|
بازي سرنوشت |
|
<marquee direction="right">ایکاش روزی بیاد که ما همدیگرو درک کنیم و بفهمیم</marquee> |
يكي بود يكي نبود يه دروغ كهنه بود وقتي در تنهايي شب به تو فكر ميكنم قطره اشكي مژگانم را مرطوب مي كند و بر گونه هايم فرو مي آيد كه چهره نازنينت را در آن مي بينم ولي زود آن را پاك ميكنم تا مبادا كسي چهره نازنينت را در آن ببيند.
يكي موند يكي نموند حرف راست قصه بود
يكي موند با قصه ها يكي رفت چه بي وفا
اون كه مموند يه قصه ساخت، اما حيف هستي شو باخت
قصه ها به سر رسيد اون به عشقش نرسيد

+ نوشته شده در 12 Mar 2007ساعت 3 AM توسط یکتا |