تبليغاتX
بازي سرنوشت
 


بازي سرنوشت

 
درد و دل
آثار بجا مانده از یک عاشق
دوستان عاشق تنها
دوستان عاشق
موضوعات
آمار وب
طراح قالب:
لوگو دوستان
كدهاي جاوا
قسمت دوازدهم
 

وقتي رسيديم تقريبا همه نگرانمون بودند،اخه ما سابقه خوبي در مورد با هم بودن نداشتيم ،اما

اعتراف ميكنم كه من هميشه نادر رو اذيتش ميكردم،نادر ازم خواست كه با لبخند وارد خونه بشيم

و منم قبول كردم ،همه از ديدن ما با لبخندي بر لب هم خوشحال هم متعجب شدند،اما هيچ كس به

 روي خودش نياورد حتي نپرسيدن برا چي دير اومديم،موقع صرف شام تا ميخواستم سرمو بلند

كنم ميديدم نادر ذل زده بهم، و اين از نگاه بقيه هم دور نبود،همه يه نگاه به من و يه نگاه به نادر و

 .....،سنگيني نگاهش رو حس ميكردم اما سعي كردم ديگه بهش نگاه نكنم.

داماد اسمش مهران بود و خيلي زينت رو دوست داشت دو سال بود كه منتظر شنيدن جواب بله

از زينت بود و بالاخره موفق شده بود،عروس و داماد برا زدن حرفهاشون بهم ،باهم خلوت

كردند و بزرگتر ها هم كه مشغول حرفهاي عاميانشون،ترجيح دادم هوايي بخورم ،بلند شدم

خواستم برم كه نادر صدام كرد و گفت:نمخواي عكساتو ببيني؟

با هم به طرف اتاق نادر رفتيم،دم در اتاقش وايسادم با لبخندي گفت:بيا تو نترس !،خنديدم ،چون

 واقعا امشب ازش ميترسيدم،خودش رو صندلي نشست و با اشاره خواست رو تختش

بشينم،نشستمو گفتم:زود باش نشونم بده من بايد زود برم،بدون توجه به حرف من بلند شد و

البومي رو اورد و كنارم نشست،يه البوم بزرگ،دادش به من و گفت بازش كن،وقتي بازش كردم

ديدم اين البوم فقط مال دو نفره توش فقط عكساي من و نادر بود يا دوتايي يا من تنهايي،از بچگي

تا حالا،گفتم:عجب عكساي مزخرفي داشتيم تو بچگيامون ،با لحني معترض البومو از دستم

 گرفت و گفت:خواهش ميكنم  توهين نكن به عكساي من ،اين عكسا برا من خيلي با ارزشن، با

هاشون خاطره ها دارم،درد دل ها كردم،البومو ورق زد ،رسيد به عكسايي كه ميگفت،ماتم برده

بود ،توي هر ژستي كه بگيد عكس از من د اشت همه جوره،اونم اون روز و با اون لباسها،با

عصبانيت البومو ازش گرفتم و گفتم: اين عكسا رو كي انداختي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟  بدون اجازه

 نگهشون داشتي كه چي بشه؟با لحن خاصي گفت:اينارو وقتي گرفتم كه داشتم ميمردم،ذره ذره

 اب ميشدم،ميفهمي؟؟؟؟؟نه تو هيچ وقت نخواستي بفهمي هيچوقت ؟!!!!!!!!! 

تو اون روز اصلا بهم نگا هم نكردي مگه نه ؟توجهي بهم نداشتي كه بخواي ببيني من چكار

ميكنم،گفتم: حالا خوبه زود تر از همه رفتيم و گر نه...؟گفت: اره توهيچوقت چشم

ديدن شادي منو نداشتي از همون اولش،تا ديدي من شادم و خيلي بهم خوش ميگذره با ايما و

اشاره عمو رو وادار كردي كه بريد،و همون وقتي كه شما پاتونو از خونه ما گذاشتين بيرون

خوشي منم تموم شد شادي من تبديل به غم دوري تو و انتظار هميشگي برا ديدار دوبارت شد،بعد

از شما به بهانه دوستم رفتم بيرون و وقتي برگشتم كه همه خواب بودن،از اون به بعد اين عكسا

