تبليغاتX
بازي سرنوشت
 


بازي سرنوشت

 
درد و دل
آثار بجا مانده از یک عاشق
دوستان عاشق تنها
دوستان عاشق
موضوعات
آمار وب
طراح قالب:
لوگو دوستان
كدهاي جاوا
قسمت سوم
بالا پيش پدرش نشسته بود،در چشمانش درخشش عجيبي بود ،طوري نگام ميكرد كه انگار ميخواست

 جواب مسئله اي رو پيدا كنه،وقتي به خودم اومدم ديدم نادر يه نگاه به من و يه نگاه به اون ميكنه

،صورتش از خشم بر افروخته، نادر با نيشخندي بر لب نگام ميكرد و نشون ميداد كه حرفي برا گفتن داره

خلا صه همه اين حركت منو زير نظر داشتن الا خودم.


از خودمو كارام لجم گرفته بود ،من كه ميدونستم اينا دنبال يه سوژه هستند برا چي اين كارو كردم

،نميدونم.
نميدونم قيافم چه جوري شده بود كه هيچ كس جرات نميكرد در مورد اين مسئله با من حرف بزنه

،احساس ميكردم دلشون ميخواد شروع كنن ولي نميتونن حالا چرا نميدونم.


بعد از شام  كه همه بچه ها جداي بزرگتر ها نشسته بودند ،داشتم ميوه تعارف ميكردم


،وقتي جلوي فرهاد رسيدم لرزشي محسوس سرتا پايم رو فرا گرفت ،طوري كه فرهاد متوجه موضوع

 

شدو با لبخند كمرنگ و زيبايي كه بر لب داشت گفت:امشب خيلي بهتون زحمت داديم،


با نگاهي به او  به زور گفتم:خواهش ميكنم.


همه با نگاهي پر از سوال به فرهاد نگاه ميكردند طوري كه خودش به حرف اومد و گفت:ميخواهيد خودمو

كامل معرفي كنم؟


من فرهاد معتمدي هستم ،24 سالمه،يه بار در كنكور شكست خوردم بنابراين به سربازي رفتم و بعد از

سر بازي دوباره كنكور دادم الان دانشجوي ترم دو هستم و اوقات بيكاريمو تو آژانس به پدرم كمك ميكنم و

امروز هم اين افتخار نصيبم شده تا با خونواده محترم آقاي رحمتي  از نزديك آشنا بشم.  با اين معرفي

كامل او همه به خنده افتادند و اين كار او باعث شد همه كمي راحت تر باشند.


هر كسي حرفي برا گفتن داشت بجز من و نادر ،نادر از بودن فرهاد  ناراحت بود و من از بودن فرهاد،و نگه

 نادر كه ما رو زير نظر داشت، آشفته.


برا همين هيچكدوم از ما  تو بحث بقيه شركت نمي كرديم،نادر فقط مواظب حركات من بود كه كجا نگاه

ميكنم و چيكار ميكنم و اينم كه اعصاب منو خورد كرده بود،در همين حال بهرام با همون لحن شيطنت

آميز هميشگي رو به من گفت:دختر دايي عزيز ،برا چي اينقدر ساكتي ؟اين از شما كه اينهمه پر شر و

شوري بعيده ها؟!،تر جيح دادم جوابشو ندم ،با لبخند تلخي  كه تحويلش دادم جوابشو گرفت،نادر با

قيافه حق به جانب و اخمو گفت:من فكر ميكردم امشب شما بخاطر ميزبان بودنتون و وجود بعضيا

  كسالت پيدا نميكنيد ولي مثل اينكه ....


حرفشو قطع كردم و به تندي گفتم :فكر نميكنم به كسي ربطي داشته باشه درسته؟

 

به اتاقم رفتم تا يه كم به اعصابم مسلط بشم  ،صداي آقاي معتمدي رو شنيدم كه گفت:سيما جون خدا

 حافظ ،زحمت داديم.


ميدونستم كار فرهاده ،اون ديد كه من از بودن و حرفاي اونا ناراحت شدم برا همين خواسته كه ...


با عجله اومدم بيرون و همه رو در حال رفتن ديدم،خونواده آقاي معتمدي اول از همه رفتند ،در حال خدا

حافظي با بقيه بودم ،نادر و بهرام جلوي من بودند ولي من بهشون نگاهم نكردم ،بهرام خطاب به نادر و

در واقع به من گفت:حالا بيا و درستش كن،مورد خشم و غضب قرار گرفتيم اونم بد جور،


بهرام در حال گفتن اين كلمات دست به سينه و لبخند زنان از مقابلم رد شد ،اما نادر در حالي  كه خيلي

 ناراحت بود با آهي كه كشيد از همه خدا حافظي كرد و رفت.


