|
بالا پيش پدرش نشسته بود،در چشمانش درخشش عجيبي بود ،طوري نگام ميكرد كه انگار ميخواست
جواب مسئله اي رو پيدا كنه،وقتي به خودم اومدم ديدم نادر يه نگاه به من و يه نگاه به اون ميكنه
،صورتش از خشم بر افروخته، نادر با نيشخندي بر لب نگام ميكرد و نشون ميداد كه حرفي برا گفتن داره
خلا صه همه اين حركت منو زير نظر داشتن الا خودم.
از خودمو كارام لجم گرفته بود ،من كه ميدونستم اينا دنبال يه سوژه هستند برا چي اين كارو كردم
،نميدونم. نميدونم قيافم چه جوري شده بود كه هيچ كس جرات نميكرد در مورد اين مسئله با من حرف بزنه
،احساس ميكردم دلشون ميخواد شروع كنن ولي نميتونن حالا چرا نميدونم.
بعد از شام كه همه بچه ها جداي بزرگتر ها نشسته بودند ،داشتم ميوه تعارف ميكردم
،وقتي جلوي فرهاد رسيدم لرزشي محسوس سرتا پايم رو فرا گرفت ،طوري كه فرهاد متوجه موضوع
شدو با لبخند كمرنگ و زيبايي كه بر لب داشت گفت:امشب خيلي بهتون زحمت داديم،
با نگاهي به او به زور گفتم:خواهش ميكنم.
همه با نگاهي پر از سوال به فرهاد نگاه ميكردند طوري كه خودش به حرف اومد و گفت:ميخواهيد خودمو
كامل معرفي كنم؟
من فرهاد معتمدي هستم ،24 سالمه،يه بار در كنكور شكست خوردم بنابراين به سربازي رفتم و بعد از
سر بازي دوباره كنكور دادم الان دانشجوي ترم دو هستم و اوقات بيكاريمو تو آژانس به پدرم كمك ميكنم و
امروز هم اين افتخار نصيبم شده تا با خونواده محترم آقاي رحمتي از نزديك آشنا بشم. با اين معرفي
كامل او همه به خنده افتادند و اين كار او باعث شد همه كمي راحت تر باشند.
هر كسي حرفي برا گفتن داشت بجز من و نادر ،نادر از بودن فرهاد ناراحت بود و من از بودن فرهاد،و نگه
نادر كه ما رو زير نظر داشت، آشفته.
برا همين هيچكدوم از ما تو بحث بقيه شركت نمي كرديم،نادر فقط مواظب حركات من بود كه كجا نگاه
ميكنم و چيكار ميكنم و اينم كه اعصاب منو خورد كرده بود،در همين حال بهرام با همون لحن شيطنت
آميز هميشگي رو به من گفت:دختر دايي عزيز ،برا چي اينقدر ساكتي ؟اين از شما كه اينهمه پر شر و
شوري بعيده ها؟!،تر جيح دادم جوابشو ندم ،با لبخند تلخي كه تحويلش دادم جوابشو گرفت،نادر با
قيافه حق به جانب و اخمو گفت:من فكر ميكردم امشب شما بخاطر ميزبان بودنتون و وجود بعضيا
كسالت پيدا نميكنيد ولي مثل اينكه ....
حرفشو قطع كردم و به تندي گفتم :فكر نميكنم به كسي ربطي داشته باشه درسته؟
به اتاقم رفتم تا يه كم به اعصابم مسلط بشم ،صداي آقاي معتمدي رو شنيدم كه گفت:سيما جون خدا
حافظ ،زحمت داديم.
ميدونستم كار فرهاده ،اون ديد كه من از بودن و حرفاي اونا ناراحت شدم برا همين خواسته كه ...
با عجله اومدم بيرون و همه رو در حال رفتن ديدم،خونواده آقاي معتمدي اول از همه رفتند ،در حال خدا
حافظي با بقيه بودم ،نادر و بهرام جلوي من بودند ولي من بهشون نگاهم نكردم ،بهرام خطاب به نادر و
در واقع به من گفت:حالا بيا و درستش كن،مورد خشم و غضب قرار گرفتيم اونم بد جور،
بهرام در حال گفتن اين كلمات دست به سينه و لبخند زنان از مقابلم رد شد ،اما نادر در حالي كه خيلي
ناراحت بود با آهي كه كشيد از همه خدا حافظي كرد و رفت.
آنشب تا صبح نتونستم بخوابم،با خودم كلنجار ميرفتم كه چرا به اونا اجازه همچين كاري رو دادم تا
بتونند بهم طعنه بزنندو....