تنها مونسم بودن اينا رو خيلي دوس دارم خيلي....،از اينكه نادر در مورد من اينجوري فكر

 ميكنه ازش بدم اومد ،دوس نداشتم اينجوري بشه،نادر بچه بدي نبود اما من دوسش نداشتم حتي يه

 ذره هم از احساسي كه نسبت به فر هاد دارم رو  در مورد اون ندارم،

                                  گناه من اين وسط چيه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خواستم عكسا رو از البوم در بيارم كه با عجله اونا رو ازم گرفت،گفتم: بسه ديگه همين قدر

 كه دست شما مونده كافيه اگه ميشه عكسامو بديد به خودم،نميخوام عكسام دست شما بمونه ،

 كسي بينه چي ميگه اخه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

                          با عصبانيت گفت:مگه قراره كسي اينارو ببينه؟

اينا فقط مال خودمه تو هم نميتوني اينا رو ازم دورشون كني فهميدي؟البومو برد ،گذاشت سر

جاش و قفلش كرد،هيچ كاري نميتونستم بكنم ،ترجيح دادم چيزي نگم ،اومد كنارم بشينه كه با

عجله بلند شدم و گفتم :بهتره من برم ،الان مهمونا ميرن زشته؟با قاطعيت گفت:خب ،برن 

 ،راستي از اون تابلو برام بگو تا يادم نرفته؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

منتظر جواب نشست و ذل زد بهم،تمام بدنم با گفتن تابلو يخ زد ،واي،چي بايد بهش بگم؟؟؟گفتم

: برا تو چه فرقي ميكنه كه برا كي يا چي خريده باشم؟؟؟؟؟گفت:نشد برام فرق ميكنه اونم

خيلي ،بگو منتظرم؟گفتم :برا خودم،لبخندي زد و گفت:دروغگوي ماهري نيستي ،مكثي كرد و

 گفت:خب،نگفتي؟مونده بودم چي بگم ،ميدونم اگه بگم برا فرهاده اون ديگه ديوونه ميشه ،چون

 الان وقت مناسبي نبود،در همين موقع  زينت وارد اتاق شد و گفت:خوب خلوت كرديد،مهمونا

رفتند شما دو تا نميخواهيد بياييد بيرون؟؟؟؟؟؟من چقدر اين زينت رو دوسش دارم،فرشته نجاتم

 شد،با لبخندي بهش فهموندم كه خيلي به موقع اومده خواستم پا شم كه نادر با نگاه عصبي به

زينت فهموند كه بايد بره،اونم يه نگا به من و يه نگا به نادر به حالت قهر رفت بيرون،بلند شدم و

گفتم: بسه ديگه نادر تو داري شورشو در مياري با اين كارايه بي معنيه امشبت،خواستم برم

بيرون كه با كمال پر رويي در رو بست و جلوش واستاد و گفت:تا من حرفام تموم نشه و اجازه

ندم حق نداري از اينجا بري بيرون ،عقب عقب رفتم و گفتم:نادر ،اگه  همين الان درو باز نكني

داد ميزنم عمو و بابام بياناااااااا،ابروت ميره ها؟

با بي خيالي گفت:امروز با همشون حرف زدم قرار شده خودم ازت  يه جواب بگيرم،چون ديگه

 خسته شدم از كاراي تو،با صدايي كه داشت مي لرزيد از عصبانيت گفتم: بابا و مامانم هم

ميدونن؟؟گفت:اره،به زحمت خودمو رو صندلي انداختم و گفتم:نادر خان اين راه درستي

 نيست،خودتم ميدوني  ؟!اينجوري فقط من از تو بيشتر متنفر ميشم فقط همين،اتفاق ديگه اي

 نميافته،بي تفاوت به حرفم رفت دراز كشيد رو تختش وگفت:ولي تو خودت اينو خواستي من

مقصر نيستم،گفتم: من خواستم كه اين چرندياتو بهم بگي و اين كاراي مسخره رو انجام

بدي؟؟؟؟قيافه حق بجانبي گرفت و گفت:اره پس چي؟بدون اينكه اجازه جواب دادن بهم بده

گفت:راستي نگفتي تابلو مال كي بود؟از دستش خيلي عصبي بودم برا همين زود گفتم: مال

اقا فرهاده،برا اون خريدمش،با شنيدن اسم فرهاد بلند شد و نشست و يه نگاه عصبي بهم

كرد،اخ،دلم خنك شد ،بد جور حالش گرفته شد،با عصبانيت گفت: به چه مناسبت؟؟؟؟؟

برا اينكه روغن داغشو زياد كنم گفتم :
                                                   برا جشن تولدش

چه حالي ميده ادم دلش از يكي خونه ،بعد همون موقع فرصتي پيش مياد حالشو ميگيره ،من كه

                                  خيلي حال كردم خيلي،اما.....

