|
در حالي كه از عصبي شدن نادر دلم خنك شده بود گفتم:تازه فردا دعوتيم خونشون،من كه ميرم
كادوشم ميبرم،در حالي كه سرش بين دو تا دستاش بود و چشماشم بسته بود گفت:شما هيچ جا
نميري مگر اينكه من بگم،با پوز خندي گفتم: نه بابا!!!!!!!!!!!!!
من هر جا دلم بخواد ميرم،خودتم خوب ميدوني، با لبخندي گفت:متاسفانه شما اصلا فردا خونه
نيستي كه بخواي بري اونجا يا جاي ديگه،گفتم:يعني چي؟گفت:يعني اين يه هفته ما بين
امتحاناي تو ميريم شمال،همه ميدونن مگه تو نميدوني؟با بي خيالي گفتم:خوش بگذره من كه
نميرم،هم امتحان دارم هم فردا مهمونم،در همين لحظه صداي مادرم اومد كه داشت به اتاق نادر
ميومد:سيما خانم درست تموم شد ديره ها،نادر بلند شد درو نيمه باز گذاشت و چند تا كتاب
گذاشت جلوم و گفت:به زن عمو ميگي داريم درس ميخونيم وگرنه خودت ميدوني كه من ديوونم
هر كاري كه بگي هم ازم بر مياد پس كاري نكن پشيمونت كنم،مادرم با زدن در وارد اتاق شد و
با نگاهي به من و نادر و كتابا گفت :شما داريد چكار ميكنيد؟گفتم:درس ميخونيم ،قرار بود كار
ديگه اي بكنيم،مادرم از طرز حرف زدنم فهميد كه خيلي عصبيم ، اشاره اي به من كرد مبني بر
اينكه چي شده؟؟نادركه متوجه اين موضو شده بو د، برا سر ته اوردن مسئله و از يادبردنش،رو
به مادرم گفت:زن عمو شما فردا جايي دعوتيد؟؟مامانم كه از هيچي خبر نداشت بلافاصله
گفت:نه !!نادر با نگاهي معني دار به من و لبخندي گفت:تو بهترين زن عموي دنيايي به
خدا،مادرم با لبخندي گفت:سيما فهميدي كه فردا قراره بريم شمال،نظر تو چيه؟با پوز خندي
گفتم:نظر من واقعا مهمه؟!،شماها يادتون رفته من امتحان دارم خودشم امتحان سال اخر ،فكر
ميكنم همتون يادتون رفته مگه نه؟مادرم با نا رضايتي از حرفاي من گفت:سيما تو هميشه بايد
يه اما و اگر بياري تو هر كاري ، اي بابا؟؟؟؟؟گفتم:چشم مادر من، من هيچي نميگم هر
جور كه راحتيد،مادرم گفت:حالا فردا امتحانتو بده ،من به بابات ميگم تو دوس نداري بريم ببينم
چي ميشه؟نادر گفت:شما خودتو ناراحت نكن زن عمو سيما دلش از يه جاي ديگه پره ميخواد
سر شما خالي كنه بهتره شما بري،با اين حرف نادر مادرم گفت:سيما به درسات برس فكر
فردارو هم نكن باشه،برم ببينم بابات چي ميگه، فردا معلوم ميشه ديگه ،با تاييد حرفاش، رفت،نادر
درو بست و اومد نشست،گفتم :ببين ،من بايد فردا امتحان بدم ميفهمي يعني چي ديگه؟؟؟با
خونسردي گفت:اره ميفهمم،من مثل تو دروغ نميگم امتحانت برا منم مهمه دوس ندارم فردا
امتحانتو خراب كني،با نگاهي به كليدي كه تو دستش بود گفتم:ميدوني كه بسته بودن در نميتونه
منو اينجا نگه داره اگه موندم برا اينه كه خودم خواستم پس اين در وا مونده رو بازش كن
زشته،در حالي كه بهم نگاه ميكرد ،با اهي كه از ته دل كشيد، گفت:تو راس ميگي من چقدر
احمقم كه فكر ميكنم با حبس تو تو اتاقم برا يه شب و زدن حرفاي چندين سالم به تو ميتونم برا
هميشه تو رو داشته باشم در صورتي كه اينا همش مسخرست تو خودت بايد انتخاب كني ،اونم
ازادانه،كليد رو انداخت طرف من و گفت:ميدوني ،نميدونم دارم چكار ميكنم،شايدم دارم از دست
تو و كارات ديوونه ميشم ،نميدونم ،برو ،اگه خواستي ميتوني بياي پيشم بهت كمك ميكنم اگه
نخواستي هم مهم نيست پا شو برو ،سرشو گذاشت رو دو تا دستاش و ديگه چيزي نگفت.