بالاخره تعطيلات تموم شد ولي بدترين روزش كه سيزده بدره مونده بود ،روزي كه من ازش متنفر بودم،
مثل هميشه چون همه دور هم جمع ميشدند.
خيلي سعي كردم پدرمو قانع كنم تنهايي بريم ولي نشد كه نشد،پدرم عقيده داره كه مزه سيزده بدر به
همون با هم بودنشه .
صبح قبل از رفتن رو به مادرم گفتم:مادر من خواهش ميكنم اونجا بهم گير نده اين كارو بكن ،برو پيش
بقيه و از اين حرفا،خودت ميدوني من اينجوري راحت ترم ميخوام تنها باشم ،يه كتاب برداشتم كه اونجا
بخونمش پس كاري به كار من نداشته باشيد باشه؟
مادرم در حالي كه از حرفاي من ناراحت شده بود گفت:تو ديگه داري شورشو در مياري،داري ميري
تفريح، كتاب ديگه برا چيه؟
گفتم:خوب من اينجوري راحتم اشكالي داره؟
پدرم كه حرفاي منو شنيده بود گفت:نه دخترم اشكالي نداره هر كسي آزاده هر كاري دوست داره بكنه
،فقط زود باشيد .امسال خونواده آقاي معتمدي هم با ما ميان، الانم ما با اونا ميريم ،زشته منتظر
بذاريمشون،خانم نذاريد به خانم معتمدي بد بگذره اونا مهمون ما هستند باشه،بعد از چند سال
ميخواهيم دور هم خوش بگذره .
از اين حرف پدرم و اينكه فرهاد با ما بود در تمام طول روز ،نميدونم خوشحال بودم يا ناراحت ولي حس
عجيبي داشتم ،برا اينكه لو نرم رفتم بيرون درو باز كردم كه ببينم چه خبره،فرهاد با اون همه جذابيت
خودش با اون چشمهاي اسرار آميزش روبروم ايستاده بود ،با تعجب گفت :من هنوز در نزده بودم كه؟
دست و پامو گم كردم نميدونستم چي بگم ،فرهاد اينو فهميد و به كمكم اومد و گفت: بابا و مامانم منتظر
شما هستند ،بدون جوابي به فرهاد خطاب به بقيه گفتم:خونواده آقاي معتمدي دم در منتظر
هستند.
با اومدن بقيه همه سوار شديم و حركت كرديم تنها چيزي كه مهم بود و بازم برا طعنه زدن ها سوژه
ميشد رفتن ما با خونواده آقاي معتمدي و در واقع با فرهاد بود.
تو همين فكر ها بودم كه ديدم بازم با اون چشماش داره نگام ميكنه از نگاه كردن در چشماش مي
ترسيدم هميشه منو تو عمق چشاش حبس ميكرد و نميتونستم از اين كار ممانعت كنم،ولي نبايد به
نگاهش پاسخ بدم چون اين توان رو در خودم نميديدم ،به سختي تونستم نگاهمو از نگاهش بگيرم
ولي اون همچنان نگاهم ميكرد با تكونب به صندلي سعي كردم بهش بفهمونم كه بايد رانندگيشو بكنه
و...،اما انگار نه انگار ،برا اينكه به خودش بياد با صداي بلند گفتم:اي بابا؛مادرم با تعجب گفت:چيه ؟چيزي
شده؟با اين كار من فرهاد با لبخندي بر ليب چشم از آيينه بر داشت منم گفتم:چرا اينقدر دوره پس كي
ميرسيم؟
مادرم كه از اين حرف من قانع نشده بود آروم گفت:ديوونه شدي سيما ،اين حركات چيه ؟
بدون اينكه جواب مادرمو بدم با گفتن؛ آخيش؛ديگه تا رسيدنمون به آيينه نگاه نكردم .
وقتي رسيديم منآخرين نفري بودم كه پياده مي شدم فرهادم نشسته بود،گفتم:رانندگيتون خيلي
عاليه؟ با تعجب گفت:چطور؟،گفتم:چون بدون نگاه كردن به جاده هم رانندگي ميكنيد اونم تو اين جاده
شلوغ،هر دو خنديديم،با صدايآرومي گفت :اگه ناراحتتون كردم منو ببخشيد،گفتم:خواهش ميكنم ،ديگه
تكرار نشه ،باشه؟
با لبخندي هر دو پيش بقيه رفتيم.امروز يكي از بهترين روزهاي زندگيمه ،نميدونم چرا ،ولي احساس
ميكنم با فرهاد خيلي راحتم،ميتونم بهش اعتماد كنم ،اون با همه فرق داره از اينكه همراه او
راه ميرفتم خوشحال بودم ؛خيلي .
ولي بازم نميدونستم كه قراره چه اتفاقاتي بيافته؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

|