 


نويسنده: يكتا مورخ: 19 Oct 2007
|+|
قسمت یازدهم
صداي زنگ تلفن به دادم رسيد ،اما نادر از جاش جم نميخورد ،من ومن كنان گفتم:نادر جان

تلفن داره زنگ ميزنه بايد جواب بدم شايد مامانينا باشن؟

بازم تكون نخورد ،با صداي مامانم كه گفت: سيما اگه خونه اي گوشي رو بردار كارت دارم ،

نادر از جاش بلند شد و مثل كسي كه از خواب پا شده گيح و منگ رفت  طرف گوشي و برش

 داشت ،گفت: سلام زن عمو ،اره داريم مياييم  نترس به گل دخترتون بد نميگذره دلتون تنگ

شده واسه لوس بازياش؟اره بهش گفتم چند روز مهمون ما هستيد،خيلي خوشحال شد،باشه داريم

ميايي ،خدا حافظ.

بر گشت و رو تخت من دراز كشيد ،چشماشو بست ،با عجله گفتم : نادر جان بريم ديگه ديره

 ها؟همه منتظرن، نگران ميشن،پوز خندي زد و بدون اينكه چشماشو باز كنه گفت :تو نگران

نباش همه ميدونن من پيش تو هستم تو هم پيش من ،تا فردا هم نريم هيچ كس نگران نخواهد شد،

راستي در مورد اون تابلو نميخواي چيزي بگي؟

ميدونستم بايد با ارامش باهاش حرف بزنم چون حالش خوب نبود،گفتم: نادر جانم برا چي

اينقدر بخاطر مسايل پيش پا افتاده خودتو ناراحت ميكني ؟با عصبانيت بلند شد و نشست و

گفت: مسايل پيش پا افتاده؟ اره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

باشه !پا شو بريم،ازش ميترسيدم ،يه جوري شده بود ،حالا بايد چكار كنم؟

با صداي نادر به خودم اومدم كه گفت: زود باش ديگه مگه عجله نداشتي زود بريم؟

گفتم:همه هستن ديگه؟ با لبخندي گفت:نخير گلم فقط شماها هستيد بقيه رو ميخوام چيكار،

راستي  تو نميخواي لباس عوض كني؟بذار كمكت كنم اون بلوز ابي با شلوار جينت كه برا

مهموني من پوشيده بودي رو بپوش لطفا،اين لطفا گفتنش مثل بايد بود و اينكه بايد اونو ميپوشيدم

حالا چرا  نميدونم.

مونده بودم چكار كنم،بپوشم يا نه؟با خودم گفتم:خدايا از دست اين خل چل ديوونه چكار كنم

اخه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟در حالي كه ميخنديد گفت:اگه اونا رو نپوشي نخواهيم

رفت اينو مطمئن باش.همون لباسي كه گفته بود رو پوشيدم وسوار ماشين شديم و حركت

كرديم،بعد از مكثي طولاني گفت:ميدوني از عيد كه نديده بودمت داشتم ديوونه ميشدم،مخصوصا

 با اون دوست جديدت،همش ميترسيدم از يادت برم ديگه دوستم نداشته باشي،اما امروز احساس

ميكنم كه يه ذره تو دلت جا دارم و ميتونم اميدوار باشم ،اينطوريه يا من خيالاتي شدم سيما؟؟