 كتابامو بر داشتم و دوباره برگشتم اتاق نادر نميدونم چرا اما يه حسي ميگفت امشب نبايد تنهاش
بذارم،بخدا من نادرو مثل سينا دوسش داشتم ناراحتي اون برام مهم بود اما طرز فكرش در مورد
من برام غير قابل قبول بود و دوس داشتم اين مسئله زود تر حل بشه،ميدونستم كاراش از روي
عمد نيست و ...،وقتي منو ديد با لبخندي گفت:فكر نميكردم از زندانبانت زياد خوشت بياد
كه دوباره بياي پيشش،گفتم:تا اين زندانبان كي باشه؟در ضمن بخواي مزاحم درس خوندنم بشي
ديگه زندانيتو نميبيني گفته باشم،پس يه زندانبان منطقي باش ،بذار به درسام برسم باشه؟ با
لبخندي گفت:قبل از شروع درست يه سوال داشتم؟گفتم بفرماييد؟گفت:چرا در مورد اون
تابلو دروغ گفتي:گفتم:دروغ نبود فقط مناسبتش دروغ بود اونم بنا بر دلايلي ...حرفمو
قطع كرد و گفت:بله ميدونم برا عصبي كردن من ،حالا مناسبت واقعيش چيه؟گفتم:اون تو
درسام خيلي بهم كمك كرده برام جزوه مياورد همه اشكالامو حل ميكرد برا همين خواستم ازش
تشكر كنم همين،اشكالي داره؟؟؟؟؟؟با ناراحتي گفت: نه تشكر از زحمت كسي اشكالي
نداره اگه برا چيز ديگه اي نباشه؟ گفتم:يعني چي؟؟؟؟؟؟؟؟گفت:اخه عزيز من اگه
مشكلي تو درسات داشتي برا چي از من نپرسيدي كس ديگه اي جز اين اقا نبود كه به شما كمك
كنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟گفتم :شما كه بهم نگفته بودي كمكم ميكني ،گفت:ايشون گفته بودن گفتم:
اره، با تامل گفت:حالا چرا اين تابلو ،چيز ديگه اي پيدا نكردي؟گفتم:نادر باز داري كفر منو
در مياري و از اينكه اومدم پيشت پشيمونم ميكني،با حالت عصبي گفت:من هيچوقت نميتونم مثل
اون باشم ،درسته؟ مثل اينكه به چيزي كه ميخواست رسيده بود گفت: تو به در سات برس
من ميرم بيرون تا حواست سر جاش باشه،اگه مشكلي داشتي صدام كن هر چند...
حرفشو تموم نكرد و رفت بيرون.
وقتي به خودم اومدم و تقريبا درسمو تموم كردم كه ساعت 2 نصف شب بود بلند شدم و رفتم كه
بخوابم ،درو كه باز كردم ديدم نادر بيرون ايستاده و هنوز نخوابيده چشماشم يه كاسه خون،با
ديدن من گفت:خسته نباشي تموم شد،كمك نميخواي ؟گفتم: ممنون ،اره تموم شد ببخشيد كه
شما رو بد خوابتون كردم كاش ميگفتيد جاي ديگه نميتوني بخوابي من ميرفتم بيرون، بدون
جواب به من گفت:فردا نميريم مسافرت،تو امتحاناتو تموم كن بعد ازاون همه باهم ميريم،
ميخوام از بعضيا هم دعوت كنم تو اين مسافرت همراهه ما بيان من بايد تكليف خودمو روشن
كنم ،ميدونستم در مورد كي حرف ميزنه اما گفتم:خب اگه قراره كساي ديگه اي بيان من كه
نميام،با پوز خندي گفت:هر كي نخواد ميتونه نياد اما تو و اون مهمون تازمون بايد همراه من
بياييد چون با شما خيلي كارار دارم و شما ها بايد يه چيزايي رو بهم ثابت كنيد،بعد مثل اينكه با
خودش حرف بزنه اروم گفت:اگه اوني كه فكرشو ميكنم باشه و نتونم هيچ كاري بكنم يا بايد ترك
ديار كنم يا يه بلايي سر خودم بيارم ،نميدونم نميدونم،رو به من گفت:اميدوارم حدس هايي كه
ميزنم درست نباشه!اميدوارم،ميدونستم حرف زدن اونم الان با نادر هيچ فايده اي نداره بنابراين
بدون حرفي گفتم:شب بخير،در حالي كه وارد اتاقش ميشد گفت:
اميدوارم حداقل تو خوب بخوابي عزيزم
|