|
وقتي رسيديم تقريبا همه نگرانمون بودند،اخه ما سابقه خوبي در مورد با هم بودن نداشتيم ،اما
اعتراف ميكنم كه من هميشه نادر رو اذيتش ميكردم،نادر ازم خواست كه با لبخند وارد خونه بشيم
و منم قبول كردم ،همه از ديدن ما با لبخندي بر لب هم خوشحال هم متعجب شدند،اما هيچ كس به
روي خودش نياورد حتي نپرسيدن برا چي دير اومديم،موقع صرف شام تا ميخواستم سرمو بلند
كنم ميديدم نادر ذل زده بهم، و اين از نگاه بقيه هم دور نبود،همه يه نگاه به من و يه نگاه به نادر و
.....،سنگيني نگاهش رو حس ميكردم اما سعي كردم ديگه بهش نگاه نكنم.
داماد اسمش مهران بود و خيلي زينت رو دوست داشت دو سال بود كه منتظر شنيدن جواب بله
از زينت بود و بالاخره موفق شده بود،عروس و داماد برا زدن حرفهاشون بهم ،باهم خلوت
كردند و بزرگتر ها هم كه مشغول حرفهاي عاميانشون،ترجيح دادم هوايي بخورم ،بلند شدم
خواستم برم كه نادر صدام كرد و گفت:نمخواي عكساتو ببيني؟
با هم به طرف اتاق نادر رفتيم،دم در اتاقش وايسادم با لبخندي گفت:بيا تو نترس !،خنديدم ،چون
واقعا امشب ازش ميترسيدم،خودش رو صندلي نشست و با اشاره خواست رو تختش
بشينم،نشستمو گفتم:زود باش نشونم بده من بايد زود برم،بدون توجه به حرف من بلند شد و
البومي رو اورد و كنارم نشست،يه البوم بزرگ،دادش به من و گفت بازش كن،وقتي بازش كردم
ديدم اين البوم فقط مال دو نفره توش فقط عكساي من و نادر بود يا دوتايي يا من تنهايي،از بچگي
تا حالا،گفتم:عجب عكساي مزخرفي داشتيم تو بچگيامون ،با لحني معترض البومو از دستم
گرفت و گفت:خواهش ميكنم توهين نكن به عكساي من ،اين عكسا برا من خيلي با ارزشن، با
هاشون خاطره ها دارم،درد دل ها كردم،البومو ورق زد ،رسيد به عكسايي كه ميگفت،ماتم برده
بود ،توي هر ژستي كه بگيد عكس از من د اشت همه جوره،اونم اون روز و با اون لباسها،با
عصبانيت البومو ازش گرفتم و گفتم: اين عكسا رو كي انداختي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بدون اجازه
نگهشون داشتي كه چي بشه؟با لحن خاصي گفت:اينارو وقتي گرفتم كه داشتم ميمردم،ذره ذره
اب ميشدم،ميفهمي؟؟؟؟؟نه تو هيچ وقت نخواستي بفهمي هيچوقت ؟!!!!!!!!!
