|
بازي سرنوشت |
|
<marquee direction="right">ایکاش روزی بیاد که ما همدیگرو درک کنیم و بفهمیم</marquee> |
فكر كردم چون زود از خواب بيدار شده چشماش خسته است گفتم:خوابتون مياد؟
لبخندي زد و گفت:چطور مگه؟
آخه چشماتون خيلي خسته به نظر مياد ،گفت:اين نشان خستگي نيست خانم فراموشكار ،بلكه سر
منشا اون يه چيز ديگه است،بدون اينكه منتظر جواب من بمونه گفت:شما گرسنه نيستيد ؟
الان ديگه غذا بايد آماده باشه تازه دير هم شده خانم فراموشكار ،بفرماييد
از طرز حرف زدنش خندم گرفت .
هر دو در حاليكه خنده بر لب داشتيم وارد جمع شديم،يك لحظه همه ما رو نگاه كردند،هميشه از اين
جور نگاه ها نفرت داشتم ولي اينبار بدم نيومد،چون برا در آوردن لج بعضيا لازم بود كه اين اتفاق
بيافته تا اينقدر به پرو پام نپيچند.
همه دور هم نشسته بودند ،من پيش مامانم نشستم سينا با اصرار فرهاد رو پيش خودش نشوند
درست روبروي من،و اين يعني باز هم نگاه هاي مشكوك همه مخصوصاَ نادر به من و فرهاد و اينكه چكار ميكنيم و...
ولي من نه تنها ناراحت نشدم بلكه از اين كه همه مخصوصاَ نادر حرص ميخورد و نمي تونست
چيزي بگه تو دلم جشني بر پا بود.
ولي با همه اينها ،بازم سرمو انداخته بودم پايين تا با چشماش روبرو نشم چون اون موقع بود كه
خودمو لو ميدادم و نميتونستم از دام چشماش خلاص شم،اين موضوع اشتهامو كور كرده بود داشتم
با غذام بازي ميكردم ،مادرم آهسته گفت:غذاتو بخور بچه ،چته؟
آهسته گفتم :دارم ميخورم مادر من، لطفاَ گير الكي نده،سرمو بلند كردم تا ببينم كسي نشنيده باشه
،همون چشماي سياه و مهربونش با اون قيافه جذابش اسيرم كرد، از نوع نگاهش دلم لرزيد دستام يخ زد و...
نميدونم چرا از اين احساسم نه تنها بدم نيومد بلكه به دلم هم نشست ،نميدونم چرا دلم ميخواد اون
همينجوري مرموز نگام كنه منم بشم اسير اون نگاهش.
اون روز چندين بار اين اتفاق افتاد و ما با اين نگاه ها چه حر فا كه به هم نزديم.
يكي از بهترين روز هاي عمرم بود كه گذروندم طوري كه گذشت زمانو حس نكردم .
تنها روزي بود كه از اومدن بيرون و بودن با بقيه حالم بد نشد و خيليم بهم خوش گذشت.
روزي كه هيچ وقت از ياد نميبرمش،يعني نميتونم از ياد ببرم .
دو روز بعد وقتي اماده رفتن به مدرسه ميشديم پدرم رو به سينا گفت:بالاخره حرف حرفه تو شد ،
وقتي به آقا فرهاد گفتم دنبال يه راننده هستم برا بردن و آوردن سيما و سينا به مدرسه ،با كمال
خوشرويي گفت:اگه شما ما رو قابل بدونيد و سيما خانم و سينا جون هم موافق باشن من اين كارو
ميكنم ،در ساعات رفت و بر گشت اونا به مدرسه من بيكارم ،قرار شداين سه ماه رو با آقا فرهاد به
مدرسه بريد.