گفتم:نادر ديوونه بازي در نيار،تو پسر عموي مني منم دوست دارم مثل سينا،باور كن!،چپ

چپ نگاهي بهم كرد و گفت:ولي من نميخوام برات مثل سينا باشم اينو كي ميخواي بفهمي؟؟

جوابي نداشتم بهش بگم برا همين برا عوض شدن صحبتمون گفتم: برا چي خواستي اين لباسا

رو بپوشم برام سواله ميشه بگي؟گفت:خوب معلومه ،چون خاطره خوبي ازشون دارم،با تعجب

گفتم:چه خاطره اي؟نيشخندي زد و گفت:معلومه بايدم يادت نباشه چون برات مهم نبوده با بي

حوصلگي گفتم:اه !!!!بسه ديگه لوس بازي در نيار بگو،مكثي كرد و گفت:مثل هميشه

حرف حرف تو باشه اره؟باشه بازم تو بردي سيما خانم، ميگم،يادته اين لباس ها رو اولين بار كي

 پوشيدي؟روزي كه برا  قبولي من از دانشگاه همه خونه ما بودند،و شما از همه دير تر

اومديد،مكثي كرد و گفت:وقتي با خنده اومدي و بهم تبريك گفتي،اينقدر خوشگل شده بودي كه

 من محو تماشاي تو شده بودم كه مامانم داد زد :نادر حالت خوبه؟و با يكه خوردن من همه به

خنده افتادن خودمم خندم گرفت،يادش بخير.

يادته اونروز بهت گفتم برو از اتاق من دوربينو بيار،  گفتي:چرا من؟و با بي ميلي رفتي،منم

دنبالت اومدم تا بيشتر تماشات كنم،چون كه دوربين دست خودم بودو تو داشتي با غر غر كردن

دنبالش ميگشتي،وقتي صداي خنده منو شنيدي گفتي پس كو اقا نادر؟

منم گفتم ايناهاش و ازت يه عكس انداختم،ميدوني اون عكس مونس تنهاييام بوده،وقتي از دستت

ناراحت شدم با اون درد دل كردم همه حرفامو بهش زدم باهاش قهر كردم اشتيكردمو....

بريم خونه شب بهت نشون ميدم كه با اين لباسها چند تا عكس پيشم داري كه فقط خودم تا حالا

ديدمشون، 
                                             فقط مال من بودن، فقط مال من


 


نويسنده: يكتا مورخ: 17 Oct 2007
|+|
قسمت دهم
وقتي سوار ماشين شدم گفتم:اين چه كاريه؟برا چي داد ميزني ؟مثلا كه چي بشه؟

با نيشخندي گفت:معذرت ميخوام كه مثل بعضيا اخلاقمون به مزاجتون خوش نميادو خوشحالتون

نميكنه،تحمل حرفاش و نيشو كنايه زدنش برام سخت شده بود

گفتم:نگه دار ميخوام پياده شم،نميخوام بيشتر از اين به حرفاتون گوش كنم،با ناراحتي گفت: از

اين كه به بعضيا بي حرمتي بشه ناراحت ميشي اره؟

ميدونستم منظورش چيه ؟!برا حرصشو در بيارمن با لبخندي گفتم:نادر نكنه داري به بعضيا

حسودي ميكني؟

با عصبانيت گفت:بله من حسودم، دارم از حسودي ميميرم نميبيني؟سيما ،چشماتو خوب باز كن و

ببين، از عيد به بعد نديده بودمش،خيلي لاغر شده بود ،قيافش هم داد ميزد كه داره عذاب ميكشه و يه

چيزي اذيتش ميكنه داشتم بهش نگا ه ميكردم متوجه شد ،ترمز كرد و گفت:حتي با اين نگاه ترحم

اميزت هم خوبي خيلي خوب،در حالي كه لبخندي بر لب داشت   و نگاهم ميكرد گفت:سيما چرا

هميشه با وجود دونستن علاقه بيش از حد من به خودت از من فراري هستي اونم هميشه؟

از اون بچگيات تا حالا ،هميشه ميخواستم دوست خوبي برات باشم اما نشد كه نشد،يعني تونخواستي،

يادته سر  رفتنت به باشگاه چه بلايي سرم اوردي؟

خنديدم و گفتم:اره،تو منو نبردي باشگاه گفتي نميشه دختر ها رو راه نميدن،منم باهات قهر كردم و

اشتي هم نميكردم تا اينكه اون كتاب خوشگله رو برام خريدي ،ميدونستي بايد چكار كني مگه نه ،

چون ميدونستي  من به كتاب نه نميگم؟!