آنشب  تا صبح نتونستم بخوابم،با خودم كلنجار ميرفتم كه چرا به اونا اجازه همچين كاري رو دادم تا


بتونند بهم طعنه بزنندو....


بالاخره تعطيلات تموم شد ولي بدترين روزش كه سيزده بدره مونده بود ،روزي كه من ازش متنفر بودم،

مثل هميشه چون همه دور هم جمع ميشدند.


خيلي سعي كردم پدرمو قانع كنم تنهايي بريم ولي نشد كه نشد،پدرم عقيده داره كه مزه سيزده بدر به

همون با هم بودنشه .


صبح قبل از رفتن رو به مادرم گفتم:مادر من خواهش ميكنم اونجا بهم گير نده اين كارو بكن ،برو پيش

 

بقيه و از اين حرفا،خودت ميدوني من اينجوري راحت ترم ميخوام تنها باشم ،يه كتاب برداشتم كه اونجا

بخونمش پس كاري به كار من نداشته باشيد باشه؟


مادرم در حالي كه از حرفاي من ناراحت شده بود گفت:تو ديگه داري شورشو در مياري،داري ميري

 تفريح، كتاب ديگه برا چيه؟


گفتم:خوب من اينجوري راحتم اشكالي داره؟


پدرم كه حرفاي منو شنيده بود گفت:نه دخترم اشكالي نداره هر كسي آزاده هر كاري دوست داره بكنه

،فقط زود باشيد .امسال خونواده آقاي معتمدي هم با ما ميان، الانم ما با اونا ميريم ،زشته منتظر

بذاريمشون،خانم نذاريد به خانم معتمدي بد بگذره اونا مهمون ما هستند باشه،بعد از چند سال

ميخواهيم دور هم خوش بگذره .


از اين حرف پدرم و اينكه فرهاد با ما بود در تمام طول روز ،نميدونم خوشحال بودم يا ناراحت ولي حس

 عجيبي داشتم ،برا اينكه لو نرم رفتم بيرون درو باز كردم كه ببينم چه خبره،فرهاد با اون همه جذابيت

خودش با اون چشمهاي اسرار آميزش روبروم ايستاده بود ،با تعجب گفت :من هنوز در نزده بودم كه؟


دست و پامو گم كردم نميدونستم چي بگم ،فرهاد اينو فهميد و به كمكم اومد و گفت: بابا و مامانم منتظر

 شما هستند ،بدون جوابي به فرهاد خطاب به بقيه گفتم:خونواده آقاي معتمدي دم در منتظر


هستند.


با اومدن بقيه همه سوار شديم و حركت كرديم تنها چيزي كه مهم بود و بازم برا طعنه زدن ها سوژه

ميشد رفتن ما با خونواده آقاي معتمدي و در واقع با فرهاد بود.


تو همين فكر ها بودم كه ديدم بازم با اون چشماش داره نگام ميكنه از نگاه كردن در چشماش مي

 ترسيدم هميشه منو تو عمق چشاش حبس ميكرد و نميتونستم از اين كار ممانعت كنم،ولي نبايد به

نگاهش پاسخ بدم چون اين توان رو در خودم نميديدم ،به سختي تونستم نگاهمو  از نگاهش  بگيرم


ولي اون همچنان نگاهم ميكرد با تكونب به صندلي سعي كردم بهش بفهمونم كه بايد رانندگيشو بكنه

و...،اما انگار نه انگار ،برا اينكه به خودش بياد با صداي بلند گفتم:اي بابا؛مادرم با تعجب گفت:چيه ؟چيزي

 شده؟با اين كار من فرهاد با لبخندي بر ليب چشم از آيينه بر داشت منم گفتم:چرا اينقدر دوره پس كي

ميرسيم؟


مادرم كه از اين حرف من قانع نشده بود آروم گفت:ديوونه شدي سيما ،اين حركات چيه ؟


بدون اينكه جواب مادرمو بدم با گفتن؛ آخيش؛ديگه تا رسيدنمون به آيينه نگاه نكردم .


وقتي رسيديم منآخرين نفري بودم كه پياده مي شدم فرهادم نشسته بود،گفتم:رانندگيتون خيلي

 عاليه؟ با تعجب گفت:چطور؟،گفتم:چون بدون نگاه كردن به جاده هم رانندگي ميكنيد اونم تو اين جاده

شلوغ،هر دو خنديديم،با صدايآرومي گفت :اگه ناراحتتون كردم منو ببخشيد،گفتم:خواهش ميكنم ،ديگه

تكرار نشه ،باشه؟


با لبخندي هر دو   پيش بقيه رفتيم.امروز يكي از بهترين روزهاي زندگيمه ،نميدونم چرا ،ولي احساس

 ميكنم با فرهاد خيلي راحتم،ميتونم بهش اعتماد كنم ،اون با همه فرق داره از اينكه همراه او


راه ميرفتم خوشحال بودم ؛خيلي .

