|
بازي سرنوشت |
|
<marquee direction="right">ایکاش روزی بیاد که ما همدیگرو درک کنیم و بفهمیم</marquee> |
خداوندا! رويت را از من بر نگردان براي آرامش اين من خسته،اين دل شكسته، سر به بيابان تنهايي گذاشتم و در ظلمت خود مي بارم و مي گريم در جاده هاي گمراهي سرگردانم و پي پاياني خوش براي قصه ام ميگردم. با اينكه رويا ها شيرينند اما روياي زيباي من جز قفس و زنداني چيزي ندارد. دنيا به من پشت كرده و مرا ميان غريبه ها رها كرده. احساس ميكنم خدا وقتي تنهايي را مي آفريد، حجمش را به اندازه زندگي من طراحي كرد تنهايي دردناك من، معناي واقعي مرگ تدريجي است و من ،تنهاي تنهايم.
اين ثانيه ها و دقيقه هاي لعنتي خيال سرعت دادن به خود را ندارند
چقدر احساس تنهايي ميكنم.
+ نوشته شده در 22 Jun 2007ساعت 2 AM توسط یکتا |