|
بازي سرنوشت |
|
<marquee direction="right">ایکاش روزی بیاد که ما همدیگرو درک کنیم و بفهمیم</marquee> |
با تمام دردهايم ،در نيمه شبي رخوت انگيز
به سراغت آمده ام اي مهربان ترين.
هر چند رنجهايم مجالي براي گفتگو باقي نگذاشته اند.
اما به ياد گذشته كه با ديدارت
،عظيم ترين رنجهايم را به فرا موشي مي سپرد،
تو را مي خوانم و همانند روزگار كودكي
ديدگانم را به آسمان ميدوزم
وانتظار شيرين را تجربه ميكنم.
نمي دانم به من گوش فرا خواهي داد
و هميشه پذيراي نجواهاي شبانه ام خواهي بود يا نه،
اما آمده ام و باور دارم خواسته ام را خواهي خواست.
ولي اينبار نمي دانم از كجا آغاز كنم؟
از دردهاي كهنه كه هزاران بار به آنان گوش داده اي
يا غمي كه سحر گاه به من سلام كرد.
ميدانم كه ميداني اماباز كودكانه برايت تكرار ميكنم
اگر چه پاسخم را ندهي.
ليك بدان كرانه ي پهناوركبريايي ات تا هنگام بودنم
هر شبانگاه مرا خواهد ديد و ستارگان آسمانت
هميشه پيغام هايم را به بارگاهت خواهد آورد.
+ نوشته شده در 3 Jun 2007ساعت 7 AM توسط یکتا |