 

ولي بازم نميدونستم كه قراره چه اتفاقاتي بيافته؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 


نويسنده: يكتا مورخ: 11 Sep 2007
|+|
قسمت دوم
همه مهمانها اومده بودند،آخرين خونواده عمه اينا بودند كه من ازشون بدم ميومد مخصوصاً


از بهرام كه به هر كي ميرسيد يه متلك بارش ميكرد از لحن حرف زدنش خوشم نميومد،همش تو

اشپزخونه خودمو مشغول ميكردم تا زياد باهاشون روبرو نشم ،پدر داشت در مورد خونواده آقاي معتمدي

 و اومدنشون به همه توضيح ميداد، خودمو با چايي ريختن مشغول كرده بودم كه احساس كردم كسي

 پشت سرم ايستاده ،وقتي بر گشتم پسر عموم نادر رو ديدم كه ايستاده و برو بر نگام ميكنه،با تعجب

گفتم:كاري داشتيد؟


گفت:نه ،فقط خواستم ببينم اگه كمك خواستي من هستم ،هر چند كه مزاحميم،تو چهرش ناراحتي به

 وضوح به چشم ميخورد.


او با قدي بلند و چهار شونه ب با مو هاي مشكي وخوش حالت و با چشماني به رنگ شب جوان برازنده

اي بود،نادر سال ديگه ليسانسشو ميگيره،خيلي باهوش و درسخونه از اون ...


تو تمامي فاميل فقط دوست داشتم هر از گاهي با نادر همكلام بشم،چون هم منطقيه هم ملاحظه منو،


با همه اينا ميخواستم اونو به نحوي از اشپزخونه بيرون كنم، پس سيني چايي رو دستش دادمو

گفتم:بهترين كمكي كه ميتوني بكني همينه،با ناراحتي نگاهي بهم كرد و گفت:بله!بهترين كاري كه

ميتونم بكنم همينه كه شما رو تنهاتون بذارم درسته؟


با اومدن صداي زنگ حدس ميزدم كه مهموناي جديد اومدن ،يك لحظه حس كنجكاويم تحريك شد تا از

پنجره بيرونو نگاه كنم ،اين حس از من خيلي عجيب بود.


وقتي اونا وارد شدند من همچنان خاطرات كمرنگي كه از بچگي با اونا داشتمو مرور ميكردم اونا از جلوي

 پنجره رد شدند ،نميدونم چطور شد كه اون به طرف پنجره نگاه كرد و يك لحظه كوتاه نگاهمون


با هم تلاقي كرد،در همين لحظه صدايبادر منو به خودم آورد كه با لحن خاصي  گفت:چطوره؟


بدون جواب به سوالش و توجه به حرفاش به استقبال مهمونا رفتم،دنبالم اومد و يواشكي تو گوشم

گفت:تنها حسن اومدن اين مهمونا اينه كه دل دختر عموي عزيز ما نرم شد كه اينچنين بي صبرانه به

استقبال ميره،با حالت عصبي گفتم :احمق نشو نادر،اونا مهمون ما هستن منم اولين باره دارم

ميبينمشون از تو انتظار نداشتم اين حرفا رو بزني،از او دور شدم و پيش مهمونا رفتم.


با مهمونا احوالپرسي و خوشآمد گويي كردمو دوباره به آشپزخونه اومدم.


نادر دنبالم اومد فولي خودمو زدم به اون راه زير لب طوري كه بشنوه گفتم:امشب همه مرموز شدند

مطمئنم شب بدي خواهد شدو...نادر حرفمو قطع كرد و گفت:نترس با بودن بعضيا به تو يكي بد

نميگذره،شما اينو حس نميكنيد؟


من كه جز اينكه خودمو به اون راه بزنم كار ديگهاي نميتونستم بكنم گفتم:من فقط اينو حس ميكنم كه

شما امشب فقط براي كمك به من اومديد و ازتون ممنونم،با اين حرفم سيني چايي رو دستش دادم،با

 پوز خندي گفت:نميخواي خودت تعارفشون كني؟


براي اينكه لجشو در بيارم گفتم:اونم به موقش نادر خان .


