اين ثانيه ها و دقيقه هاي لعنتي خيال سرعت دادن به خود را ندارند
خداوندا!
رويت را از من بر نگردان
براي آرامش اين من خسته،اين دل شكسته، سر به بيابان تنهايي گذاشتم
و در ظلمت خود مي بارم و مي گريم در جاده هاي گمراهي سرگردانم و پي پاياني خوش براي قصه ام
ميگردم.
با اينكه رويا ها شيرينند اما روياي زيباي من جز قفس و زنداني چيزي ندارد.
دنيا به من پشت كرده و مرا ميان غريبه ها رها كرده. چقدر احساس تنهايي ميكنم.
احساس ميكنم خدا وقتي تنهايي را مي آفريد،
حجمش را به اندازه زندگي من طراحي كرد
تنهايي دردناك من، معناي واقعي مرگ تدريجي است
و من ،تنهاي تنهايم.

|