|
بازي سرنوشت |
|
<marquee direction="right">ایکاش روزی بیاد که ما همدیگرو درک کنیم و بفهمیم</marquee> |
عزيزم من در آن شب ها فقط ياد تو مي كردم
نبودي تو، و من تنها فقط ياد تو مي كردم
تو دور از دسترس بودي و من هم دور از هر كس
نكردم ياد كس، زيرا فقط ياد تو مي كردم
و شب ها كه خيالت مثل دريا شرجي ام مي كرد
من دم كرده، بي پروا فقط ياد تو ميكردم
پر از تب بودم و چيزي نمي گفتم كه اين يعني:
ميان خواهش و حاشا فقط ياد تو ميكردم
تو اي خوب من از من آن همه دلخور چرا هستي
كه من دور تر از تو در آنجا فقط ياد تو مي كردم
نبودي، معترض هستي ، اكر بودي چه مي كردي
كه ميديدي من تنها فقط ياد تو مي كردم
+ نوشته شده در 31 Jan 2007ساعت 8 PM توسط یکتا |
به عشق گفتم : تا تورو دارم تنها نيستم
منو تنها گذاشت و رفت... به احساس گفتم: تا تورو دارم تنها نيستم منو تنها گذاشت و رفت... به وفا گفتم:تا تورو دارم تنها نيستم اونم منو تنها گذاشت و رفت... ولي وقتي به تنهايي گفتم:تا تورو دارم تنها نيستم موندو هم دم و مونسم شد 
+ نوشته شده در 31 Jan 2007ساعت 8 PM توسط یکتا |
آنگاه كه با دستانت واژه عشق را بر قلبم نوشتي سواد نداشتم اما به دستانت اعتماد داشتم حال سواد دارم اما ديگر به چشمان خود اعتماد ندارم...
+ نوشته شده در 31 Jan 2007ساعت 8 PM توسط یکتا |
به کوه ميگويند عشق چيست؟ ميلرزد
به گل ميگويند عشق چيست؟ پرپر ميشود
به دريا ميگويند عشق چيست؟ خشک ميشود
به انسان ميگويند عشق چيست؟ گريه ميکند
دليلش را ميپرسند . ميگويد: ديوانگيست.

+ نوشته شده در 31 Jan 2007ساعت 8 PM توسط یکتا |
چه زيباست به خاطر تو زيستن
و براي تو ماندن وبه پاي تو سوختن
و چه تلخ و غم انگيز است دور از تو بودن

+ نوشته شده در 31 Jan 2007ساعت 7 PM توسط یکتا |