|
بازي سرنوشت |
|
<marquee direction="right">ایکاش روزی بیاد که ما همدیگرو درک کنیم و بفهمیم</marquee> |
اولين روز امتحانات با فرهاد دو تايي راهي مدرسه شديم. اون روز فرهاد همه حواسش به امتحان من بود همش ميگفت:مشكلي كه نداري؟ همه سوالاتو خوندي؟ سر جلسه هول نشيا؟ اصلا تو دادن ورقه عجله نكن! با دقت سوالا رو بخون بعد جواب بده............... با بي حوصلگي گفتم:اقا فرهاد شما با اين توصيه هاي ايمني تون بيشتر منو هولم ميكنيد،من مثل هميشه دارم ميرم امتحان ،هيچم نگران چيزي نيستم، با لبخندي گفت:اره من بيشتر از تو استرس دارم،ولي اگه تو اين امتحانتو خوب بدي يه جايزه خوب پيشم داري،اخه هميشه امتحان اولي رو هر جور بدي تا اخرش همون جوري ادامه پيدا ميكنه،هر دم خنديديم،گفتم:اوني كه بايد جايزه بده منم نه شما،با لبخندي گفت: نميشه هم شما و هم من همزمان به همد يگه جايزه بديم؟ گفتم: چرا خيلي هم خوب ميشه،با همين حرفا و جو امتحان به مدرسه رسيديم،پياده شدم و با خوشحالي خداحافظي كرديم و فر هاد با گفتن بعد امتحان همين جا منتظرتم رفت. سميرا به محض ديدن من نگاهي به سراپاي من كرد و گفت: با فرهاد جونت اومدي،مگه نه؟ گفتم : كه چي؟گفت: چون تابلو نشون ميدي كه چقدر شارژي الان ، بعد در حالي كه به علامت تسليم دستاش بالا بود دويد و منم دنبالش. اولين نفر من بودم كه ورقمو دادم همه چپ چپ نگام ميكردن و سميرا با لبخندي بر لب حاكي از اينكه ميدونه من چرا امتحانمو خوب و زود تموم كردم نگاهي بهم كردو سرشو تكون داد. ولي الان هيچ چيزي برام مهم نبود فقط و فقط به فكر اين بودم كه فرهاد كي مياد و من ميخوام براش چي بخرم و كي بهش بدمو...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ سميرا با اخم اومد بيرون و گفت: بيا بريم بابا خراب كردم فرهاد منتظر و پريشان ايستاده كردن بهم نداد، با هيجان خاصي گفت: مُردم بابا، بگو چيكار كردي؟ زود باش، خيلي جدي و با ناراحتي گفتم:خيلي متاسفم،واقعا شرمنده،ببخشيد ، فرهاد اهي كشيد حرفام گوش ميكرد ،ادامه دادم:معذرت ميخوام كه مجبوريد طبق قولي كه داديد برام يه جايزه بديد، فرهاد با گفتن اين حرفم برگشت عقب و با لبخندي بر لب و خوشحال گفت:سيما خانم اين چه كاري بود لبخندي بر لب و نگاه هاي عاشقانه بهم راهمونو ادامه داديم. فرهاد شماره همراهشو بهم داد و گفت: هر وقت از شبانه روز كه مشكلي برات پيش اومد من در خدمتم ،تو همه درسها ،فرقي نميكنه ،منم قول دادم كه اينكارو خواهم كرد. از اون روز به بعد هر روز بر اي حل مشكلات درسي بهش زنگ ميزدم و اون با كمال ارامش همه اشكالاتمو رفع ميكرد. فقط چند تا از امتحانا مونده بود كه به فكر خريد كادويي جهت تشكر و قولي كه داده بودم افتادم،اما اينكه اين كادو چي باشه كلافم كرده بود گير نياوردم،داشتم نا اميد ميشدم،از جلوي تابلو فروشي رد ميشدم كه تابلويي با مزمون شعري زيبا توجهم رو جلب كرد اون فرد خوشبخت كيه كه اين تابلوي زيبا رو براش خريدي؟؟؟؟؟؟؟؟؟ حالت عجيبي داشت،چشماش كاسه خون بود ، عصبي شده بود و متاسفانه بد موقعي هم منو ديده بود، حالا بيا و درستش كن،تابلو رو گرفتم و بدون اينكه جوابشو بدم از مغازه خارج شدم با عصبانيت گفت: بفرماييد من ميرسونمتون،عمواينا خونه ما هستن اگه افتخار بديد بريم خونه كاراتو بكن ميريم خونه ما، امشب همتون خونه ما هستين در ضمن شبم ميمونيد امتحان دارم بابا! گفت: بفرماجلو لطفا، ادم خوار نيستم نترس.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
،باهم از مدرسه خارج شديم ،ديدم
،از سميرا خداحافظي كردم و سريع رفتم پیشش
، اجازه سلام
خندم گرفته بود ،اما ![]()
![]()
وساكت و نا اميد به ![]()
من كه مردم و زنده شدم با اين حرف زدنت، يكي طلب من،بهم ميرسيم ، هر دو مون با ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
،تك تك مغازه ها رو گشتم ولي چيزي كه بتونم به فرهاد بدم
،رفتم تو مغازه، هم شعرش خوب و هم خود تابلو شعرش اين بود:
اي مدعي،عشق كار تو نيست
كه نه صبر داري و نه ياراي ايست
تو بگريزي از يك شعله فام
من ايستادهام تا بسوزم تمام
ترا اتش عشق اگر پر بسوخت
مرا بين كه از پاي تا سر بسوخت![]()

به اقاي فروشنده گفتم كه همينو ميخوام برام كادوش كنيد،با صداي نادر برگشتم كه گفت: به به !![]()
![]()
خوب ميشناختمش،اون از يه چيزي به شدت ![]()
![]()
، گفتم كه بدوني ، با ناراحتي گفتم: ولي من
چرا اينا به فكر من نيستن اخه؟
ميخواستم در عقب ماشينو باز كنم كه با فرياد ![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در 13 Oct 2007ساعت 10 AM توسط یکتا |
يك هفته برا شروع امتحانا وقت داده بودند ،به فرهاد گفتم:از فردا يه هفته تعطيليم و
شما از شرّ ما راحت ميشيد،با ناراحتي گفت:
اوووووووووووووه!چه خبره يه هفته؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!وقتي تعجّب منو از حرفي كه
زده بود ديد، با دستپاچگي گفت:منظورم اينه كه خيلي وقفه ميافته بين امتحاناتون،خودشم ميدونست
كه توجيه مناسبي نيست، برا همين بيخيالش شد.