يادمه خيلي خوش حال شدم اما به روي خودم نياوردم،اهي كشيد و گفت: اين كار هميشگي تو بوده

و هست،از اول نبايد اينقدر لي لي به لا لات ميذاشتم كه حالا به اين روز بيافتم، حركت كرد و

گفت:سيما ميدوني با اون قهر ها و اشتي هاي شيرينت چه به روز من اوردي؟؟؟؟؟؟هميشه

حرف حرف  تو بود ولي از اين به بعد ديگه از اين خبرا نيست ،از طرز حرف زدنش خوشم نيومد

يه جوري بود گفتم:من بايد برم خونه امتحان دارم اگه ميشه تند تر بريد؟

با ناراحتي گفت: امشب قراره برا زينت خواستگار بياد ميخواد دختر عموشم باشه،گفتم:ممنون

مامانينا هستن ديگه ،من نميتونم،گفت:چرا نميتوني چون تو اون خونه از يكي خيلي بدت مياد اره؟

گفتم: نه ،اصلا ،اگر هم بيام شب بايد يركردم  راهم كه دوره پس بهتره نيام،با پوز خندي گفت:

ميخواي تو خونه تنها بموني تا بتوني از  بعضيا برا اشكالات درسيت كمك بگيري؟اره؟؟؟؟؟؟

گفتم: نادر باز داري شروع ميكني بسه ديگه،به حالت تسليم خنديد و گفت: چشم تموم شد به يه

شرط،كه امشب بياي خونه ما وگرنه....گفتم: باشه ،با خنده گفت: اين بعضيا بالاخره به

يه دردي هم خورد جالبه،داره ازش خوشم مياد  هر دو به اين حرفش خنديديم .

 

 


اما من تو يه فكر ديگه بودم تو فكر اينكه فردا فرهادو نميبينم ،تو فكر اينكه شب تو خونه عموم چه

اتفاقاتي ميخواد بيافته و چي در انتظار منه؟ نادر ديگه تا خونه برسيم حرفي نزد تو فكر بود از اين

 حالتش بدم ميومد مرموز بود،وقتي ايستاد گفتم:الان ميام وسايلم رو بر دارم و بيام ،پياده شدم و با

 عجله رفتم تو ،در حالي كه از دست مامان و بابا به شدت ناراحت بودم و داشتم غر ميزدم رفتم تو

 اتاقم ،تابلو رو گذاشتم  رو ميز و كتابمو بر داشتم ،وقتي بر گشتم ديدم نادر جلوي در اتاقم ايستاده و

با همون حال عجيبش بر و بر نگاهم ميكنه، از نگاه كردنش و اون حالي كه داشت  تمام تنم شروع

كرد به لرزيدن ، عقب عقب رفتم و روي صندلي نشستمو من من كنان گفتم:تموم شد بريم

ديگه؟هيچ جوابي نداد فقط نگاهم ميكرد، در حالي كه نميدونستم چي بگم و چيكار كنم گفتم:بيا تو!؟،

 ازخدا خواسته اومد تو و جلوي من روي ميز تحريرم نشست طوري كه نميتونستم تكون بخورم ،قلبم

داشت از جاش كنده ميشد گفتم:چيزي ميخواي برات بيارم ، با قاطعيت گفت:نه!هيچ تكوني به

خودش نداد همينجوري نشسته بود و نگاه ميكرد، دقيق  به سر تا پام،تا حالا اينجوري نديده بودمش،نه

ميتونستم تكون بخورم نه ميتونستم بگم برا چي اينجا نشستي؛نه ميتونستم داد بزنم ،نه عصبي

بشم،چون اون حالش خيلي بد بود  خيلي.......

 


نويسنده: يكتا مورخ: 14 Oct 2007
|+|
مطالب پیشین
بزرگترين وبلاگ عاشقانه
قسمت بیست و چهارم
قسمت بیست و سوم
قسمت بیست و دوم
قسمت بیست و یکم
قسمت بیستم
قسمت نوزدهم
قسمت هیجدهم
قسمت هفدهم
قسمت شانزدهم
قسمت پانزدهم

Copy Right By: Http://J28.Blogfa.Com
Sponsored By: Masoud Rezaie

table>