همه بچه ها از اينكه نميتونستن ادا در بيارن و ازاد نبودن شگايت ميكردن ولي من از اين موضوع خيلي

خوشحال بودم و اين خوشحاليمو نميتونستم پنهان كنم برا همين همه اين خوشحالي منو به حساب

اومدن مهموناي جديد ربطش ميدادند  و هر كس چيزي بارم ميكرد ولي برا من مهم نبود اونا چي ميگن

همين كه اونا حرص ميخوردند برام كافي بود.


بهرام ميگفت:بابا اومدن اينا برا بعضيا بد نشد از اون حال و هوا  در اومدن و به ما پيوستند و در حالي كه

ميخنديد بهم گفت :مگه نه سيما خانوم؟


زيبا در حالي كه ميخنديد گفت:بابا حق بديد به بعضيا همبازي دوران بچگي آدم  به دل ميشينه خوب


در حالي كه سرمو تكون ميدادم خطاب به همه گفتم:اين به خودم مربوطه كه از اومدن كي خوشحال يا

 ناراحت بشم و به هيچكس هم ربطي نداره،همش ميخواهيد باهاتون اينجوري حرف بزنم ديگه ، حرف تو

 گوشتون نميره تا اخم  و تخم نباشه آره؟


همه  براي خوردن شام رفتن  ولي نادر همينطور داشت بر و بر منو نگاه ميكرد،از اين كارش متنفر بودم

،ولي برا اينكه ناراحت نشه گفتم:نادر خان بفرماييد كاري نيست منم الان ميام ،ولي اون بازم ايستاده

 بود و حرفي نميزد بارا همين گفتم :باشه بابا بيا باهم بريم خوبه؟


در حالي كه ميخنديد گفت :معلومه كه خوبه.


با نادر پيش هم نشستيم چون جاي ديگه اي نبود ،سنگيني نگاهش اشتهامو كور كرده بود با اينكه اصلاً


به هيچ كس نگاه نميكردم ولي بازم سنگيني نگاهش اذيتم ميكرد برا همين خواستم يه جوري  اينو

بهش بفهمونم وقتي سرمو بالا بردم درست روبروي من داشت بهم نگاه ميكرد درخشش چشماش و طرز

نگاهش  دلمو ميلرزونه آخه چرا؟

 

 

 


نويسنده: يكتا مورخ: 9 Sep 2007
|+|
بازی سر نوشت
سرماي زمستان كم كم،جاي خود رو به هواي دلچسب بهاري مي داد .بهاري كه فصل زنده شدن طبيعت

فصل زيباييها،فصل شكوفايي و فصل دوست داشتن است وهمه چيز شكل نو به خود مي گيرد.فصلي كه

در آن به عظمت خداوند، با آن همه نظمي كه در خلقت طبيعت وجود دارد پي مي بريم.


چند روز بيشتر به عيد نوروز نمونده ولي ما هنوز در حال جمع كردن اسباب و وسايل خونه هستيم


و داريم براي رفتن به خونه جديدمون آماده ميشيم.


مادر معتقده كه الان بهترين فرصت براي اسباب كشيه،چون به يك تير دو نشان ميزنه،هم اسباب كشي

هم خونه تكوني.


ولي من با مادر مخالفم و نظرم اين بود كه تابستون بريم خونه جديد،چون اونجا به مدرسه من دوره،سينا

 هم با من موافقه،ولي مادرم ميگه براتون سرويس ميگيريم فقط سه ماه مونده، پدرم هم كه مثل

 هميشه با تكان دادن سرش حرف مادرمو تاييد كردو گفت:مهري راست ميگه همش سه ماه مونده

،سينا كه سال بعد اونجا نميره،مدرسه راهنماييم كه به خونه نزديكه  تو كه فقط همين سه ماهو ميري بعدش هم به اميد خدا تو كنكور شركت ميكني ...،


با اومدن حرف كنكور بازم فكرم مشغول شد به اينكه آيا قبول ميشم يا نه؟اگه قبول نشم چيكار بايد

 بكنم و ....


همه داشتيم به خونه جديد مون ، به قول مادرم خونه شيك و پيكمون مي رفتيم،ولي من هيچ ذوقي

نداشتم،چون خونه قديمي خودمونو خيلي دوست داشتم.اونجا اتاق من در طرف ديگه حياط قرار داشت

 كه من ميتونستم راحت به درساو برسم و با خودم خلوت كنمولي اينجا نه ،ديگه نميتونم از شلوغيها

فرار كنم و بگم كه كار دارمو درس دارمو...


آخرين روز اسفند ماه بود كه ما كارمون تموم شد و همه چي منظم و مرتب سر جاي خودش قرارگرفت.