بعد از يه مكث طولاني گفت:راستي اولين امتحانتون چيه؟،اگه بخواهيد من ميتونم تو امتحاناتون
كمكتون كنم،اگه بخواي برا هر درسي جزوه ميارم كه ديگه مجبور نشي كتابو از اول تا آخر دوره
كني اينجوري راحت تره، گفتم : ممنون ميشم ، از اينكه من قبول كردم خوشحال بود ،گفت:پس
حلّه،در ضمن يه كتاب خوب هم دارم ميارم تو اين چند روزه بخونش كتاب خوبيه،
فردا ميارمشون،گفتم:بازم ممنون.
هميشه حرفامون با رسيدن به مدرسه سينا نا تموم ميموند هميشه.............
فردا هم كتاب و هم جزوه ها روآورده بود ،نگاهي به جزوه ها كردم و گفتم:عاليه ، كل كتابو
خلاصه كردن تو اين جزوه ها مگه نه؟لبخندي زد و گفت: كردن نه ؟!كردي،با تعجب گفتم :
خودتون سوالارو نوشتيد؟؟؟؟؟؟؟؟؟
گفت: مگه بهم نمياد كه بتونم؟گفتم چرا ،ولي آخه بخاطر من نشستي اينهمه سوال طرح كردي كه
چي ؟ ،شرمند م كردي، در حالي كه خيلي ناراحت بود گفت: قابل شما رو نداره .
دم در از من و سينا خدا حافظي كرد و خطاب به من گفت: به اميد ديدار ،اين چند روز بهتون
خوش بگذره ،و رفت.
داشتم دور شدنشو تماشا ميكردم از همين حالا دلم براش تنگ شده بود اونم
خيليييييييييييييييييييييي.

بعد از ظهر همون روز كتابو خوندم و تا شب تمومش كردم ،آخر كتاب با يه روان نويس مشكي
اين اشعار نوشته شده بود:
جمالت معجز جنس است ليكن
حديث غمزه ات سحر مبين است ز چشم شوخ تو جان كي توان برد
كه دايم با كمان اندر كمين است
بر آن چشم سيه صد افرين باد
كه در عاشق كشي سحر افرينست
يه كمي به شعر نگاه كردم بعد با خودم گفتم: به من چه كه اون تو كتابش چه شعري و برا كي يا
چي نوشته ؟كتابو بستم، اما نميدونم چطور شد كه، كتابو دوباره برداشتم و زير اون اشعار بقيّه
شعر و نوشتم و پايينشم نوشتم : شعر از حافظ شيرازي.
تعطيلات يه هفته ايمون داشت تموم ميشد و شروع امتحانا،سينا منو صدا كرد و با ناز و اداي
خاصّي گفت: آقا فرهاده با تو كار داره، در حالي كه بهش چشم غرّه ميرفتم با اشاره بهش
فهموندم كه ميدونم باهاش چيكار كنم ،گوشي رو ازش گرفتم .
با صداي زيبا و دلنشينش احوال پرسي كرد و گفت:برا امتحان آماده اي ؟
گفتم : بله ممنون ،شما خيلي بهم كمك كرديد، گفت:خواهش ميكنم من كه كاري
نكردم خودتون زحمت خوندنشو كشيديد ، گفتم : بهر حال ممنون ،من ومني كرد وگفت:كاري
نداريد فقط خواستم ببينم چيكار ميكنيد ،ببخشيد مزاحم شدم،گفتم: خواهش ميكنم خوشحال شدم
ممنون كه ز نگ زديد، با خداحافظي و قطع تلفن تازه به خود م اومدم و ديدم كه دارم ميلرزم ،و
سينا با لبخندي بر لب بر و بر منو نگا ه ميكنه، با لبخندي به سينا به اتاقم رفتم،چون هيچ توضيحي
نداشتم بهش بدم.
ساعات امتحانات من و سينا فرق ميكرد من ساعت 11 و سينا ساعت 8بايد سر جلسه باشيم و اين
يعني همه روز هايي كه من امتحان دارم ،من و فرهاد دو تايي ،رفت و بر گشت تو راه مدرسه رو ،
باهم تنها خواهيم بود .
من و فرهاد خوب من ![]()
+ نوشته شده در 10 Oct 2007ساعت 8 AM توسط یکتا |