|
بازي سرنوشت |
|
<marquee direction="right">ایکاش روزی بیاد که ما همدیگرو درک کنیم و بفهمیم</marquee> |
سخت است فراق عزیز و تنها ماندن
سخت است بر جای ماندن و راکد زندگی کردن
همچون چشمه خشکیده مقروض
بی او زندگی را در جام لحظه ها تهی کردن
صورتم از تلخی آن در خود می تکد
بی او زندگی را در فریاد بی صدا تجربه میکنم
روحم آواز رفتن بر لب دارد
و فریادم در فضای خالی از صدا میماند
--------------------------------------------------------------
قلم سیاه نداشتم
با سیاه باید مینوشتم
جز سیاهی چیزی نیست
هر چه دارم و ندارم
--------------------------------------------
باید همچون باد گذشت
چون ستاره مرد
باید فریاد زد و خالی شد
انتهای راه .......................
باید به انتها رسید
یکسر خالی شد چون هوا تکید
باید مرگ راشناخت
و آن را چون ترانه خواند

+ نوشته شده در 7 May 2007ساعت 11 PM توسط یکتا |
سلام دوستای گلم
ازتون ممنونم که با حرفاتون و کامنتای زیباتون بهم کمک میکنید تا بتونم با خودم کنار بیام. از همه بخاطر اینکه درکم میکنن و دوس دارن کمکم کنن تا بتونم با زندگی و اطرافیانم اشتی کنم و به زندگیم بر گردم ممنونم. شماها خیلی خوبید.......................... امروزتصمیم گرفته بودم که با لبخند روزمو شروع کنم و همین کارم کردم ولی هیچ وقت خوشی به من نیومده همیشه باید یه جورایی ناراحت باشم وعذاب بکشم میدونید بعد از کلی کلنجار با خودم به چه نتیجه ای رسیدم؟؟ به این نتیجه رسیدم که سرشت من از غمه و اینو نمی تونم تغییرش بدم پس باید سعی کنم با غمهای خودم مانوس بشم در واقع باید.............................................
+ نوشته شده در 5 May 2007ساعت 0 AM توسط یکتا |