اولين روز امتحانات با فرهاد دو تايي راهي مدرسه شديم.
اون روز فرهاد همه حواسش به امتحان من بود همش ميگفت:مشكلي كه نداري؟
همه سوالاتو خوندي؟ سر جلسه هول نشيا؟ اصلا تو دادن ورقه عجله نكن!
با دقت سوالا رو بخون بعد جواب بده...............
با بي حوصلگي گفتم:اقا فرهاد شما با اين توصيه هاي ايمني تون بيشتر منو هولم ميكنيد،من مثل
هميشه دارم ميرم امتحان ،هيچم نگران چيزي نيستم، با لبخندي گفت:اره من بيشتر از تو استرس
دارم،ولي اگه تو اين امتحانتو خوب بدي يه جايزه خوب پيشم داري،اخه هميشه امتحان اولي رو هر
جور بدي تا اخرش همون جوري ادامه پيدا ميكنه،هر دم خنديديم،گفتم:اوني كه بايد جايزه بده منم نه
شما،با لبخندي گفت: نميشه هم شما و هم من همزمان به همد يگه جايزه بديم؟ 
گفتم: چرا خيلي هم خوب ميشه،با همين حرفا و جو امتحان به مدرسه رسيديم،پياده شدم و با
خوشحالي خداحافظي كرديم و فر هاد با گفتن بعد امتحان همين جا منتظرتم رفت.
سميرا به محض ديدن من نگاهي به سراپاي من كرد و گفت: با فرهاد جونت اومدي،مگه نه؟
گفتم : كه چي؟گفت: چون تابلو نشون ميدي كه چقدر شارژي الان ، بعد در حالي كه به
علامت تسليم دستاش بالا بود دويد و منم دنبالش. 
اولين نفر من بودم كه ورقمو دادم همه چپ چپ نگام ميكردن و سميرا با لبخندي بر لب حاكي از
اينكه ميدونه من چرا امتحانمو خوب و زود تموم كردم نگاهي بهم كردو سرشو تكون داد.  
ولي الان هيچ چيزي برام مهم نبود فقط و فقط به فكر اين بودم كه فرهاد كي مياد و من ميخوام براش
چي بخرم و كي بهش بدمو...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 
سميرا با اخم اومد بيرون و گفت: بيا بريم بابا خراب كردم ،باهم از مدرسه خارج شديم ،ديدم
فرهاد منتظر و پريشان ايستاده ،از سميرا خداحافظي كردم و سريع رفتم پیشش ، اجازه سلام
كردن بهم نداد، با هيجان خاصي گفت: مُردم بابا، بگو چيكار كردي؟ زود باش، خندم گرفته بود ،اما
خيلي جدي و با ناراحتي گفتم:خيلي متاسفم،واقعا شرمنده،ببخشيد ،
فرهاد اهي كشيد  وساكت و نا اميد به
حرفام گوش ميكرد ،ادامه دادم:معذرت ميخوام كه مجبوريد طبق قولي كه داديد برام يه جايزه بديد،
فرهاد با گفتن اين حرفم برگشت عقب و با لبخندي بر لب و خوشحال گفت:سيما خانم اين چه
كاري بود من كه مردم و زنده شدم با اين حرف زدنت، يكي طلب من،بهم ميرسيم ، هر دو مون با
لبخندي بر لب و نگاه هاي عاشقانه بهم راهمونو ادامه داديم.  
فرهاد شماره همراهشو بهم داد و گفت: هر وقت از شبانه روز كه مشكلي برات پيش اومد من در
خدمتم ،تو همه درسها ،فرقي نميكنه ،منم قول دادم كه اينكارو خواهم كرد.   
از اون روز به بعد هر روز بر اي حل مشكلات درسي بهش زنگ ميزدم و اون با كمال ارامش
همه اشكالاتمو رفع ميكرد.  
فقط چند تا از امتحانا مونده بود كه به فكر خريد كادويي جهت تشكر و قولي كه داده بودم افتادم،اما
اينكه اين كادو چي باشه كلافم كرده بود ،تك تك مغازه ها رو گشتم ولي چيزي كه بتونم به فرهاد بدم
گير نياوردم،داشتم نا اميد ميشدم،از جلوي تابلو فروشي رد ميشدم كه تابلويي با مزمون شعري زيبا
توجهم رو جلب كرد ،رفتم تو مغازه، هم شعرش خوب و هم خود تابلو شعرش اين بود:
اي مدعي،عشق كار تو نيست كه نه صبر داري و نه ياراي ايست تو بگريزي از يك شعله فام من ايستادهام تا بسوزم تمام ترا اتش عشق اگر پر بسوخت مرا بين كه از پاي تا سر بسوخت

به اقاي فروشنده گفتم كه همينو ميخوام برام كادوش كنيد،با صداي نادر برگشتم كه گفت: به به !
اون فرد خوشبخت كيه كه اين تابلوي زيبا رو براش خريدي؟؟؟؟؟؟؟؟؟
حالت عجيبي داشت،چشماش كاسه خون بود ، خوب ميشناختمش،اون از يه چيزي به شدت
عصبي شده بود و متاسفانه بد موقعي هم منو ديده بود، 
حالا بيا و درستش كن،تابلو رو گرفتم و بدون اينكه جوابشو بدم از مغازه خارج شدم با عصبانيت گفت:
بفرماييد من ميرسونمتون،عمواينا خونه ما هستن اگه افتخار بديد بريم خونه كاراتو بكن ميريم خونه ما،
امشب همتون خونه ما هستين در ضمن شبم ميمونيد ، گفتم كه بدوني ، با ناراحتي گفتم: ولي من
امتحان دارم بابا! چرا اينا به فكر من نيستن اخه؟ ميخواستم در عقب ماشينو باز كنم كه با فرياد
گفت: بفرماجلو لطفا، ادم خوار نيستم نترس.  
|