|
بازي سرنوشت |
|
<marquee direction="right">ایکاش روزی بیاد که ما همدیگرو درک کنیم و بفهمیم</marquee> |
شنبه هر دوي ما شيفت صبح بوديم ،پدرم ما رو از ساعت 6 بيدار كرده بود و ميگفت:زشته كه
فرهاد بياد و منتظر بمونه،بالاخره صداي زنگ در اومد ،با شنيدن صداي زنگ قلبم شروع كرد به
تالاپ تولوپ كردن ، واي بر من چه جوري ميخوام اين همه مدت تحملش كنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟
سينا جلو و من پشت نشستم و حركت كرديم.
در طي راه سينا مشغول حرف زدن با فرهاد بود و باهم شوخي ميكردند اما من همه حواسم به اين
بود كه اولاَ خودمو لو ندم دوماَ اگه كسي منو با فرهاد بينه چي ميشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
وايييييييييييييييييي....

مدرسه سينا نزديكتر از مال من بود و من بايد 20 دقيقه با فرهاد تو ماشين تنها باشم بدون اينكه
خودمو لو بدم، يا اسير اون نگاهش بشم ،كه از محالاته ،عمراَ بتونم،خدايا كمكم كن ازت خواهش ميكنم....
با صداي فرهاد به خودم اومدم كه گفت: از اينكه بعد اين همه مدت داريد ميريد مدرسه ناراحتيد
يااز اينكه با من به مدرسه ميريد و از بعضي سوء تفاهما ميترسيد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
زده بود تو خال ،از فرصت استفاده كردمو گفتم: آره ،آخه بچه ها يه كم ....
حرفمو قطع كرد و گفت: بگيد از اقوامتون هستم يا چه ميدونم پسر عموتونم و چون راهتون
دوره شما رو من ميرسونم البته شما و سينا جونو،با عجله گفتم : فكر خوبيه، اما اونوقت
هر كي از شما پرسيد ، شما بايد بگيد كه پسر عموميدا؟!
لبخندي زد و گفت: پس چي ؟فكر كردي بهت ميگم اينو بگي بعد خودم يادم ميره،مطمعن
باشيد،برا من باعث افتخاره كه پسر عموي شما باشم ،در حالي كه چشم در چشم هم داشتيم اينا رو
ميگفت،و من باز اسير نگاهش شده بودم ،باز و باز مثل دفعات قبل بدون اينكه بتونم خودمو كنترل كنم.
با جيغ ترمز ماشين به خودم اومدم و فهميدم كه فرهاد تند تند معذرت خواهي ميكنه و ازم ميپرسه كه
ترسيدم يا نه،اما من هنوز مست نگاهش بودم و هيچ چيز ديگه اي رو احساس نمي كردم.
+ نوشته شده در 26 Sep 2007ساعت 1 AM توسط یکتا |