تو اون روز اصلا بهم نگا هم نكردي مگه نه ؟توجهي بهم نداشتي كه بخواي ببيني من چكار
ميكنم،گفتم: حالا خوبه زود تر از همه رفتيم و گر نه...؟گفت: اره توهيچوقت چشم
ديدن شادي منو نداشتي از همون اولش،تا ديدي من شادم و خيلي بهم خوش ميگذره با ايما و
اشاره عمو رو وادار كردي كه بريد،و همون وقتي كه شما پاتونو از خونه ما گذاشتين بيرون
خوشي منم تموم شد شادي من تبديل به غم دوري تو و انتظار هميشگي برا ديدار دوبارت شد،بعد
از شما به بهانه دوستم رفتم بيرون و وقتي برگشتم كه همه خواب بودن،از اون به بعد اين عكسا
تنها مونسم بودن اينا رو خيلي دوس دارم خيلي....،از اينكه نادر در مورد من اينجوري فكر
ميكنه ازش بدم اومد ،دوس نداشتم اينجوري بشه،نادر بچه بدي نبود اما من دوسش نداشتم حتي يه
ذره هم از احساسي كه نسبت به فر هاد دارم رو در مورد اون ندارم،
گناه من اين وسط چيه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خواستم عكسا رو از البوم در بيارم كه با عجله اونا رو ازم گرفت،گفتم: بسه ديگه همين قدر
كه دست شما مونده كافيه اگه ميشه عكسامو بديد به خودم،نميخوام عكسام دست شما بمونه ،
كسي بينه چي ميگه اخه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
با عصبانيت گفت:مگه قراره كسي اينارو ببينه؟
اينا فقط مال خودمه تو هم نميتوني اينا رو ازم دورشون كني فهميدي؟البومو برد ،گذاشت سر
جاش و قفلش كرد،هيچ كاري نميتونستم بكنم ،ترجيح دادم چيزي نگم ،اومد كنارم بشينه كه با
عجله بلند شدم و گفتم :بهتره من برم ،الان مهمونا ميرن زشته؟با قاطعيت گفت:خب ،برن
،راستي از اون تابلو برام بگو تا يادم نرفته؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
منتظر جواب نشست و ذل زد بهم،تمام بدنم با گفتن تابلو يخ زد ،واي،چي بايد بهش بگم؟؟؟گفتم
: برا تو چه فرقي ميكنه كه برا كي يا چي خريده باشم؟؟؟؟؟گفت:نشد برام فرق ميكنه اونم
خيلي ،بگو منتظرم؟گفتم :برا خودم،لبخندي زد و گفت:دروغگوي ماهري نيستي ،مكثي كرد و
گفت:خب،نگفتي؟مونده بودم چي بگم ،ميدونم اگه بگم برا فرهاده اون ديگه ديوونه ميشه ،چون
الان وقت مناسبي نبود،در همين موقع زينت وارد اتاق شد و گفت:خوب خلوت كرديد،مهمونا
رفتند شما دو تا نميخواهيد بياييد بيرون؟؟؟؟؟؟من چقدر اين زينت رو دوسش دارم،فرشته نجاتم
شد،با لبخندي بهش فهموندم كه خيلي به موقع اومده خواستم پا شم كه نادر با نگاه عصبي به
زينت فهموند كه بايد بره،اونم يه نگا به من و يه نگا به نادر به حالت قهر رفت بيرون،بلند شدم و
گفتم: بسه ديگه نادر تو داري شورشو در مياري با اين كارايه بي معنيه امشبت،خواستم برم
بيرون كه با كمال پر رويي در رو بست و جلوش واستاد و گفت:تا من حرفام تموم نشه و اجازه
ندم حق نداري از اينجا بري بيرون ،عقب عقب رفتم و گفتم:نادر ،اگه همين الان درو باز نكني
داد ميزنم عمو و بابام بياناااااااا،ابروت ميره ها؟
با بي خيالي گفت:امروز با همشون حرف زدم قرار شده خودم ازت يه جواب بگيرم،چون ديگه
خسته شدم از كاراي تو،با صدايي كه داشت مي لرزيد از عصبانيت گفتم: بابا و مامانم هم
ميدونن؟؟گفت:اره،به زحمت خودمو رو صندلي انداختم و گفتم:نادر خان اين راه درستي
نيست،خودتم ميدوني ؟!اينجوري فقط من از تو بيشتر متنفر ميشم فقط همين،اتفاق ديگه اي
نميافته،بي تفاوت به حرفم رفت دراز كشيد رو تختش وگفت:ولي تو خودت اينو خواستي من
مقصر نيستم،گفتم: من خواستم كه اين چرندياتو بهم بگي و اين كاراي مسخره رو انجام
بدي؟؟؟؟قيافه حق بجانبي گرفت و گفت:اره پس چي؟بدون اينكه اجازه جواب دادن بهم بده
گفت:راستي نگفتي تابلو مال كي بود؟از دستش خيلي عصبي بودم برا همين زود گفتم: مال
اقا فرهاده،برا اون خريدمش،با شنيدن اسم فرهاد بلند شد و نشست و يه نگاه عصبي بهم
كرد،اخ،دلم خنك شد ،بد جور حالش گرفته شد،با عصبانيت گفت: به چه مناسبت؟؟؟؟؟
برا اينكه روغن داغشو زياد كنم گفتم : برا جشن تولدش 
چه حالي ميده ادم دلش از يكي خونه ،بعد همون موقع فرصتي پيش مياد حالشو ميگيره ،من كه
خيلي حال كردم خيلي،اما.....
|