|
وقتي در آخرين دادگاه زندگي ،دادگاهي كه شاكيانش اشكهايم و قاضي آن
سرنوشت بود به جرم تنهايي محكوم شدم، نه از وكيلم كه آواي حضين
قلبم بود كاري بر آمد و نه از شاهدانم كه در و ديوار هاي غم گرفته اتاقم
بودند و قلب سپيد دفتري كه هر روز به خاطر خود خواهي من عمرش
را صفحه به صفحه از دست ميداد .
پس ،جزايم را حبس ابد در زندان غم ها نوشتند و بر پيشانيم مهر كردند
كه :«اين اسير سرنوشت است و هيچ بخششي شامل حالش نمي شود .
به غم ها بگوييد هر روز به مهماني لحظاتش بروند و رد پاي تلخ
ستمشان را بر سر و رويش بنشانند».
و من از همان روز در تنگ ترين سلول انفرادي نامرئي ذهنم نفس
مي كشم .
آيا هيچ قانوني نيست كه سكوت آزار دهنده سرد و بي روح را
بشكند؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چقدر دوست داشتم حرف هايم را مي فهميدند.
چقدر دوست داشتم نگاهم را درك مي كردند.
چقدر دلم ميخواست يك نفر از من بپرسد چرا نگاه هايت اين قدر غمگين
است!
چرا لبخند هايت اينقدر بي رنگ است . اما افسوس....
افسوس كه هيچ كس نبود و هميشه من و تنهايي و دفتري پر از خاطره
آري با شما هستم .
شمايي كه بي تفاوت از كنارم گذشتيد و حتي يك بار هم نپرسيديد چرا
چشم هاي تو هميشه باراني است؟؟؟؟؟
|