يك هفته آخر مدرسه ها رو من نرفتم هم بخاطر اسباب كشي و هم دور بودن راه ،اما سينا هر روز


با آژانس مي رفت،هر روز ميومدو كلي از آقايي كه هر روز باهاش به مدرسه ميرفت تعريف ميكرد


و مي گفت خيلي مهربونه،ميشه بعد از عيد هم با همين آقا برم؟پدرم هم  تسليم شد  و گفت :ببينم

چي ميشه.


عيد نوروز با همه شور و نشاطش شروع شده بود،در اقوام ما رسم بود  كه در ايام عيد هر روز به منزل

 يكي ميرفتند و دور هم جمع مي شدند،همه از اين رسم كهن استقبال مي كردند، ولي به تنها كسي

كه خوش نمي گذشت من بودم.


از همان كودكي به سختي با بقيه بچه ها ما نوس مي شدم،و اين كار من باعث اعتراض بزرگتر ها و


طعنه زدن بقيه مي شد.


مهمانيها نوبتي بود و روز هشتم فروردين هم نوبت ما بود كه مهموني بديم همه شام خونه ما بودند.


اونروز  پدرم در حالي كه با دست پر وارد خونه مي شد با هيجان خاصي گفت:اگه بدوني امروز كيو ديدم

،آقاي معتمدي رو،باورت ميشه؟بعد از اين همه سال،مادرم هم كه مثل پدر خوشحال شده بود با تعجب

گفت:چطوري؟كجاديديش؟


پدرم گفت:سر راه كه ميومدم راننده آژانسي رو كه سينا رو ميبره  رو ديدم ،با هم احوالپرسي كرديم

 ،بهش گفتم سينا دوست داره بعد از عيد هم با شما بره اگه بشه؟


اونم گفت بايد با مدير آژانس هماهنگ كنيد من كه خيلي دوست دارم اينكارو بكنم سينا بچه دوست

 داشتني و خوبيه.


وقتي وارد آژانس شدم و آقاي معتمدي رو ديدم از خوشحالي نمدونستم چي بگم چيكار كنم اونم

همينطور،بعد از احوالپرسي گرم و طولاني  و گلايه ها، تازه يادم اومد برا چي اومده بودم اونجا،


موضوع رو بهش گفتم ،گفت :منظورت كودوم راننده هستش؟


منم از همه جا بي خبر راننده رو بهش نشون دادم،خنديد و گفت :حق داري نشناسي ميدوني چند سال

 گذشته؟اون راننده فرهاده،پسرم،يادت هست كه؟


بعد از اين كه به همديگه معرفي شديم فرهاد گفت:از ديدن شما خيلي خوشحالم ،از همون اول كه

ديدمتون احساس ميكردم كه شما برام خيلي آشنا مياييد.


خلاصه كلي صحبت كردن بهشون گفتم كه امروز همه خونه ما هستند و دعوتشون كردم بيان خونه

ما،اونا هم قبول كردند،تازه الانم فرهاد منو رسوند خونه هر چي تعارف كردم نيومد تو،مهري نميدوني اون

 پسر بچه مرموز چه آقايي شده برا خودش.


من كه تا اون موقع ساكت نشسته بودم گفتم:پدر جان درست نبود كه غريبه رو در جمع خونوادگي

 خودمون دعوت ميكرديد،اينطوري هيچ كس راحت نيست حتي خود اونا.


پدرم گفت:اونا غريبه نيستند دخترم اقاي معتمدي با همه اونا رفت و آمد داشته،حالا ميبيني كه همه از

ديدن اونا خوشحال خواهند شد.


من كه همه اينها رو بخاطر خودم مي گفتمتسليم شدم،مني كه از وجود اقوام و همسن و سالاي خودم

فراري بودم امروز بايد وجود غريبه ها رو هم تحمل مي كردم، اگه مهموني خونه خودمون نبود هرگز

نميرفتم هرگز.


اما نميدونم چرا منتظر اومدن مهمونهاي جديدبودم ،يه حسي كه از من بعيد بود،نميدونم بايد اسمشو

چي ميذاشتم ،كنجكاوي،....

 



نويسنده: يكتا مورخ: 7 Sep 2007
|+|
مطالب پیشین
بزرگترين وبلاگ عاشقانه
قسمت بیست و چهارم
قسمت بیست و سوم
قسمت بیست و دوم
قسمت بیست و یکم
قسمت بیستم
قسمت نوزدهم
قسمت هیجدهم
قسمت هفدهم
قسمت شانزدهم
قسمت پانزدهم

Copy Right By: Http://J28.Blogfa.Com
Sponsored By: Masoud Rezaie

table>