|
تنها دوست خوب و صميمي من تو كلاس سميرا بود همه حرفامو بهش ميگفتم ،همشو از دم...
وقتي اتّفاقات عيد و براش تعريف كردمو رسيدم به فرهاد و حسي كه بهش دارم،داشت از هيجان
ميمرد همش ميگفت ،خوب خوب،وقتي آخرشو گفتم كه از امروز با فرهاد ميامو ميرم به مدرسه
دادي زدو گفت: واي بر تو واي، بر فرهاد بيچاره؟؟؟؟؟؟؟؟؟

با سميرا گرم صحبت بوديم ، يادم رفته بود كه بلافاصله بعد از خوردن زنگ بايد مي رفتم ،چون
فرهادمنتظرم بود،با عجله خداحافظي كردم،دم در ديدم كه فرهاد منتظرايستاده ،با شرمندگي گفتم:
سلام ببخشيد دير شد،با لبخندي گفت:خواهش ميكنم وظيفه يك پسر عموي خوب بيشتر از اينه ، هر
دو در حالي كه ميخنديديم سوار شديم،با شنيدن صداي ضربه به شيشه به طرف صدا بر گشتم:
سميرا بود، در حالي كه لبخند معني داري روي لب داشت، گفت:خانم از بس هول شدي كتابت
يادت رفت بايد بخونيش، فردا ميخوام ببرم بدم كتابخونه، داشت اعصابمو خورد ميكرد با اين حرف
زدنش، گفتم:من كي هول شدم بده به من ،باشه فردا ميارم ،تو هم با اين كتابت، سميرا با بي
توجهي به حرفاي من خم شد و با فرهاد احوالپرسي كرد و فرهاد در حالي كه معني اين كار سميرا
رو ميدونست با لبخندي جوابشو داد و براي اينكه بهتر كنجكاويشو برطرف كنه، گفت:
اگه مايليد شما رو هم ميرسونيم،با نگاه كردن من به من سميرا ،فهميد كه نبايد قبول كنه،
برا همين من من كنان گفت: نه ممنون، من راهم نزديكه خودم ميرم ،بعد با گفتن خوش بگذره ،
خم شد در گوشمو گفت:خيلي ناكسي، ميدونستي اينو گير مياري كه بدبخت نادر و كاشتي تا سبز
بشه ،آره؟از ماشين پياده شدمو گفتم: سميرا ميري يا كاري كنم كه از موندنت پشيمون بشي ؟
چشم نداري يه لحظه خوشيه منو ببيني؟
سميرا در حالي كه دستاشو به حالت تسليم بالا برده بودبا لبخندي از ما دور شد.
فرهاد هنوز لبخندي بر لب داشت و بدون حرف براه افتاديم .
هر روز اين ملاقات هاي شيرين ،وگره خوردن نگاه هامون در هم ،نگفتن و حاشا كردن واقعيتي كه
در دلامون بود ادامه داشت تا اينكه امتحانات آخر سال شروع شد و...
|