سينا فريادي از خوشحالي زد و پريد بغل پدرم،اما من يه خورده دل شوره داشتم ،پدرم نگاهي به من
كرد و گفت:سيما تو ناراحتي ،نميخواي با آقا فرهاد بري؟با عجله گفتم:نه!فقط شما نبايد مزاحم
ايشون ميشديد ،شايد تو رودر بايستي موندند؟
پدرم گفت:ولي اين پيشنهاد اون بود و منم قبول كردم همين.
از اين كه هر روز ميخواستم با بودن در كنار اون روزمو شروع كنم و هر روز ببينمش، نزديك
خودم،احساسش كنم، باهاش تنها باشم و يك دل سير نگاهش كنم احساس عجيبي داشتم يه احساس
عجيب كه هنوز اسمي براش پيدا نكردم ....

+ نوشته شده در 20 Sep 2007ساعت 4 AM توسط یکتا |
حوصله رفتن پيش بقيه رو نداشتم برا همين به مادرم گفتم:مادر اگه كاري با من نداري من همين دور و
برا يه جايي ميشينم و كتابمو ميخونم باشه؟ به خودم اومدم كه گفت:فكر نميكردم پشت اين چهره بي تفاوت ،قلبي با احساس وجود داشته باشه كه با خوندن داستان هم احساساتي بشه! درسته؟ نداشتم ، قصدم مزاحمت هم نبود،فقط از اينجا رد ميشدم ديدم دختري زيبا ،تنها نشسته و احساساتش شديداَ تحريك شده،گفتم از اين حالو هوا بيرون بياد بهتره، حالا بيا و خوبي كن ، با اي ن حرفش خندم گرفت گفتم:ممنون كه دلتون به حالم سوخته ، ديگه تكرار نشه، اين دفعه رو بهم ميكرد گفت: واقعاَ به مطالعه و كتاب خوندن علاقه داريد يا فقط برا ي فرار از بقيه انتخابش كرديد؟ چي بدت مياد،ولي يادمه با من بيشتر از بچه هاي ديگه حرف ميزدي و بازي ميكردي ،ميدوني چرا ؟ ميزدم،همسايه بوديم ، برا همين هميشه غروبا مي بردمتون پارك و هر چي كه ميخواستي براتون ميخريدم يادتونه؟ خوب يادمه،فكر نمي كردم دوباره ببينمتون،گفتم:من هيچي از اون روزا يادم نيست،با دقيق شدن تو چشمام گفت:يادتون نيست يا ترجيح ميديد يادتون نباشه؟
مادرم كه ميدونست من سر حرفم هستم و پيش بقيه نخواهم رفت ،گفت:باشه جاي دوري نرو.
غرق در خوندن كتاب بودم ، با خوندن بعضي از مطالبش واقعا احساساتي ميشدم ،با صداي مهربونش
از اينكه مزاحمم شده بود اصلاَ خوشم نيومد برا همين گفتم:شما برا هيچ كاري اجازه نمي گيريد
در حالي كه از لحن حرف زدن من ناراحت شده بود گفت:ببخشيد قصد ورود به حريم تنهايي شما رو
مي بخشمتون.با اين حرفم بلند شدم و با هم براه افتاديم ،برا رفتن پيش بقيه، با نگا ه هاي دقيقي كه
بدون اينكه نگاهش كنم گفتم:من به مطالعه علاقه دارم اينو همه ميدونن.
گفت:ميدونستيد تو بچگي هم همين قدر مرموز بودي و فقط به فكر خودت بودي؟
با لبخندي جواب مثبت دادم ،ادامه داد:من هيچ وقت نتونستم بفهمم كه شما از چي خوشت مياد و از
گفتم: نه،گفت: چون من روي حرف شما حرفي نميزدم وفقط با بله و چشم با هاتون حرف
گفتم:زياد نه،خاطرات اونوقتا خيلي كمرنگه برام،خيلي كم يادمه ،آهي كشيد و گفت:ولي من خيلي
با نگاهي به عمق چشمانش ميشد فهميد كه خيلي خسته و آشفته است و....
+ نوشته شده در 14 Sep 2007ساعت 0 AM توسط یکتا |