|
بازي سرنوشت |
|
<marquee direction="right">ایکاش روزی بیاد که ما همدیگرو درک کنیم و بفهمیم</marquee> |
وقتي در آخرين دادگاه زندگي ،دادگاهي كه شاكيانش اشكهايم و قاضي آن
سرنوشت بود به جرم تنهايي محكوم شدم، نه از وكيلم كه آواي حضين
قلبم بود كاري بر آمد و نه از شاهدانم كه در و ديوار هاي غم گرفته اتاقم
بودند و قلب سپيد دفتري كه هر روز به خاطر خود خواهي من عمرش
را صفحه به صفحه از دست ميداد .
پس ،جزايم را حبس ابد در زندان غم ها نوشتند و بر پيشانيم مهر كردند
كه :«اين اسير سرنوشت است و هيچ بخششي شامل حالش نمي شود .
به غم ها بگوييد هر روز به مهماني لحظاتش بروند و رد پاي تلخ
ستمشان را بر سر و رويش بنشانند».
و من از همان روز در تنگ ترين سلول انفرادي نامرئي ذهنم نفس
مي كشم .
آيا هيچ قانوني نيست كه سكوت آزار دهنده سرد و بي روح را
بشكند؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چقدر دوست داشتم حرف هايم را مي فهميدند.
چقدر دوست داشتم نگاهم را درك مي كردند.
چقدر دلم ميخواست يك نفر از من بپرسد چرا نگاه هايت اين قدر غمگين
است!
چرا لبخند هايت اينقدر بي رنگ است . اما افسوس....
افسوس كه هيچ كس نبود و هميشه من و تنهايي و دفتري پر از خاطره
آري با شما هستم .
شمايي كه بي تفاوت از كنارم گذشتيد و حتي يك بار هم نپرسيديد چرا
چشم هاي تو هميشه باراني است؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در 19 Apr 2007ساعت 1 AM توسط یکتا |
شب زيباست مهتاب قشنگ است و طلوع خورشيداز پشت كوهها ديدني است زمستان تابستان پاييز و بهار با نم نم بارانش و با رقص برگهايش همه وهمه زيبايند اما اين قشنگي براي همه نيست چشمهاي همگان اين زيباييها را نمي بينند دلهاي افسرده و محزون و تنها ............................... در اوج قشنگيها و دلفريبيها فقط وفقط دردش را لمس ميكنندو............................. پر وردگارا! مهتاب را روزهاي آفتابي و شبهاي باروني را براي همه زيباو دل انگيز كن قدم زدن بر روي برگهاي پاييزي اهنگي خوش و دلربا باشد نه صداي مرگ و فرا موشي............... صداي جراحت و نابودي مانند صداي شكستن قلبهاي تنها كه هيچ كس صداي شكستنشان را نمي شنود و براي كسي مهم نيست كه در چه حالي هستند چي ميخوان و چيشونه؟
+ نوشته شده در 13 Apr 2007ساعت 9 AM توسط یکتا |