم كه

بخوابم ،درو كه باز كردم ديدم نادر بيرون ايستاده و هنوز نخوابيده چشماشم يه كاسه خون،با

 ديدن من گفت:خسته نباشي تموم شد،كمك نميخواي ؟گفتم: ممنون ،اره تموم  شد ببخشيد كه

شما رو بد خوابتون كردم كاش ميگفتيد جاي ديگه نميتوني بخوابي من ميرفتم بيرون، بدون

جواب به من گفت:فردا نميريم مسافرت،تو امتحاناتو تموم كن بعد ازاون همه باهم ميريم،

ميخوام از بعضيا هم دعوت كنم تو اين مسافرت همراهه ما بيان من بايد تكليف خودمو روشن

كنم ،ميدونستم در مورد كي حرف ميزنه اما گفتم:خب اگه قراره كساي ديگه اي بيان من كه

نميام،با پوز خندي گفت:هر كي نخواد ميتونه نياد اما تو و اون مهمون تازمون بايد همراه من

بياييد چون با شما خيلي كارار دارم و شما ها بايد يه چيزايي رو بهم ثابت كنيد،بعد مثل اينكه با

خودش حرف بزنه اروم گفت:اگه اوني كه فكرشو ميكنم باشه و نتونم هيچ كاري بكنم يا بايد ترك

 ديار كنم يا يه بلايي سر خودم بيارم ،نميدونم نميدونم،رو به من گفت:اميدوارم حدس هايي كه

ميزنم درست نباشه!اميدوارم،ميدونستم حرف زدن اونم الان با نادر هيچ فايده اي نداره بنابراين

 بدون حرفي گفتم:شب بخير،در حالي كه وارد اتاقش ميشد گفت:

                                        اميدوارم حداقل تو خوب بخوابي عزيزم


 


نويسنده: يكتا مورخ: 24 Oct 2007
|+|
مطالب پیشین
بزرگترين وبلاگ عاشقانه
قسمت بیست و چهارم
قسمت بیست و سوم
قسمت بیست و دوم
قسمت بیست و یکم
قسمت بیستم
قسمت نوزدهم
قسمت هیجدهم
قسمت هفدهم
قسمت شانزدهم
قسمت پانزدهم

Copy Right By: Http://J28.Blogfa.Com
Sponsored By: Masoud Rezaie

table>